🕊
#قسمت_بیست و چهارم-بخش اول
بابا عصبانی شده بود و خودش رفت و با همون حالت داد زد چی می خوای مرتیکه ؟ از اینجا برو تا نزدم ناکارت نکردم ..
نفهمیدم علی چی گفت که بابا جواب داد ..آخه مرتیکه عوضی من بهت اعتماد کردم دختر بهت دادم مثلا فامیل و شناس بودی؛ دادیم به تو که این بلاها سرِ دخترمون نیاد ..
حالا صبر کن ببین چی به روزت میارم ...,, بابام یکم به حرف علی گوش داد و دوباره گفت : عذر و بهانه هات رو بزار برای دادگاه وقتی خواستی جواب بدی که چطوری زن نگه داشتی ..
من دیگه نمی زارم رنگ فیروزه رو ببینی ..بچه ی منو روانی کردی الاغ حالا اومدی چی داری میگی دوستش داری ؟
معنی دوست داشتن اینه ؟ دستت درد نکنه واقعا گل کاشتی ..تو اگر زن و بچه هات رو دوست داشتی که نمی رفتی زن بگیری نامرد ..نا ثواب ؛؛ نالوتی ..آخه چی بهت بگم که بهت بر بخوره تو که غیرت نداری ...
نه نمیشه من نمی خوام حرفای تو رو گوش کنم چون تو دروغگو ی ماهری هستی ..
اما علی از رو نرفت و با التماس و درخواست می خواست بیاد توی خونه و با من حرف بزنه ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و چهارم-بخش دوم
اینو می دونستم که حرف زدن با اون فایده ای نداره ولی احمقم دیگه دلم می خواست حرفمو بهش بزنم شاید اینطوری سبک بشم ...
صدای اذان مغرب توی زندان طنین انداخت و باز مو های تنم راست شد ..
من همیشه عاشق صدای اذان بودم ولی هرگز فکر نمی کردم روزی سه بار اونو از بلندگوی یک زندان بشنوم ...
خاله گفت : فیروزه حرفتو نگه دار ..پاشین نماز بخونین و شامتون رو بگیرین بقیه اش باشه بعد از شام ...
مائده گفت : خاله برای ما قدغن کردن شب دور هم بشینیم ..
خاله در حالیکه به قول خودش لاتیشو پر می کرد گفت : برای اینکه خاله رو خبر نکردین ؛؛ .. زود ..زود نماز ...
بیشتر زن ها توی نماز خونه و سالن به نماز ایستادن ولی من هرگز ندیدم خود خاله هم نماز بخونه ..
وقتی جانمازم رو جمع کردم یکی بهم گفت؛؛ مریم خاله کارت داره برو سلول آخر ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar