چند سال قبل یک شب تو اتاق خواهرام خوابیدم. نصف شب حس کردم یکی داره موهامو از بالا میکشه. چشمو باز کردم دیدم یه بچه بالا سرم رو موهام ایستاده تا منو دید که چشام وا کردم بهم لبخند زد و فرار کرد. خب اینو به کسی نگفتم.
چند وقت بعدش خواهر کوچیکم خواب دید که از تو دیوار خونه یه دست اومده بیرون. انگار که اونو لای دیوار دفن کرده بودن و دستش بیرون مونده بود. خواهرم میگفت نزدیکش که شدم یهو دسته بلند شد دستمو گرفت و از خواب پرید.
یه مدت بعدش دوتا خواهرام صدای گریه ی بچه از تو حیاط میشنیدن. بعضی شب ها هم اسمشونو صدا میزد بیدار که میشدن فکر میکردن اون یکی خواهرم صداش میزده ولی میدیدن که نه اون خوابه. فقط این داستانو به من گفتن
یکبار که خواهر آخریم تو اتاق تنها خوابیده بودم مادرم رفت پیشش خوابید. میگفت نصف شب از صدای گریه و حرف زدن یه بچه با خودش بیدار شده از ترس فرار کرد پیش پدرم.
به من که گفت بهش گفتم قبلا خوهرام این صداهارو میشنیدن
دیگه شده بود روتین زندگی ما 😅