میخوام بذارم برم دیگه شوهرم گولم زد تو سن کم بچه دار شدم اولا میگفت خودم نگه میدارم حالا شبا که گربه میکنه میگه از زندگی سیرم کرده این بچه بهش میگه زهر مار در حالی که فقط خودم نگه ش میدارم خواهرمم که فقط دنبال عشق و حالشه اشتباه کردم تو بیست سالگی بچه دار شدم هیچیم سر در نمیارم بچم اذیت میشه امروز دیدم گردنش زخمه دوست داشتم خودمو بکشم بسکه بی لیاقتم حس میکنم بدترین مادر دنیام اون همه عذاب کشیدم تا بچشو به دنیا بیارم حالا بدهکارم شدم از شب اول جاشم از ما جدا کرد من بی تجربه موندم و ی نوزاد
واییی عزیزم ناراحت نباش بخ ا اینا همه بخاطر دوران بارداری و بعد زایمانه من خودم انقد غر میزنم بعضی وقتا ک نگو ببین همه مادرا شکمشون ترک میخوره ضعیف میشن یه کمی نا مرتب میشن ولی یه دوره کوتاهه اینا همه ام میگذره تو الان حساسی زیاد با شوهرتم بحث و اینا نکن مدام بگو بچمونو دوس ندارم کم و کسر داشته باشه دوس دارم با ادب باشه بگو اگه من و تو بحث و دعوا داشته باشیم تو روحیه و تربیت بچمون تاثیر میذاره خداشاهده من همین حرفا رو ب شوهرم زدم الان بحثی چیزی پیش میاد دست منو میگیره میبره تو اتاق حرفامونو میزنیم اینم بدون ک جداییی و طلاق مرحله اخره سریع ک ادم نباید بگه خدافظ من میخام برم مخصوصا الان ک بچه داری بچه هم پدر میخاد هم مادر ایشالا ک نینیتونم همیشه زیر سایه پدر مادر باشه