بالاخره دخالت میکنن چه از سر دلسوزی چه از سر بیرحمی
من 18 ساله تو یه ساختمونم باهاشون ،هر جا بریم زنگ میزنن کجایی نگران شدیم تا خیالشون راحت بشه
جرات نمیکنیم یه غذایی چیزی سفارش بدیم بیارن چون یا باید اونا رو هم لحاظ کنیم یا از کاری که.کردیم خجالت بکشیم چون از نظر اونا این چیزا خرج اضافه ست و غذای بیرون بدرد نمیخوره😐 هر تفریحی بخواهیم بریم باید به اونا تعارف بزنیم که انقدر که ریلکسن از ده مورد نه تاشو با کله میپذیرن نگم برات که خییییلی سخته
اینا مذهبی هستن و خدا رو خیلی قبول دارن قصدشون دل شکستن نیست ولی پدر ما رو در آوردند با این مدل کارهاشون،مجبورمون میکنه هر مهمونی رو باهاشون شرکت کنیم دایم دور هم جمع میشن خیلی زیاااد و بی برنامه ،تازه من که ورود کردم به زندگیشون بازم خیلی چیزا اصلاح شده
وااای خدای من...😞