خودشم دوست داره جاشو بياره كنارم ولى غرورش اجازه نميده
بخدا خستم از بس بى دليل جاشو جدا كرده و من رفتم بغلش
شديدا لجبازه
اخرين بارى ك بيخودى دعوا راه انداخت و باهام قهر كرد رفتم سمتش بهم توهين كرد منم يه عالمه جيغ زدم ك تو حق نداشتى ب من توهين كنى بعدم رفتم اشپزخونه چاقو برداشتم جلو چشاش فرو كردم تو رگ دستم گفتم خودمو ميكشم از دستت تو عذابم ميدى
اونروز خيلى ترسيده بود و فقط ميخواست ارومم كنه اما من واقعا حرفم جدى بود اخر خودمو ميكشم از دست اين و خانوادش😢