2777
2789

پدرم خودم تو بیمارستان هی از جاش بلند میشد میگفت وای خدا چرا همه جا تاریکه....

منو به طرف اون نور ببرید....

شبا سه چهر بار  اینکار رو می کردیم براش....بعد یه هفته فوت کرد. 

یه خانومه تو بیمارستان بود. گفت چشم بصیرتش باز شده...براش ختم قرآن بگیرید تا روحش آروم بشه.یا دوستان و آشنایان ختم قران گرفتیم. امشب ختم قرآنمون تموم شد. فرداش صبح بابام فوت کرد

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بعد فوتش خیلی ناراحت بودم.خیلی به خوابم میومد.

یبار اومد تو خوابم اون اون طرف خیابون بود من این طرف خیابون...گفت چرا اینقدر بی قراری بابا....

فاصله من و تو به اندازه عرض این خیابونه...من پیشتم. حس,نمی کنی

ندیدم من خیلی ضعیفم ب این چیزا حالم تا ی ماه بد میشه

ب مامانمگفتم لااقل هفتاد هشتاد درصدخوشگلیه دنیا ب خاطر توعه خندید شد ۱۰۰درصد😍امیدوارم منم زودتر مامان بشم هرکی خوند برام دعا کنه منم حس مادری رو تجربه کنم❤

من موقع فوت مادربزرگم بالا سرش بودم.لحظه اخر یه نفس عمیق کشید(تا قبل اون نفساش بریده بریده بود و هر دقیقه دو سه بار نفس میکشید)

مثل ادمی که بعد یه کار سنگین یه اخیش میگه نفس اخرش اومد بیرون.خیلی لحظه عجیبی بود.

من همش فکر میکذدم نود سال سن تموم شد

نود سال خوشی و ناخوشی،اتفاقات عجیب غریب

نود سال

ننه شه دتر دور/شه کوی کوتر دور/ننه شه طلای دورا/نازدار کیجای دورا/ننه شه کیجا ره خرنه/آسمون ما ره خرنه/شه صوب روجاره خرنه/شه طلاطلا ره خرنه/آننه شه دلخواه دور/ننه پاپلی دور/آ شه دار تتی دور🥰
بعد فوتش خیلی ناراحت بودم.خیلی به خوابم میومد. یبار اومد تو خوابم اون اون طرف خیابون بود من این طرف ...

اخی

خدا رحمت کنه اموات رو

گاهی مهربونیشون بعد فوتشون ادامه داره

ننه شه دتر دور/شه کوی کوتر دور/ننه شه طلای دورا/نازدار کیجای دورا/ننه شه کیجا ره خرنه/آسمون ما ره خرنه/شه صوب روجاره خرنه/شه طلاطلا ره خرنه/آننه شه دلخواه دور/ننه پاپلی دور/آ شه دار تتی دور🥰

نوزاد ما هم فوت شد 18 روزه

یعنی یه سهل انگاری باعث شد تو 14 روزگیش بره کما

شب آخر که بالا سرش بودیم من و باباش خیلی خیلی گریه می کردیم. چون سطح هوشیاریش کاملا از بین رفته بود و فقط به خاطر گریه های من و باباش دستگاه رو جدا نمی کردن. یعنی یه جورایی فوت کرده بود

اصلا یادم نمی ره نصفه های شب که من و باباش رفتیم بالا سرش سه چهار بار چشاش رو با اینکه بسته بود به هم فشار داد محکم. انگار حضور ما رو حس کرده بود. برگه ای که بالا سرش می زارن اسمش رو می نویسن. اونم از بالا افتاد زمین

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز