بچهای گل تا الان خیلی ازدور وریهام توقع داشتم
خیلی محتاج بودم میگفتم همش چراپدرمادر شوهرم بااینکه توانایی دارن کمکمون نمیکننن
ولی ی مدت بعد ب خودم اومدم
وگزاشتم کنار گفتم خدااا فقط خودتتتتت فقط خودتتت بده
الان یکم ارامش دلم رفته تو استرسممممممممممم
برامدعا کنید ازخدا میخوام ارامشمو بده
.
بعد دبشب شوهرم دید من اروم نیستم... رفته چسبیده ب داداششس حالا این هیچ
شوهرم هی حرف میزنه اونم انگار دیواره گوش میده فقط زنشم پیشش
من عصبی شدم میگم چرا وقتی کسی پی ودنباله حرفتو نمیگیره تو کش میدی بحثو تمومش کن.
بعد شوهرم گف تعطیلاته سفرم نمیرم اونا خندیدن شوهرم گف شما میرید داداشش سرشو کج کرد جوابی نبود تو حرکتش بعد
زنش ب من گف شما هم میرید یا نه قشنگ سوال مارو سوالی جواب میده
متم گفتم نه جشن داریم
منم ناراحتم میگم شهرجان چرا میچسبی بهشون اونا نمیخوان حرفی بزننن نپرس نپرس