من تازه عروسی کرده بودم.عمه بی عقلم تو عروسی پسر خودش یهو برگشت به مامانم گفت ،پسر من عاشق دختر تو بود😮😮😮تا به خودمون اومدیم دیدیم دخترتو شوهر دادی.پسرم تا مدتها افسرده بود.مادرشوهرمم شنید😑😑ناراحت شده بود.حقم داشت بخدا
سر این قضیه بابام یه دعوای حسابی با خواهرش انداخت و حالشو جا اورد.فک کن ادم چقد باید احمق باشه که تو شب عروسی پسرش اینجور حرف بزنه.بخدا من و پسر عمم سالی یه بار همدیگه رو به زور میدیدیم.هم اون کم رو و مثبته هم من خجالتی بودم.من اصلا نمیدونستم دوسم داره