اومدیم خونه خاله ام سحری بعدش دختر خاله امو هر چی بیدار کردن راضی نشد بیاد سحری خودشو میزد به خواب ولی من میدونستم داره با دوست پسرش حرف میزنه .داداششم از پشت پتو به حرفاشون گوشت دادو پتوی خواهرشو زد کنار تا مرگ دختر خاله امو زدگوشیش هم مخفی بود چون بهش شک کرده بودن نمیزاشتن گوشی داشته باشه وااای کشتش از بینی و دندوناش خون میچکید ..
حالم بده خیلی گناه داره