امروز دوستم با مامانش اومده بودن خونمون یه دفعه مامانش یه رازی از فامیلشون رو گفت دوستم عصبانی شد هر چی از دهنش در اومد به مادرش گفت مادرش فقط گفت خاک تو سرت بشه بعد من از مادرش دفاع کردم گفتم تو خونه من مهمون بود نباید نعره میزدی و انواع و اقسام فحشارو بهش میدادی اون مادره از منم قهر کرد به نطرتون حق با منه یا نه
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
دوستم پسر خالشو یه جورایی میخواست بابای پسره چند ساله قبل به گفته مامانش قبل انقلاب اعدام میشه مامانش قصییه اعدام رو گفت و گفت ما به این پسره راضی نیستیم
چه حرفای زشتی😦 میگفتی تو خونه من دعوا نکنید تو در و همسایه آبرو دارم...برید خونه تون دعوا کنید. ..ش ...
اینم گفتم باور کن اصلا گوش نمیداد دوستم تو خونه من مستاجره مانانش اومده پیشش به مامانش میگفت از خونه من برو بیرون با شناختی که من از پسره دارم حرف مادرش درسته
دوستت احساس کرده مامانش جلوی شما اونو کوچک کرده که گفته بابای پسره اعدام شده واسه همین خیلی عصبانی شده و از کنترل خارج.به نظرم شما نباید دخالت میکردی اونا مادر و دختر هستن