من آن تنها ترین تنهای شهرم
که غمی در دل دارم به بزرگی دنیا
تک فرندم نه خواهری نه برادری
پدرم به رحمت خدا رفته
مادرم مریضه
به خاطر بچه مجبور شدم از عشقم دست بکشم بیام یه شهر دیگه با مادرم خدا شوهرم را سر راهم قرار داد اون عاشقم شد و من از تنهایی بهش پناه آوردم به زور باهاش ازدواج کردم هنوزم اون عاشقمه ولی من خالی از حسم
چون از بی کسی بهش پناه آوردم