سلام جیگرا امروز ظهر جاری کوچیکه اومد خونمون برا نهار سر زده اومد داشتیم صحبت میکردیم یهو گفت عروسی داریم گفتم عروسی گفت آره عروسی پسر خاله شوهرم گفتم کی به تو گفت ...گفتش مامان جون امروز بهم گفته فردا پس فردا. گفته ب مریم چیزی نگو فردا بهش میگم و.. جاری بهم گفت گفت من ب عنوان خواهر بهت میگم که آماده باشی میخواد سر افکنده ات بکنه بنظرتون اگه فردا مادر شوهرم زنگ زد گفت دعوتین من برم عروسی
افراد سمی شما را دیوانه میکنند. آنها مهارت دارند، که شما را آزار دهند! تنها رمز این است، که سر حرف خود بمانید و وقتی فردی قصد عبور از مرز شما را دارد ، بر خط قرمز های خود پافشاری کنید.
من بودمنمیرفتم میگفتمامادگیش و ندارم البته باید ببینی جاریت باهات واقعا خوبه یاالکی گفته ما رشوهر و ازچشمت بندازه
پدر پشتمشکست از رفتن تو/پدر شادی تموم شد توغمتو همیشه بزرگترین آرزوم این بود پاهای بابام وببوسم ولی هیچوقت رومنمیشد خجالت میکشیدم روزی که توسردخونه دیدار آخرم بود نشستم کف سردخونه وچنددقیقه بی وقفه پاهاش وبوسیدم بدون هیچخجالتی بدترین لحظه عمرم بود که از خودم تاهمیشه متنفر شدم توروخدا هیچوقت هیچوقت خجالت نکشید از بوسیدن دستای پدرمادرتوننذارین خدای نکرده ی روز این نوع بوسیدن تجربه کنید.درسته بعد بابام نفس میکشم ولی زندگی نمیکنم اصلا فقط به اجبار روزهامیگذره چون چاره ای ندارم ولی وقتی تموم جانم دیگه روزمین نیست منم نیستم روحمنیست جسمم که ادامه میده هیچوقت دیگه ادم قبل نمیشم🖤🥀خیلی دلتنگتم بابای مهربونم بابای خوبم خیلی قلبم تحمل این حجم دلتنگی نداره🥀🥀🥀