بابام اومد و همه چیزو گفتن برادر شوهرم با بابام حرف میزد منو برد تو اتاق با منم حرف زد با داداششم حرف زد نشسته بودم که حالم بد شد و افتادم شوهرم بردتم دکتر فشارم افتاده بود و بهم سرم وصل کردن ارام بخش هم زدن برم گردوند خونه که برادر شوهرم میگفت من نمییذارم اذیتش کنن یا باهاش زندگی میکنه یا صحیح و سالم میارم تحویلت میدم نگران نباش باز حالم بد شد خوردم زمین اینبار بابام و مادر شوهرم و برادرشوهرمم اومدن رفتم اورژانس بهم امپول زدن و بابامو راهی کردن و ممن. مادرشوهر و شوهرم رفتیم خونه شوهرم مجبورم کرد که بهش پیامک بدم که دارم طلاق میگیرم ببینم نظرش چیه ایا میاد خاستگاری چون معتقد بود که نمیاد خاستگاری من جوری باهاش صحبت میکردم که بدونه من نیستم اونم همش میگفت ختودت نیستی عکس بده شوهرمم عکسمو انداخت فرستاد اون میدونست من نیستم همشم تکرار میکرد ححتی بجای عکس خودش عکس ددوستشو فرستاد گفت عکسمو دیدی گفتم اره بعد شوهرم میگفت درست باهاش حرف بزن که بفهمه خودتی بعد دید نمیشه گوشی رو از دستم گرفت اینقد قربون صدقه اش رفت تا زبونشو باز کرد البته اولش میگفت اصلا نمیشناسم چون میدونست من نیست و شب قبلش دعوا کرده بودیم
زبونشو باز کرد و گفت بی ممعرفت از عصر که گفتی بیمارستانی چشماام خیسه عکس چشماشو فرستاد بعد دیدم شوهرم پیام میداده اونک همش میگفته نمیشناسم بعد که من ممیرم بیمارستان پیام میده که حادلم بده بردنم بیمارستان اینم 30تا 40تا پیام فقط فرستاده بود که چرااااا بیمارستان خلاصه شوهرم همش میگفت من دارم طلاق میگیررم میای خاستگاری اونم میگفت اره تا اذان صبح شوهرم پیام میداد به زور متوقفش کردم و نذذاشتم صبح دیدم داره باز پیام میده هر چی گفتم پیام نده گوش نداد چاقو رو بررداشتم گفتتم خودمو میزنم میکشم کمم با گوشی من پیام بده دوستم که از خونمون رفته بود یکراست رفته بود در خونمون و با گریه همه چیزو گفته بود و دیده بود بابام هیچی نمیگه چندتا حرف درشتم به بابام ممیگه و میره چون مامانم نگران بود همون شب شوهرم بردتم خونه بابام تو راهم همش گفت تو اون پسر رو بمن نشون بده من کاریت ندارم دیگه
میدونستم نشون بدم زنده نمیمونه یه بلایی سرش میاره چون از شوهرم بر میومد و من میگفتم نه هر کاری با من دارید بکنید ولی حق ندارید به اون چیزی بگید رفتیم خونه به مامانمم گفت که این صورت من اگه ناحق زدم بزن تو صورتم هیچی گذشت نگو شوهرم با گوشی خودش بهش پیام میده و خودشو جای خالم معرفی میکننه و میگه که سحر داره طلاق مکیگیره من میخوام کمتون کنم اگه واقعا میخوایش بیا شهر ما سحر هم اینجاست تا کمکتون کنم باور میکنه و جواب میده (اینم بگم من نه حتی صدای اون پسر رو شنیدم نه سر قرار یا جایی رفتم باهاش فقط چت کاملا خودشو خانوادشو میشناختم ولی حتی صداشو نشنیدم )ه دوستم شمارشو داددم گفتم بروو زنگ بزن بگو خطشو عوض .نکه اصلا بذاریه یه مدت از اینجا بره ممن نیستم بهش پیام میدم همش شوهرمه یکی دو روز بهم میگفت که تو که میدونی بخوام فورا پیداش میکنم فقط یک کلمه بگو فامیلش چهمشیا اسمش من نمیگفتم یه روز اومد خونه گفت فامیلیشو نمیگی گفتم نه و رفت سر ظهر. اومد گفت بگو گفتم نه بلند شد و گفت که مامانم شام دعوت کرده پاشو بریم اونجا جمع شدم که بریم باز گفت فامیلیشو ببگو گفتم نمیدونم از خونمون تا خونشون چندبار ماشین رو نگه داشت پرسید بگو فامیلیشو جلو درشون گفت بگو گفتم نه درو که. ززد مادرش درو باز کرد گفتت تا حالا چندبار پرسیدم فامیلیشو بگو که بفهمم برات مهم نیست ولی نمیگه من دیدم ماشین برادرشوهرم جلو دره گفتم. نمیام جاریم اونجاست گفت نه بیا رفتیم تو دیدم هیچ کفشی نیست جا خوردم یکدفعه در حال رو. باز کرد وو منو هول داد تو خونه و گفت بروو پیش عشقت بشین 😯
در کمال ناباوری دیدم عشقم اونجا نشسته و برادر شوهرم روبه اش سرش پایین بود و یه قران جلو دستش منم هول دادن رو مبل نشستم اونم دقیقا پایین مبل نشسته بود تا حالا از این فاصله ندیده بودمش و صدااشو نشنیده بود شوهرم همش بلند میشد تف میکرد تو صورت من میرفت مینشستت چهه لقب هایی که مادرشوهرم و شوهرم بهم ندادن ولگرد هرزه خیابونی ج نده بی بندو بار در صورتی که من حتی از نزدیک ندیده بودمش هیچی دیگه هر چی از ددهنشون در میومد بارش میکردن کلی توهین و فحش منم همش زیر لب ایت الکرسی میخوندم فوت میکردم که اتفاقی نیوفته
خلاصه هر فحش و توهینی بود نثارش کردن قران گذاشته بودن جلو دستش که صادقانه حرف بزنه اونم گفته بود
وقتی گفتش که من خونه ندارم میای پیش مادرم زندگی کنی گفتم اره گفت ماشین ندارم گفتم اشکال نداره گفت کار ندارم گفتم اشکال نداره حتی برگشتم گفتم که تو چادرم باهات زندگی میکنم اینارو هم اوننجا گفت یکدفعه شوهرم گفت چرا اون موقع که من گفتم بریم طبقه بالای خونه مامانم نیومدی هاااا الان میری پیش مادرش زندگی کنی تو یه خونه میری تو یه. چادر دوران نامزدی شوهرم گفت که من حاضرم تو چادر باهات زندگی کنم تو چی من گفتم نه چون من تو چادر با کسی ددیگه حاضر بودم زندگی کنم خلاصه کلی اونجا حرف رد و بدلذ شد. که سرتونو درد نیارم شوهرم گفتت اینجا رو برات میکنم زندادن مادرمم زندان بان منم میرم زن میگیرم ناگفته نماند همون شبی که فهمید ازم امضا گرفت برای اجازه زن دوم