2777
2789

:

خلاصه میگذشت و من فقط میگفتم طلاق چون نمیخواستم شوهرم پیش من پیر بشه خانوادم هر چی گفتن گوش نمیدادم همشون فکر میکردن فقط مشگل رابطه است ولی واقعا دلم نمیخواست رابطه داشته باشم حتی تا این حد بود که بابام گفته بود که قرص بیهاووشی بده بهش ولی شوهرم میگفت مگه من حیوونم تا وقتی خودتو نخوای منم نمیخوام یکی دو روز گذشت که برادر شوههرم فهمیده بود و اومد زنگ زد به خانوادمم بیان میگفت مشگل چیه اگه طلا برو یک کیلو طلا بردار برات میخرم اگه ماشین خودم برات میخرم فقط با ابرومون بازی نکن کلی باهام حرف زد و من فقط حرف خودمو میزدم که جدایی منو برد تو اتاق و باهام حرفف زد که چرا و منم میگفتم نمیتونم خلاصه برام وقت مشاوره گرفتن که برم پیش مشاوره فرداش رفتم مشاوره با همسرم و مادرم براش همه چیزو گفتم اونم گفت که شما مشگلت اینکه حتی خودتم دوست نداری یه کلمه علمی هم گفتا یادم نیست و به شوهرم گفته بود که برات ویترین چیده در اصل اینی نیست که بوده نه اینکه بهت دروغ بگه شخصیتش جوریه که دوست داره چیزی رو نشون بده که دوست داره نه چیزی که هست شوهرمم اونجا داد و بیداد کرد که تو بمن دروغ گفتی به مادرمم بی احترامی کرد و از ماشین پیاده اش کرد


گوشیمم داد مامانم برد بهمم گفت زندگی سگ برات درست میکنم میبرمت کلفتی کلی التماسش کردم تا برم گردونت خونمون و نبردتم خونه بابااش خواستن از روانشناس نامه عدم سلامت روانی بگیرن و بدن دادگاه منو برد خونه و عصری رفته بود بیرون اومد خونه قران گذاشت جللو دستم گفت یه سوال راستشو بگو گفتم چی گفت تو کسی دیگه رو دوست داری گفتم یعنی چی دستمو از رو قران برداشتمو داد زدم من هیچ کس رو دوست ندارم حتی خودممو مگه ندیدی روانشناس چی گفت


مثل اینکه رفته بود پیش یه سیدی و اون گفته بود شبونه گفت ببریم با مامانت بد حرف زدم بریم معذرت خواهی رفتیم خونه مامانم. بستنی هم خرید گوشیمم گرفت و داد بهم اومدیم خونه  دوست صمیم هم قرار بود ناهار بیاد خونمون داشتم ناهار درست میکرددم شوهرم گفت که اون کلیپ که روانشناس فرستاد رو بده ببینم منم گوشیمو دادم بهش (روانشناس یه کلیپ در مورد شختصیتم فرستاد برفرسداشت میدید که گوشیم زنگ خورد گفت دیدم دوستمه گفت سر کوچتونم گفتم بیا گوشیم باز دادم دستش که یکدفعه صدام کرد بیا اینجاا اینا چیه(من از چندتا از پیام هاش عکس انداخته بودم و اصلا حواسم نبود که تو گوشیم هست اونا رو دیده ببودچاقو اورد گذاشت زیر گلو گفت یا میگی یا میکشتمت اینقد سیلی زد تو صورتم اینقد زد تو سرمم منم هیچی نمیگفتم ساکت که یکدفعه در زدن دوستم بود درو باز کردم به دوستم گفت میدونستی با چشم اشاره کردم گفتم نه جلو دوستم با کمر بند زدتم با لگد زد سیلی دو بارم گرفتتم رو دستش پرتم داد زمین چند بارم سرمو کوبند به پارکت زمین


به دوستمم گفت یا برو یا بیا بشین دوستمم هر چی گفت گوش نداد و تحنمل نداشت رفت بهم میگفت بگو کیه وگرنه زنگ میزنکم خانوادت التماس میکردم که نزن به خانوادت چیزی نگو میگفت یا قفل گوشیتو باز میکنی یا زنگ میزنم شمارهاش چیه ولی زیر بار نمیرفتم فقط با سیلی میزد تو صورتم زنگ زد مادرش اومد گفتم نگو و نگفت گفت سر یه چیز دیگِه دعوامون شده و منو برد خونه مادرش از در با لگد پرتم داد توو خوننه به خواهرشم گفتت برات نوکر اوردم کلفته از ااین به بعد هر کاری داشتی برات باید. انجام بده به خانوادشم نمیگفت سر چیه تو پیام هام داشت میگشت که یه پیاممو دید براش فرستادم که بیا منو با لباس عروس ببین البته تحویلم داده نشده بود اینو که دید به خانوادشم گفت قضیه چیه این دفعه با ماادرش دو تایی ریختن سرم و کتکم زدن به حدی که ببخشید بی اختیاری ادرار گرفتم مادرشم چندتا سیلی زد تو صورتم


اینو که دید زنگ زد به خانوادم که بیان یکدفعه داداش در زد همش میگفتم هیچی بلهش نگید اومد گفت چه خبر اول پیچوندن که نگن که یکدفعه شوهرم گفت خانوم کسی دیگه ای رو دوست داره بردار شوهرم یه اادم پخته و با تجربه ای گفت خب مگه چی شده چرا میگی بدبخت شدم فوقش میره دیگه این غصه خوردن نداره شب قبلشم من با عشقم دعوام شد و تموم کردم قبل اینکه شوهرم بفهمه من گفتم جدا میشم ولی تنهایی زندگی میکنم اونم گفت ایییه کاری میکنم سر زندگیت بمونی و منم فراموش کنی برادر شوهرم با من حرف ممیزد که اگه بمن قول میدی و میخوای سر زندگیت بمونی بگو من درستش میکنم نگو شوهرم از اون طرف با گوشی من به اون پیام میده اونم میگه من شمارو نمیشناسم هر چی میگفت سحر میگفت نمیشناسم منم اینقد کتک خورده بودم مغزم تو سرم تکون میخورد نمیتونستم قدم بردارم مغزم درد میکرد

ز دشمنان برند شکایت به دوستان                       چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم ؟

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان


بابام اومد و همه چیزو گفتن برادر شوهرم با بابام حرف میزد منو برد تو اتاق با منم حرف زد با داداششم حرف زد نشسته بودم که حالم بد شد و افتادم شوهرم بردتم دکتر فشارم افتاده بود و بهم سرم وصل کردن ارام بخش هم زدن برم گردوند خونه که برادر شوهرم میگفت من نمییذارم اذیتش کنن یا باهاش زندگی میکنه یا صحیح و سالم میارم تحویلت میدم نگران نباش باز حالم بد شد خوردم زمین اینبار بابام و مادر شوهرم و برادرشوهرمم اومدن رفتم اورژانس بهم امپول زدن و بابامو راهی کردن و ممن. مادرشوهر و شوهرم رفتیم خونه شوهرم مجبورم کرد که بهش پیامک بدم که دارم طلاق میگیرم ببینم نظرش چیه ایا میاد خاستگاری چون معتقد بود که نمیاد خاستگاری من جوری باهاش صحبت میکردم که بدونه من نیستم اونم همش میگفت ختودت نیستی عکس بده شوهرمم عکسمو انداخت فرستاد اون میدونست من نیستم همشم تکرار میکرد ححتی بجای عکس خودش عکس ددوستشو فرستاد گفت عکسمو دیدی گفتم اره بعد شوهرم میگفت درست باهاش حرف بزن که بفهمه خودتی بعد دید نمیشه گوشی رو از دستم گرفت اینقد قربون صدقه اش رفت تا زبونشو باز کرد البته اولش میگفت اصلا نمیشناسم چون میدونست من نیست و شب قبلش دعوا کرده بودیم  


زبونشو باز کرد و گفت بی ممعرفت از عصر که گفتی بیمارستانی چشماام خیسه عکس چشماشو فرستاد بعد دیدم شوهرم پیام میداده اونک همش میگفته نمیشناسم بعد که من ممیرم بیمارستان پیام میده که حادلم بده بردنم بیمارستان اینم 30تا 40تا پیام فقط فرستاده بود که چرااااا بیمارستان خلاصه شوهرم همش میگفت من دارم طلاق میگیررم میای خاستگاری اونم میگفت اره تا اذان صبح شوهرم پیام میداد به زور متوقفش کردم و نذذاشتم صبح دیدم داره باز پیام میده هر چی گفتم پیام نده گوش نداد چاقو رو بررداشتم گفتتم خودمو میزنم میکشم کمم با گوشی من پیام بده دوستم که از خونمون رفته بود یکراست رفته بود در خونمون و با گریه همه چیزو گفته بود و دیده بود بابام هیچی نمیگه چندتا حرف درشتم به بابام ممیگه و میره چون مامانم نگران بود همون شب شوهرم بردتم خونه بابام تو راهم همش گفت تو اون پسر رو بمن نشون بده من کاریت ندارم دیگه


میدونستم نشون بدم زنده نمیمونه یه بلایی سرش میاره چون از شوهرم بر میومد و من میگفتم نه هر کاری با من دارید بکنید ولی حق ندارید به اون چیزی بگید رفتیم خونه به مامانمم گفت که این صورت من اگه ناحق زدم بزن تو صورتم هیچی گذشت نگو شوهرم با گوشی خودش بهش پیام میده و خودشو جای خالم معرفی میکننه و میگه که سحر داره طلاق مکیگیره من میخوام کمتون کنم اگه واقعا میخوایش بیا شهر ما سحر هم اینجاست تا کمکتون کنم باور میکنه و جواب میده (اینم بگم من نه حتی صدای اون پسر رو شنیدم نه سر قرار یا جایی رفتم باهاش فقط چت کاملا خودشو خانوادشو میشناختم ولی حتی صداشو نشنیدم )ه دوستم شمارشو داددم گفتم بروو زنگ بزن بگو خطشو عوض .نکه اصلا بذاریه یه مدت از اینجا بره ممن نیستم بهش پیام میدم همش شوهرمه یکی دو روز بهم میگفت که تو که میدونی بخوام فورا پیداش میکنم فقط یک کلمه بگو فامیلش چهمشیا اسمش من نمیگفتم یه روز اومد خونه گفت فامیلیشو نمیگی گفتم نه و رفت سر ظهر. اومد گفت بگو گفتم نه بلند شد و گفت که مامانم شام دعوت کرده پاشو بریم اونجا جمع شدم که بریم باز گفت فامیلیشو ببگو گفتم نمیدونم از خونمون تا خونشون چندبار ماشین رو نگه داشت پرسید بگو فامیلیشو جلو درشون گفت بگو گفتم نه درو که. ززد مادرش درو باز کرد گفتت تا حالا چندبار پرسیدم فامیلیشو بگو که بفهمم برات مهم نیست  ولی نمیگه من دیدم ماشین برادرشوهرم جلو دره گفتم. نمیام جاریم اونجاست گفت نه بیا رفتیم تو دیدم هیچ کفشی نیست جا خوردم یکدفعه در حال رو. باز کرد وو منو هول داد تو خونه و گفت بروو پیش عشقت بشین 😯


در کمال ناباوری دیدم عشقم اونجا نشسته و برادر شوهرم روبه اش سرش پایین بود و یه قران جلو دستش منم هول دادن رو مبل نشستم اونم دقیقا پایین مبل نشسته بود تا حالا از این فاصله ندیده بودمش و صدااشو نشنیده بود شوهرم همش بلند میشد تف میکرد تو صورت من میرفت مینشستت چهه لقب هایی که مادرشوهرم و شوهرم بهم ندادن ولگرد هرزه خیابونی ج نده بی بندو بار در صورتی که من حتی از نزدیک ندیده بودمش هیچی دیگه هر چی از ددهنشون در میومد بارش میکردن کلی توهین و فحش منم همش زیر لب ایت الکرسی میخوندم فوت میکردم که اتفاقی نیوفته


خلاصه هر فحش و توهینی بود نثارش کردن قران گذاشته بودن جلو دستش که صادقانه حرف بزنه اونم گفته بود


وقتی گفتش که من خونه ندارم میای پیش مادرم زندگی کنی گفتم اره گفت ماشین ندارم گفتم اشکال نداره گفت کار ندارم گفتم اشکال نداره حتی برگشتم گفتم که تو چادرم باهات زندگی میکنم اینارو هم اوننجا گفت یکدفعه شوهرم گفت چرا اون موقع که من گفتم بریم طبقه بالای خونه مامانم نیومدی هاااا الان میری پیش مادرش زندگی کنی تو یه خونه میری تو یه. چادر دوران نامزدی شوهرم گفت که من حاضرم تو چادر باهات زندگی کنم تو چی من گفتم نه چون من تو چادر با کسی ددیگه حاضر بودم زندگی کنم خلاصه کلی اونجا حرف رد و بدلذ شد. که سرتونو درد نیارم شوهرم گفتت اینجا رو برات میکنم زندادن مادرمم زندان بان منم میرم زن میگیرم ناگفته نماند همون شبی که فهمید ازم امضا گرفت برای اجازه زن دوم

ز دشمنان برند شکایت به دوستان                       چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم ؟


کلی خط و نشون ولی اصلا برام مهم نبود انگار نه انگاار میگفتم اخرش مگه دیگه خلاصه پدرو مادرمم اومدن عمم و شوهرشم اومدن بابام اسم رسم پسره رو پرسید بهش توهین میکردن فقط(وقتی میگیرنش شوهرم با قمه میخواسته بزنتش داداشش نمیزاره و اینکه کلی کتکش میزنن) منم یه تیغ دستم بود هر حرفی که بهش میزدن یه تیغ میزدم رو رگم ولی کاش پیش عمموشوهرشش این کارو نمیکردن بعد حرف زدن برادر شوهرم به پسره گفت پاشو برو جلو چشم همتون این اقا سالم از اینجا رفت جلو ددر شوهرم چند تا سیلی زد و گفت دفعه بعد ببینمت خودم کشتمت لگد زد و از خونه پرتش داد بیرون عمم اینا هم رفتن موندن پدرو مادرم و برادرشوهرم و منو مادرشوهرم برادر شوهرم برگشت گفت که اینجا زندادن نیست و ما قصد زندانی نداریم این پسر بی گناه بود همش تقصیر سحر بوده من نمیخوام این زندگی بهم بخوره تمام تلادشمو میکنم تا سر جاش بمونه منو برد تو اتاق حرف زد گفت دوسش داری اگه دوسش داری من تلاشمو میکنم با بابات حرف میزنم میرسونمت بهش دستتون رو میذارم تو دست هم بامن صادق باش


با شوهرمم حرف زده بود که این دختر فقط حرف زده نه از نزدیک دیدتش نه رابطه ای چیزی مرد اونکه درستش کنه نه خرابش کلی حرف زد باهامون و رفت شام بخره که بابام عصبی شد بلند شد منو زد مامانم اومد جلوشو بگیره شوهرم گفت بذار بزنتش داشت خفم میکرد منم هیچ مقاومتی نمیکردم میگفتم بذارر خفه کنه یکدفعه یه نفر کشیدش کنارر که بعد فهمیدم همونم شوهرم بوده پدرو مادرموو راهی کردیم و شوهرم خیالشونو راحت کرد کهه اگه نتونستیم ززندگی کننیم میارمش سالم تحویلتون میدم


تا چند روز. برادر شوهرم میومد حرف میزد و میخواست که فکر کنیم ببینیم میتونیم یانه با شوهرمم خیلی حرف زد که اگه فقط یک درصدم خودتو مقصد بدونی برا همون یک درصد تلاش کن چند وقت گذشت تا ااینکه شوهرم منو برد گذااشت خونه بابام که بشینم فکرکنم گفت تا چند روزم کاریت ندارم منم رفتم و اونجا رفتم پیش مشاور و حرف زدم شوهرمم اینقد پیام مسخره داد و اعصابمو خورد کرد که گوشیمو گذاشتم زمین و رفتم خونه مادربزرگم و اونم اومده بود پیش بابام زنگ زددن شبونه برگشتم خونه دیدم شوهرم رفته پیرینت تمام پیامک های یک سال پیش تل گرام رو در اورده و اورده نشون بابام داده و گفته که دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم و برید داددخواست طلاق بدید


اومدم رفتیم باهم حرف زدیم گفت که دیگه نمیتونم واز این حرفا از تو بها حرمت اینکه اسمت تو شناسناممه میگذرم ولی داغ ااون سر رو تو دل مادرش و تو میذارم یه چیزیم نشونم دداد که ترسیدم. پیادم کرد و رفت ترسیده بودم میدونستم ازش برمیااد نمیدونستم چیکار کنم فرداش دراز کشیدهه بودم یکدفعه دیدم شوهرم و مادرشوهرم با کولی بازی و داد و هوار اومدن خونه شوهرم خخطمو شکست و داد و بیداد و فحش مادر شوهرم کولی بازی د راورد و دو تا سیلی زد تو صورت مامانم (الهی دستش قلم بشه )به زور ارومش کردیم گفت یا میاد میریم خونه یا تو کوچه ابرو براتون نمیذارم از موهاش میکشیم ررسواش میکنیم کلی حرف چرت و پرت پیش بابام و داداشم که از خجالت مردم پیششون که نذاشتها رابطه برقرار کنن و دختره هنوز و. از این چرت و پرتا و منو با زور بردن منم اینقد گریه کرده بودم که داشتم از سردرد میمیردم بابام گفت میبینی که کولی بازی راه انداختن برو میبینی که ددستشونم میره یکم صبر کن دیدم نمیشه برت میگردونم ولی رسیدن به اون پسر رو میذارم تو دلت بمونه مگه تو خواب ببینی همین تهدیدم مانم کرد که تتا زنده ام نمیذارم رنگ اون پسر رو ببینی


منم رفتم تو اتاق تاریک خوابیدم یکدفعه خدا خیرش بده برادر شوهرم اومد کلی بامن حرف زد به اونا بدوبیراه گفت که چرا به زور رفتید اوردید و میذاشتید فکر کننه بعد کلی حرف زده بود اومد بهم گفت میخووای بری خونه بابات برو هرچقد حتی چند ماه میخوای بشین فکر کن یا میخوای بری زیارت مشهد میگم ببرتت هر چی ارومت میکنه بگو همون کار و میکنم و بعدش رفتیم مشهد و شوهرم بعد اون قول میده از گذشته حرف نزنه ولی کوچکترین بحثی که پیش ممیاد میگه برو خونه باباات طلاق و ااینکه فردای اون روزی که پسره رو گرفتن شوهرم گفت پسره گفته من نمیخوامش من باور نکردم برادر شوهرم اومد جلو چشمم بهش زنگ زد گذاشت رو بلندگو و گفت دارن جدا میشن حاضری باهاش ازدواج کنی گفت تو رو خدا نذار زنندگیشونک بهم بخوره گفت بهم خورده گفت من ارزومه حتما میام خاستگاریش برادرشوهرمم گفت با خودته اگه میخوای خودم دستتونو میذارم تو دست هم 

ز دشمنان برند شکایت به دوستان                       چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم ؟


من چند ماهیه ازدواج کردم هنوز دختترم و دلم نمیخواد رابطه دااشته باشم و اینکه از تموم دنیا دست کشیدم و بریدم برام ممهم نیست هیچ ارزویی ندارم موقع ددعا دنبال ارزو میگردم که چه دعایی برا خودم کنم ولی هیچ دعایی برا خودم نمیکننم ادم خوبی نیستم ادعای خوبی هم ندارم ولی بدجور شکستم الانم دوست ندارم باشم دست به سینه منتظر مرگم نشستم همین

ز دشمنان برند شکایت به دوستان                       چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم ؟
بچه ها خیلی سخت بود این همه کپی بگید خداقوت که برم شام بپزم بای فعلا

دستت درد نکنه وای عالی بود

گروه زرد،،قد ۱۵۷،،،،وزن اولیه ۷۷   ،،، وزن هدف ۶۰  ،،تاریخ  شروع رژیم ۹۹/۱۰/۳
طولانیه ولی همین بدون ک الان داره با شوهرش زندگی میکنه چون شوهرش گفته اگه طلاق بگیری اون پسر مذهبیه ...

من هنوز اخرشو نخوندم ترکید واقعیه واقعا؟؟ مگه امکان داره همچین مردی 😳😳 من چراگریه کردم اخه

میشه برام یه دونه  صلوات بفرستید 😢 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792