اول تاپیک اولمو بخونید لطفا تا بهتر متوجه بشید چی به چیه
امروز داشتم لباسایی که برای دخترم خریدم رو نگاه میکردم که مادرشوهرم در زد درو باز کردم اومد نشست منم رفتم براش میوه اوردم اب چایی هم گذاشتم نگاهش به لباسایی بود که گذاشته بودم رو مبل گفتم قشنگه نه؟واسه هستی خریدم
باز درو زدن رفتم باز کردم خواهرشوهرم بود یه جعبه هم دستش
خب دیدم مامان خونه نیس گفتم حتما اینجاست خوب هم شد میخواستم اینو بهت بدم زن داداش گرفتم بازش کردم یه پستونک خوشگل خریده بود 😍دلم ضعف رفت براش بغلش کردم تشکر کردم رفتم چایی اوردم از تو هال گفت زن داداش کمک کنم؟گفتم نه چایی ها رو گذاشتم رفت شیرینی بیارم برگشتم دیدم خواهر شوهرم هی به مامانش میده بده من
نگاه کردم دیدم لباسی که خریدمو داره باهاش چایی رو میزو پاک میکنه نگام کرد گفت چیه؟چایی ردش میمونه رنگ میگیره
گفتم با لباس هستی؟گفت چی میگی هستی هستی هنوز دنیا نیمده اسمش گذاشتی روش از کجا معلوم اصلا زنده بمونه؟