😔😔😔واقعا قلب انسان به دردمیاد
نامه ی یک پدر...
همسرم هنگام تولد بچه سومم ازدنیا رفت ، او را دفن کردیم و بعد از آن به میان خانواده ام برگشتم تا آنها را در آغوش بگیرم.. در آن هنگام دختر لجین ۴ ساله و پسرم دو سال و نوزادی که به یک ماه نرسیده بود داشتم مادرم پیشم ماند تا در بزرگ کردنشان کمکم کند
اما هر بار مادرم به من می گفت ازدواج کن ومن قبول نمی کردم
خواهر و برادرانم نیز همچنین از من می خواستند دوباره ازدواج کنم آنها خیلی اصرار می کردند. ..
بعد از دوماه که خانواده ام اینقدر اصرار کردند راضی شدم که ازدواج کنم!!
زنی که در نظرم زیبا و خوب و عاقل آمد را به همسری گرفتم.
میدیدم که به بچه هایم اهمیت میدهد و مواظبشان است برای همین خدا را شکر می کردم که چنین زنی مواظب بچه هایم است و اذیتشان نمی کند!!!
بعد از یکماه از ازدواجم یک روز که از سر کار برگشتم دیدم نهار آماده است و بچه ها منتظر آمدن من هستند همه باهم نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن..
مثل همیشه تشکر کردم و گفتم غذای خوشمزه ای بود.
چند ساعتی گذشت اما از بچه ی کوچکم خبری نبود و ندیدمش ، پرسیدم محمود کجاست ؟
گفت هنوز بیدارنشده!!
من خیلی تعجب کردم که اینهمه مدت خوابیده باشد بلند شدم که خودم نگاه کنم تکانش دادم و در آغوشش گرفتم اما بدنش سرد شده بود و هیچ حرکتی نکرد
به سرعت اورا به بیمارستان رساندم گفتند :مرده!
منم فریاد کشیدم که چرا دکتر ؟
گفت آروم باش و صبر داشته باش تقدیر خدا چنین بوده
پسرم را کنار قبر مادرش دفن کردم 😔
وگفتم این بچه کوچکمان است مواظبش باش که پیش تو برگشت..
به خانه برگشتم و به بچه هایم نگاه کردم آنها را سرحال نمی دیدم و نزد دکتر بردمشان ، او گفت از دست دادن مادرشان باعث لاغری آنها شده و مشکلی ندارن ، مقداری ویتامین و دارو برایشان نوشت و به خانه برگشتیم.
هیچگاه کوچکترین اشتباه و کوتاهی از همسرجدیدم در حق آنها نمی دیدم و هرگز بچه هایم از او شکایتی نداشتند
یک ماه نگذشت که اینبار پسرم سامر که بیهوش شده بود را به بیمارستان رساندم تا علت مریضییش را دریابم!!!
یک هفته در بیمارستان بستری شد و مرد!!
مرگ سامر برای قلبم بسیار دردناک بود اما باز به خدا رو کردم گفتم قضا وقدر...
بعد از چند روز که خسته از سر کار برگشتم بعد از نهار رفتم به اتاقم و خوابم گرفت ، در خواب همسر اولم را دیدم که به من گفت :چرا مواظب بچه هایمان نیستی ؟
گفتم:من همه چیز رو برایشان فراهم کردم
گفت: دوتا بچه مونو کشت مواظب دخترمون لجین باش!!
از خواب پریدم.. و درفکر فرو رفتم و آن شب تا صبح خوابم نگرفت ، این خواب مرا بیدارکرد وباخودم گفتم چیزی هست که من نمی دانم!
صبح به همسرم گفتم میرم سرکار و رفتم در را پشت سرم بستم و از پنجره آشپزخانه به داخل برگشتم و خودم را پنهان کردم تا ببینم بعداز من چه اتفاقی می افتد !!
همسرم تصور کرد که رفته ام شروع کرد به نظافت خانه و کارهای روزانه اش را انجام داد و غذا پخت همه چیز طبیعی بود.. بعداز اتمام کارها کاسه ای راپر از شکر نمود طنابی را از کشویی در آورد ، لجین راصدا کرد وگفت بیا!
دخترم آمد اما با گریه و می لرزید! داد زد:ساکت باش وگرنه میزنمت!
دخترم را با طناب بست وروی زمین درازش کرد ، کنار لانه مورچه !!!
شکر را داخل بینی دخترم ریخت ، دخترم گریه میکرد و خواهش میکرد که خاله جان نذار اینهمه مورچه داخل بینیم برن یک دونه کافیه! توروخدا!!
نتوانستم بیشترازین این صحنه را نگاه کنم وسریع رفتم اسلحه ام را آوردم و بدون اینکه یک کلمه حرفی به او بزنم تا گلوله ی آخر را درهمسرم خالی کردم !
پلیس آمد و همه چیز را برایشان تعریف کردم
دخترم را به بیمارستان بردم اما مورچه همه مغزش را خورده بود و امیدی به بهبودیش نبود😔
پزشک قانونی قول دادکه جسد دو بچه دیگرم را نیز بیرون آورده موشکافی کند
تا ببیند علت مرگشان چه بوده است ،
بعد از بررسی معلوم شد که نوزادم به علت فرو کردن سوزن داخل مغزش مرده و سامر نیز به وسیله خورده شدن مغزش با مورچه!!
دادگاه مرا به دوسال زندان محکوم کرد و بعد از یکماه دخترم نیز مرد ، و اکنون من درزندانم ، قلبم بسیار اندوهگین است به سبب ازدست دادن بچه هایم چون مواظبشان نبودم.
ای کسانی که نامادری هستید شمارابخدا از خدا بترسید بچه های بیگناه را آزار ندهید.. چه ها بچه ی بیگناه آزار می بینند اما کسی از ظلم به آنها خبر ندارد 😢😢!❥•✨🍃❤️🍃✨•❥
✨❤️✨