من چون شوهرم رفته بود قشم برای بچه خرید بکنه و من با این وضعیتم نمی تونستم برم و برای لکه بینی استراحت بودم خونه مامانم موندم
فرداش تولد شوهرم بود و با کلی اصرار از مامانم خواستم برم خونه خودمون که کیک درست کنم و تدارک یه جشن دو نفره رو ببینم
ساعت 9/30 شب رسیدم و یک کلمه هم به مامانم نگفتم دارم از درد کمر می میرم و از ظهر هم لکه بینی دارم (بی عقلی زیادی کردم و خواستم مثلا نگران نشن) اما خب بعد فهمیدن شانس آوردم و همین بی عقلی باعث میشد بچه ام چیزیش بشه
ایستادم کیک درست کردم شام حاضر کردم و از تیری که کمرم میکشید ساعت 11/15 بود اومدم دراز بکشم رو مبل که دیدم یه چیزی مثل بادکنک ترکید و کیسیه آبم بود
پریدم دستشویی و لخته خون دیدم اومدم به مامانم زنگ زدم و بعدش به همسایه پایینی که میگم تا برسن من و ببرن و زایمان همه شد 1 ساعت و 20 دقیقه
اما خب تا مامانم برسه جلوی چشم دوستم که همسایه ا م میشه خیلی درد کشیدم خیییییییییییلی زیاد