یه چی برات میگم شاید ربطی به تو نداشته باشه
دایی من وقتی رفت خاستگاری همسرش انگار تو دنیا فقط همین دختر وجود داره باهم ازدواج کردن پدرزنش خیلی پولدار ولی یه ریال کمکشون نکرد
چهار سال مستاجر بودن داییم جشن تولد و طلا میگرفت برای زنش همه رو دعوت میکرد آنقدر خوب و عاشقانه زنش تو خونه دست به سیاهک سفید هم نمی زد همه کارها رو خودش انجام میداد هیچکی جرات نداشت بگه چرا زنت هیچ کاری بلد نیست
یکم پول پس انداز کرد پدر زنش پولشو گرفت و به اسم خودش یه خونه سه طبقه خرید گفت برید توش و طلبم رو کم کم صاف کنید پول دایی من اندازه یه طبقه اش میشد ولی سند کامل به نام پدرزنش بود
بعد داییم شروع کرد به ناسازگاری یه دفعه زدن به تیپ و تاپ همدیگه و داییم یه کلام گفت فقط طلاق و هرچی تو زندگیشون بود رو کرد و گفت نمیخوامش کار خونه نمیکنه خانوادش فلانن پشت سر شماها بد و بیراه میگه و...
زنش هم گریه میکرد که این قبلا یه تو به من نمیگفت از وقتی اومدم تو این خونه همه اش فحش پدر مادرم میده و...
خلاصه فهمیدن بخاطر پولش بوده
پدر زنش پولشو پس داد زنش هم یه مقدار طلاهاشو فروخت و باقرض و وام یه خونه کوچیکتر خریدن ولی به نام داییم و پول خودشون
الان بیا و ببین عشق برگشت و همه چی اومد سر جاش
شما هم ببین اگه مشکل اون دستگاههکه نمیدونم چیه برگردون بهش بگو تو مهمی بگو تو کاسبی کن من میشینم تو خونه ات تو نون بیار