دلم میخواد همه چی خوب بشه ولی نمیتونم تغییر بدم
نمیتونم ب کسی ب زور بگم بهم اهمیت بده
نمیتونم بگم دوستم داشته باشه
حس غریبی هست
حس عشق و نفرت هم زمانو
حس دلشکستگی
حس انتظار برای رسیدن روز جدایی تا یکبار دیگه بتونم ببینمش 😔
از خودم متنفرم که عاشقشم.
حس خاصی که میگه پوستتو کلفتوکن که قراره درد جدایی رو بکشی
هرروز و هرشب وقتی صبح بلند میشم از خواب و از دلتنگش میشم و از دستش میدم وقتی شب دلم هوای بغلشو میکنه و از دستش میدم وبار رها و بارها ازدستش میدم
وقتیکه میخوام باز مثل قدیما بزنم ب بیخیالی و برم خودمو ب زور بغلش جا ولی یادم میاد بارها شکست خوردم و قراره شکست بخورم
حس تلخی که میگه باید و مجبوری قبول کنی اون هیچ وقت نخواستت 😔