سه روزه باهاش حرف نزدم الان نگرانه ک چرا نمیتونه تماس بگیره من از دیروز دنبال شماره پادگانش بودم ک بلاخره پیدا کردم ولی یه اقایی ک جواب داد گف باید شماره گردان و گرهانشو بگید منم گفتم ک نمیدونم تازه اومده اونجا ازم پرسید شما چیش هستید گفتم خواهرشم گف کارتون واجبه گفتم اره خیلی ما میخواییم بریم مسافرت شمارمم سوخته شماره جدید خریدم باید بگم شماره جدیدمو تازشم مرخصی میان یا ن خونه باشیم یا ن اقاعه برگشت گف اره احتمال داره بخاطر عید بیان مرخصی گف من پیداش میکنم اسمشو خواست گفتم اسم پدر بعد شماره ای ک میخوایین باهاتون تماس بگیره اونم دادم و از صب منتظرم زنگ بزنه
منم سنگ نیستم فقط یه عده از آدمهایی اومدن تو زندگیم ک همه احساساتمو کشتن و دیگه نسبت به کسی احساس خوبی ندارم 💔