منم۱۶سالم بود....اون روزا رو یادم انداختی
عشقم رفت سربازی....سخت ترین روزای زندگیمون ..
حسش توصیفی نیست..
ولی عشق من ی روز درمیون بهم زنگ میزد...خداااا میدونه چ حاااالی داشتم
انتظار قبل زنگ زدن...بعد حرف زدن هم دلتنگی کشنده...
یبار ی سه روزی زنگ نزد..شماره پادگانو داشتم زنگ زدم اسمشو گفتم گفتم بگید همین الان زنگ بزنه دارم دیوونه میشم گف نسبتت چیه گفتم دخترخالشم( واقعا دخترخالشم)
گفت چشم حتما میگم ابجی
نیم ساعت بعدش زنگ زد گف چندروزه سرش خیلی شلوغ بوده پولم نداشته زنگ بزنه الهی بمیرم..
یبار هم اومد مرخصی..زیاد موند
خیلی وابسته شدم
وقتی رفت تو راه فقط وفقط تماس و اس
وقتی رسید اونجا جلو پادگانش ک لباساشو عوض کرد اونقدررررر گریه کردمو بلندبلند هق زدم ک میگف همین الان برمیگردم
دوستش گوشیو ازش گرفت و بهم دلداری داد گف این دیوونه داره لباساشو عوض میکنه بیاذ توروخدا اینجوری نکن...یکم ارومش کردمو رف پادگانش و من موندم و ی دنیا درد دلتنگی...
هی
چه روزایی بود..
الانم۱۹سالمه و خداروشکر ک ب همه زندگیم رسیدم و اون روزای سخت تموم شد
۴فروردینم عروسیمونه