وای مردم ازخنده خخخخخ یه بارم مادرشوهرم عصری بیدار شد صبحونه میخواست بنده خدا
مادر شوهر منم خیلی سوتی میده. ی بار مریض شد بردیمش بیمارستان بستریش کردن. همون شب بنده خدا ی خانم مسن آوردن که خونریزی مغزی کرده بود و از دماغش سوند بسته بودن که خون دماغشو بگیره. معلوم بود عمرش ب دنیا نیس. فرداش رفتم دیدم خانومه نیس. ب خواهر شوهرم گفتم چی شد.خواعر شوهرم منو برد بیرون گفت خانمه مرد. منم ناراحت شدم براش. بعد خواهر شوهرم گفت ب مامان نگی روحیه اش خراب میشه.منم گفتم باشه. رفتم داخل مادر شوهرم میگه اون خانومه که دیشب آورده بودنش منم گفتم خب.گفت هیچی دیگه همون دیشب مرد الان بردن گذاشتنش تو یخچال. حالا منو میگی شوکه ام از مار فضولی مادرشوهرم مه در هر شرایط حواسش ب همه چیز هس.هم خنده ام گرفته از سوتیش. گفتم سردخونه .یهو یجوری زد زیر خنده. منم شب واسه خواعرشوهرم تعریف کردم آنقدر خندیدیم از مار مادرش که چ الکی نگران روحیه اش بود که مثلا خراب نشه 😐😐
یه بارم داشتیم رفتم خونه ی مادرشوهرم مهمون داشتن شلوغ بود خونه.یکم نشستم گفتم دیگه پاشم برم پاشدم با همه خداحافظی کردم به نفر اخر که رسیدم بلند گفتم سلام.همه خندیدن و من😭😭😭
درخواست دوستی از طرف اقایون ببینم گزارش میزنم درجا😊😊
یه بار ولیمه داشتیم بعد من یه عده از مهمونارو ندیده بودم احوال پرسی کنم یهو پسر عمم اومد خدافظی کنه اونم از اوندسته بود که ندیده بودمش یهو پاشدم اون گفت خدافظ من گفتم سلام خدافظ 😐تا اخر شب تو افق بودم
من یه بار سوار اتوبوس شدم راننده خیلی هیییز بود بعد جونی جونوم لیلا فروهر گذاشته بود همشم تو آینه بهممیگفت جونم...خلاصه نمیدونم چیکاذکرد جلو اتوبوس آتیش گرفت گفتن همه پیاده بشن.یه ۱۰دیقه خاموشش کرد هممون سوارشدیم..من رو مردم به راننده گفتم حالا آهنگ مو سوختم مو برشتم بزار راننده تا مقصد به افق خیره شد