2777
2789
عنوان

سوتیییی🙈🙊💩

| مشاهده متن کامل بحث + 2770 بازدید | 130 پست

چند سال پیش با مامانم رفته بودیم یه سوپر مارکت بعد از خرید مامانم میخواست به من بگه بریم مامان به صاحب مغاه هم بگه مرسی آقا

بعد قاطی کرد به صاحب مغازه که یه پیرمرد خشک و یخی بود گفت مرسی مامان!

منفور ترین آدم ها اون دسته ای هستن که بدون سررشته داشتن توی مطلبی نظر میدن😒😒😒😒نفرت من از این آدما بی اندازه ست😈😈😈😈                

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ی بارم نمیدونم خلاس سوم چهارم بودم. غروب خوابیدم موقع شام بیدار شدم. هوا مهتابی بود. منم فک کردم صبح شده. رفتم تو هال دیدم تازه سفره انداختن منم با استرس هی می رفتم أین اتاق اون اتاق.اخر بابامو خواهر برادرام همه تعجب کردن.هی میرفتم ی اتاق با مانتو میومدم بیرون نی فتم سرویس دست و صورت نیشستم باز میومدم میرفتم تند تند شلوار میپوشیدم. خلاصه اینا با تعجب نگاهم میکنن منم اصلا فک نکردم چرا اونا آماده نمیشن. بعدش بابام اینااز خنده ریسه رفتن و بهم گفتن واقعیت رو. تا چند هفته سوژه خنده اشون بودم

تابستونی مهمون داشتیم مامانم شربت اورد بعد با جدیت گفت بخورین سرد نشه😐😂


    الان مامانتونو توی اون حالت تصور کردم

منفور ترین آدم ها اون دسته ای هستن که بدون سررشته داشتن توی مطلبی نظر میدن😒😒😒😒نفرت من از این آدما بی اندازه ست😈😈😈😈                

١ساعت پيش تو يه تاپيك به ماسوره گفتم ماسوله😐

دیدین خدا بالاخره بغلمو با دستاش پر کرد؟                         امضای قبلیم: خدایامیشه بغلمو با  دستات پر  کنی؟ آخه  مامانم میگه: دستای خدا به لطافت نوزاد تازه  متولد  شدس❤ 

ی بار اومدیم با شوهرمو برادر شوهر کوچیکم بریم خونه خاله ام. بعد موقع رفتن شوهرم موهامو که از زیر شال ...

اینو تعریف کردی یاد برادرشوهر خودم افتادم اونم انقدر شوخ بود انقدر روحیش خوب بود بامن خیلی راحت بود ..ولی حیف شد رفت 

ی بارم نمیدونم خلاس سوم چهارم بودم. غروب خوابیدم موقع شام بیدار شدم. هوا مهتابی بود. منم فک کردم صبح ...

این اتفاق برای منم بارها تو بچگی افتاده

منفور ترین آدم ها اون دسته ای هستن که بدون سررشته داشتن توی مطلبی نظر میدن😒😒😒😒نفرت من از این آدما بی اندازه ست😈😈😈😈                

یه بار تلفنی با خواهرشوهرم خیلی حرف زدیم.بهش میگم آبجی. بعد خدافظی برادرشوهرم زنگ خونمونو زد رفتم دم در. وسط حرفامون به اونم گفتم آبجی. انقد خندید بهش توضیح دادم که داشتم با آبجی حرف میزدم واس همون قاطی کردم.

معرفی کتاب: دزیره، بازمانده، صد سال تنهایی، ناطور دشت، دروغگویی روی مبل، مغازه خودکشی، سگ ولگرد، دارالمجانین، بوف کور، تادیب، زن زیادی، سه قطره خون، بازگشت، دنیای ناتمام، چهل و یکم، من پیش از تو، چشمهایش، آسو، بیکران تنهایی، وقتی نیچه گریست، شازده کوچولو، مسخ، مدیر مدرسه، زنده به گور، بنجامین باتن، مکالمه با یک گاو پرست، بادبادک باز، هزارخورشیدتابان، قلعه حیوانات، دختری که رهایش کردی، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، جنایت و مکافات، کیمیاگر...

منوپسرموپدرشوهرم توماشین بودیم یهودوتاسگودیدیم پدرشوهرم به پسرم گفت هاپوهاروببین هاپوهام داشتن ازاون کارامیکردن شدیدبعدیهوخشکش زدقیافه من😒قیافه پدرشوهرم😓قیافه پسرم😃

من هنوزم امیددارم که میشه💚برام صلوات بفرستین مهربونا..
اخه مهمونامونم یخورده با کلاس بودن کلا نابود شدیم😂😂


       

منفور ترین آدم ها اون دسته ای هستن که بدون سررشته داشتن توی مطلبی نظر میدن😒😒😒😒نفرت من از این آدما بی اندازه ست😈😈😈😈                
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  16 ساعت پیش
توسط   مورچه۲  |  17 ساعت پیش