منم بچه بودم تازه نه سالم شده بود خونمون قبله طرفی بودکه تلویزیون بود بعد توی یه مهمونی روبه تلویزیونشون وایسادم به نماز خواندن ،حاضرین آنقدر بهم خندیدن که با خاک یکسان شدم
تازه یه بارم مسافرت بودم هی دیدم تو اتوبوس دلم درد میکنه محل ندادم مانتومم کرمی،برگشتم خونه دیدم کمر به پایین قرمزه با چه اعتماد به نفسیم راه میرفتم تو خیابون😂😂😂😂
ی بار اومدیم با شوهرمو برادر شوهر کوچیکم بریم خونه خاله ام. بعد موقع رفتن شوهرم موهامو که از زیر شال بیرون بود گرفت دستش گفت بزن تو.منم با ادا گفتم باشه. رفتیم خونه خاله ام دوبار افتاد بیرون موهام .برادر شوهرم با حالت مسخره میگه موهات بیرونه. کلا خیلی شوخه . منم یهو برگشتم ب شوهرم نگاه کردم که دیدم سرگرم احوالپرسی با استرس ب برادر شوهرم میگم خوب شد اون ندید وگرنه هم منو میکشت هم تورو. برادر شوهرمم که خودشو با همه محرم میدونه با تعجب و معصومیت گفت منو برا چی بکشه.وای خدا از قیافه اش و سوتی ای که دادم یهوبلند زدم زیر خنده. تا شب هی یادم میومد خنده ام میگرفت.اخر چب شوهرم گفتم شوهرمم خندهذلش گرفت دیگه چیزی بهم نگفت