زور زدم...بالا و پایین رفتم....ولی هیچی حل نمی شد...نمی دونی چه دردیه جلوی چشمت پدرتو با تیر بزنن و بعد مثل یه تیکه اشغال بگن یه چوپانه و بعد ولش کنن و برن....میدونی درد اور ترین لحظش چی بود؟ این که اخرش انداختن گررن من. و افتادم زندان...و بعد مادر بیچارم...التماس قاتل شوهرش رو کرد تارضایت بده پسرش رو بیارن بیرون....سالار چشماش سرخ شده بود...و ادامه داد..
از اون روز با خودم عهد کردم همه چی رو نابود کنم...۱۸ سالم هم بود که اولین بار ادم کشتم....با پوزخند گفت مادرمو....
به گریه افتاد...مرد به اون گندگی زار میزد....من مست بودم...من مست هلش دادم و خورد به دیوار...فرشته مهربونم رو من کشتم...من عوضی نامرد!