موقع برگشت...گلی با رضایت تمام خداحافطی کرد...و وقتی به سمت خونه رفتن...سالار با اخم پرسید چی شد...؟ گلی همچنان که تو ماشین بودبند کفشش رو باز کرد و گفت اخییش ..نمیدونم این دختر اعیونیا چطوری همش با اینا راه میرن..کف پای ادم سابیده میشه..دلت میاد گیوه؟...بعدم دستش رو برد و موهاش رو که همه رو بالا جمع کرده بود باز کرد.و چند بار تکون داد..سالار با عصبانیت گفت اگه میخوای لباستم در بیاری بگو ...تعارف نکن...که گلی یه دفعه موش شدو اروم گفت...منو به مهمونی دعوت کرد..البته همراه شما....راستی صحبت یه مدرک بودو اینا...گفت تو گاو صندوقشه..اابته به شوخی...ولی ته حرفاش یه جدیتی بود....منم نامحسوس دست کردم تو جیبش..با این حرفش سالار داد زد چییی؟ چرا سرخود همچین غلطی کردی..اگر می فهمید چی؟
گلی گفت...اخه من تو جیب همه اینطوری مواد میزارمو برمیدارم..دستم به جیب دیگه روون شده....سالار گفت حالا چی برداشتی؟ با خنده یه کلید از کیفش دراورد...گمونم کلید گاو صندوقشه