2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

@هانیه۱۹۹

@رهگذر۱۳۷۴

@ساراسیف  

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

گلی و نازگل به هر سختی بود از اون مهلکه جون سالم به در بردن و دوباره به ایل اومدن..ولی خب کلی حرف پشت سرشون بود ....یه جورایی وجودشون از دوتا غریبه عادی فراتر رفته بود و همه از وجود سرکش نازگل و ترس های شدید گلی فهمیده بودن یه کاسه ای زیر نیم کاست...و این دوتا فقط دوتا دختر عادی نیستن که خانوادشون رو طی تصادف از دست داده بودن...چون گلی و نازگل به جز زن خان که حکم مهمان رو براش داشتن و اون صاحب سفره اونا بود به بقیه حیقیت رو نگفتن......

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

دیگه با وجود عاشقی اون پسر روستایی و دعوای نازگل ...به اندازه کافی تو چشم رفته بودن.و باید برای لو نرفتن زود بارو بندیل می بستن و به یه جای دیگه‌ میرفتن...که اینبار دوباره برمیگردن به روستایی که نازگل خونه داشت...و می بینن تقریبا روستا ساکته و دیگه خبرمبنی بر دختر فراری جزامی هم کهنه شده.....به محض اینکه میرسن...یکی از همسایه های نازگل که یه خانوم مجرد پا به سن گذاشته بود...زود خودشو بهش رسوند و اول با تعجب به بی بی گل نگاه کرد...و وقتی دید نازگل قصد خبر دادن و معرفی اونو نداره...با بی میلی یه نامه داد بهشو همچنان که چادرشو زیر گلوش می پیچید ....ابرویی نازک کردو گفت یه اقایی اومده بودو دنبال تو میگشت... این نامه رو بهم داد تا بدمش به تو..به چشم برادری خوش قدو بالا هم بود...دوباره با چشم های منتظر به بی بی گل نگاه کرد و وقتی دید اون هم  قصد توضیج ندادن نداره...سری کج کرد و با غیض گفت خدا بده شانس و راهی خونش شد و درو محکم پشت سرش کوبید

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نازگل و گلی رفتن تو خونه......گلی با ترس و نگرانی پرسید یعنی از کی میتونه باشه؟ نازگل گفت نمیدونم....و بعدخواست نامه رو باز کنه که دید لبه هاش ناشیانه چسب خورده...حرصش گرفت از فضولی دختر همسایه و تو دلش گفت ...احمق خانوم نامه رو باز کرده...بازدمش رو با عصبانیت داد بیرونو نامه رو بازکرد و با دیدن نامه لبخندی از سر رضایت زد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

گلی با تعجب به دست نازگل نگاه کرد گفت این که خالیه...نازگل با چشم های که انگار نوری توشون دمیده شده.. گفت معلومه که باید خالی باشه...برو اجاقو روشن کن....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نازگل نامه رو جلوی اجاق میگیره و کم کم نوشته های روش به رنگ قهوه ای در میاد..گلی با تعجب نگاه میکنه.و نازگل میگه با جوهر ابلیمو نوشته شده...در مقابل گرما اکسید میشه .و به رنگ قهوه ای در میاد...و فقط یه احمق میتونه همچین نامه ای برای من بنویسه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

چشماش از هیجان برقی زدو در حالی که صراش می لرزیدگفت "امیر"....گلی از تعجب و نگرانی یکدفعه روی صندلی نشست ...توی نامه ادرس یه جا بود تو تهران ساعت ۸ صبح.....نازگل نیومده وباره بار سفرو بست ..گلی ته دلش خیلی نگران بود...ولی نازگل اینقدر شادو خوشحال بود که نه متوجه نگرانی ها بود...و نه حتی به خطر ها فکر میکرد....نازگل و گلی راه افتادن به سمت تهران...و نازگل به اون کافه رفت

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

و روی میز جلوی پنجره منتظر شد و همش به بیرون نگاه میکرد..گلی هم برای اینکه مزاحم نشه تصمیم گرفت روی یه میز دیگه بشینه....و بالاخره در باز شدو نازگل سریع به سمت  در برگشت....و با دیدن امیر حتی نفس کشیدن هم فراموش کرد...ناخوداگاه اشکی از گوشه ی چشمش چکید...امیرش پیر شده بود...کنار چشماش چروک داشت و جلوی موهاش سفید شده بود...ولی باز هم مثل گذشته جذاب بود...بازهم مثل گذشته تمام قلبش متعلق به اون بود

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

امیر به سمت نازگل قدم برداشت...و بعد سال ها روبه روی هم نشستن...امیر شروع کرد به گفتن...که رفت خارج ولی برگشت...و وجب وجب ایرانو گشتم تا پیدات کنم....اخر هم یه روز درمونده وقتی نشسته بودم دم یه امام زاده و به گذشته فکر میکردم...دیدم یه دختر اومده رو به روی امام زاده و حواسش به من نیست و تند تند داره بد همسایش رو میگه...یه دختر عبوس ..عذب...پررو...بی خانواده که اسمش نازگله..وقتی گفت یه جوری به ادم نگاه میکنه انگار میخواد شیره وجودتو بانگاش از تنت بکشه بیرون دیگه مطمئن شدم خودتی......و با خنده گفت آخر سر هم مدیون اون همسایت شدم.....نازگل خندش گرفته بود...یعنی مرضی فضول اونو به امیر رسونده بود....‌یه لبخند از ته دل زد..و خدارو شکر کرد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

@narrrges  

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

خانما هستین؟؟؟؟

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
خانما هستین؟؟؟؟


اره عزیزم دارم میخونمت ادامه بده

یه زمان خیلی از رنگ عوض کردن آدما غصه می‌خوردم  ولی امروز فقط بهشون می‌خندم. دیدم که پول فایده نداشت، شهرت کافی نبود، دیدم موفقیت‌های پر‌سر و صدا هم عمری داره و فقط شخصیتته که می‌مونه برات.  می‌خندم به تصورات خودم، که هربار از نگاه من چقدر اون آدمها بزرگ‌ به نظر می‌رسیدن و تهش مثل یک حباب به اشاره ای از روزگار، تموم!

ارامش جان امشب تموم میشه؟

یه زمان خیلی از رنگ عوض کردن آدما غصه می‌خوردم  ولی امروز فقط بهشون می‌خندم. دیدم که پول فایده نداشت، شهرت کافی نبود، دیدم موفقیت‌های پر‌سر و صدا هم عمری داره و فقط شخصیتته که می‌مونه برات.  می‌خندم به تصورات خودم، که هربار از نگاه من چقدر اون آدمها بزرگ‌ به نظر می‌رسیدن و تهش مثل یک حباب به اشاره ای از روزگار، تموم!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  9 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  6 ساعت پیش