2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست
فکر کنم بی بی گل نمیزاره

ببخشید

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
کاش خبر می دادی بالاخره میزاری یانه    

معذرت میخوام....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

داستان رو تا اونجایی گفتم که بی بی گل به عنوان عروس خون یس قرار بود بفرستن به اون خانواده....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بی بی گل فقط ۱۶ سالش بود...خیلی بچه و خام بود 

...هرچند از انتخابی که کرده بود می ترسید ولی حاضربودن این ترس و برای امنیت خانوادش به جون بخره....یه ظهر جمعه بود که خونه رو ماتم گرفته بود.صدا از کسی در نمی اومد که  یکدفعه یکی درو با مشت محکم کوبید....مادر با بی تابی رفت درو باز کرد که دید یه خانم پشت دره....یه خانوم قدبلنده ترکه ای..عبوس و فوق العاده گوشت تلخ....با بی میلی و ترش رویی از تو یه ساک یه چادر رنگ و رفته سفید که فوی العاده مچاله و چروک بود دراورد و با طعنه و کنایه گفت...به اون  دخترت...عروس خوشبخت بگو اینو سرش کنه و دنبال من بیاد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بی بی گل  جلو اومد...بی بی گل ذاتا دختر کوچولویی بود و هیکل ظریفی داشت....به قول مادرش.پوستش مثل نوزاد ها لطیف بود..و نی نی چشمای قهوه ایش پراز سادگی و دخترونگی های ناب....خانم وقتی بی بی گل رو دید ..خریدارانه نگهاش کرد و دوباره با کنایه گفت از این پروا تر نداشتین که لااقل یه پره گوشت رو استخوونش باشه؟ اینکه یه هفته هم دووم نمیاره...بی بی گل قلبش تند تند میزد...کاسه ی چشمش هی پرو خالی میشد...می دونست اگر یه چنددیقه دزگه اینجا بمونه حتما وباره دعوایی راه میفته...نمیخواست اخرین راه صلح رو ببنده ..پس به سمت در پا تند کرد...هرچند انگار دوتا وزنه به پاهاش بسته بودن...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

به همراه اون زن سوار گالری شد و به راه افتاد....تمام مدت تو دلش ایت الکرسی میخوند و خدارو صدا میزد..دستای کوچولوش رو مشت کرده بود و اون چادر سفید مضحک رو می فشرد ...بدجور حالت تهوع داشت ولی جرئت نداشت به زنی که روبه روش نشسته بگه..فقط می تونست به خدای بالاسرش بگه..اونی که به هرکاری قادرو تواناست......بی بی گل داشت با بغض با خداراز و نیاز میکرد  که زن با نفرت تمام گفت...الکی خدارو صدا نزن‌...اونم برات کاری نمی تونه بکنه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

بالاخره بی بی گل و اون زن به اون خونه نحس‌ میرسن...خونه اونا یک ویلایی خیلی بزرگ بود...با چندین حجره که چندین خانواده در اون زندگی میکردن...وضع مالی همه خیلی خوب بود و پدر خانواده به همه هم خوب زمین داده بود و هم پول..ولی شرطش این بود که همه با هم اینجا زندگی کنن...و حالا اون خونه مال یه پدربزرگ و مادر بزرگ و سه پسراشون وعروساشون و نوه هاشون بود...پدر بزرگ دوسالی بود فوت کرده بود..بااینحال همه به هم عادت کرده بودن و کسی قصد نداشت بلند شه..انگار اونهمه تلاش پدربزرگ به ثمر نشسته بود..و پیوند خانوادگی به پیوند قلبی عمیق تبدیل شده بود.ولی حیف که داغ عزیز خیلی چیزا رو تغییر میده..حتی دل ما ادم هارو....!!.بگذری

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

@مامان_سارای_مهدیار ...😍😍

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

به محض ورود همه دست از کار میکشن و میان بیرون و به بی بی گل نگاه میکنن...سکوت بدی ایجاد میشه ..یکی با نفرت. نگاهش میکنه ..یکی با حسرت....یکی با خشم....ولی ته دل همه میدونستن که اون برای تجربه خیلی دردایی که به اینجا اومده بود هنوز بچست.....این خانومی اونو اورده بود خواهر مادر اون پسره میشد...یعنی خاله پسره.. مادر پسره وقتی دید اومدن....با جیغ و داو به سمت اون میره و اون سکوت وهم انگیز دردناک رو میشکنه....و تنام توان موهای بی بی گل رو ممیکشه..و شروع میکنه به زدنش...عروس بزرگم که قرار بود اون پسره با دخترش ازدواج کنه میدویه واونم شروع میکنه به زدن بی بی گل...و بی بی گل...اخ بی بی گل کوچولو!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز