بی بی گل فقط ۱۶ سالش بود...خیلی بچه و خام بود
...هرچند از انتخابی که کرده بود می ترسید ولی حاضربودن این ترس و برای امنیت خانوادش به جون بخره....یه ظهر جمعه بود که خونه رو ماتم گرفته بود.صدا از کسی در نمی اومد که یکدفعه یکی درو با مشت محکم کوبید....مادر با بی تابی رفت درو باز کرد که دید یه خانم پشت دره....یه خانوم قدبلنده ترکه ای..عبوس و فوق العاده گوشت تلخ....با بی میلی و ترش رویی از تو یه ساک یه چادر رنگ و رفته سفید که فوی العاده مچاله و چروک بود دراورد و با طعنه و کنایه گفت...به اون دخترت...عروس خوشبخت بگو اینو سرش کنه و دنبال من بیاد