و داشت همون طوری با خودش حرف میزد که یکی از پشت میادو میگه با کی داری حرف میرنی.....یه دفعه قلبش از ترس نمیزنه...با وحشت برمیگرده پشت سرش رو نگاه کنه که می بینه مهدیه....مهدی پسر همون خاله عبوسه هستش ولی برعکس اون همیشه شادو خنده رو بود....روزایی که اون میومد رو دوست داشت...چون یه جورایی سر همه رو گرم میکرو و با شوخی... توجه هارو به بی بی گل کم میکرد....بی بی گل سرشو میندازه پایین و میگه با هیچکی بخدا...
مهدی میا و رو ایوون کنارش می شینه و با خنده میگه..ولی من دیدم داشتی با سایت حرف میزدی...چه دوستی هم پبدا کردی.همیشه کنارته...حرفم نمیزنه و فقط گوش میده...
بی بی گل سکوت میکنه..که مهدی میگه....
چرت و پرتاشون رو درباره غذا جدی نگیر بخدا قبل تو نمی دونی چقدر مصیبت داشتیم...تمام شربت های معده عمو طاهر عطاری رو ما می خریدیم.!کلا خدانگهش داره..روزیشو از خونه ما در می اورد...فتانه که غذاش همیشه خام بود....اون دوتا عروسم که دیگه نگم برات...غدای بیچاره از بد طعمی به حرف می اومد!