بنفشه براش غذای محلی درست میکرد..و سر ساده ترین چیزها باهاش گرم گفتگو میشد....باهم غذا
میخوردن...میخندیدن...کتاب میخوندندن....مرد واقعا و از ته قلبش بنفشه رو دوست داشت..دلش پر می کشید وقتی که داشت لباسارو اویزون میکردو توی حیاط اواز محلی میخوند....برای لحظات دیدنش هرروز لحظه شماری میکرد..بااینحال سعی می کرد غرورش رو جلوش حفظ کنه و هرچند وقت یکبار با یک صدای محکم و چشم غره زهر چشم بگیره و ثابت کنه رئیس کیه..ولی واقعیت که خودش هم بهتر از همه میدونست...این بود که دل و دینش رو به این دختر باخته بود