2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

نازگل درد کشید..ولی با درد با پشت دستش اشکاش رو از گونه هاش پاک کرد و لبه استین محمدو کشید...‌محمد با تعجب برگشت و نازگل چشماشو بست و دهنشو باز کرد ..

ببین هر وقت پر پر شدن عزیز ترین کست رو دیدی...به فاصله دو روز دلت رو...بعد سایه سرت رو دفن کردی بعد بیا اینجا برای من اروغ روشن فکری و مبارز بودن بزن...از اون اول هم از من خوشت نمیومدو میخواستی از سرت منو واکنی...ولی اقای به ظاهر باهوش...سه شنبه هفته بعد قراره کارگرا بیاد و دکلای محل مارو تعمیر کنن...و اون باجه ای که گفتی باهاش تماس بگیرم از کار می افتاد...اینم از قصد کردی که پای منو ببری ولی کور خوندی...من عمرا کنار نمی کشم میدونی چرا؟ و با تمام جسارتش به چشماش زل زد و گفت چون چیزی بدای از دست دادن ندارم

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

محمد تاحالا دختر مبارز زیاد دیده بود....گاهی مثل دخترای بی دغدعه پولدار دنبال دردسر میگشتن ..یا گاهی ترسو هایی بودن که  از سر نداری و بدبختی دنبال راه نجات  میگشتن..ولی اون فرق میکرد ...نازگل دنبال خودش می گشت..دختری که اگر خشت خشت وجودش رو کنار میزدی به دختری میرسیدی که با تمام درد و زخماش هنوز می جنگید و قصد داشت ادامه بده

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

محمد کم کم قرارای واقعی با نازگل گذاشت و کم کم وارد گروهش کرد و به چند نفر قابل اعتماد معرفی شد....حالا بعد گذشت چند ماه نازگل وظیفه جا به جاکردن کتاب و نوشته و رسوندن خبر هارو برعهده داشت و محمد هرچی که میگذشت بیشتر نسبت به هوشش شگفت زده میشد...جوری که تو جاهای خیلی خطری با کلکی  که نازگل سوار کرد خیلی امنیت بیشتر شد و اونم این بود که نوشته هارو تو استر لباس می نداخت و این هم خودش تو خیاط خونه موقع دوختن لباس انجام میداد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

فکرکنم نازگلم بامحمد ازدواج میکنه میریم سراغ دخترسوم ایشالا😆

خداپرسید میخوری یا میبری؛ومن گرسنه پاسخ دادم میخورم!چه میدانستم لذت ها را می برند،حسرتها را می خورند...؟

تا اینکه یه روز محمد بهش میگه قراره یه ماموریت جدید داشته باشه و اونم اینکه که تو یه مهمونی شرکت کنی و مخ یه کسی رو بزنی و ازش اطلاعات بگیری‌...اون طرفم بچه یکی از وزرا تو مملکت پهلوی بوده‌...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

تا اینکه به اون مهمونی میره‌...و اونجا اون پسررو می بینه ..و سر صحبت رو باهاش باز می کنه و اون پسر هم متقابلا باهاش گرم صحبت میشه....نازگل زیبا بوده...چشمای سبزی که قدرت سحر کردن هرکسی رو داشته....پسر رو کسی صدا میزنه و اون دور میشه و نازگل به تصویر خودش تو اینه نگاه میکنه....هیچ اثری از اون دختر که چشم نظر ابی به لباس گل گلیش می بست و حنا کف دستش می مالید باقی نمونده بود...هرچند هنوز یه جایی تو عمق وجود یه نازگل داشت اواز محلی میخوند پسر کوچولوش رو تو بغل می فشرد و لپ سرخش رو گاز می گرفت

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
استارتر بروبخواب فرداشب بقیشو بزارشب همگی خوش😘

  محترمانه گم شو بود گمونم

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

امیر دوباره نزدیکش اومدو با نازگل گرم صحبت شد..و شب قرار شد برسونتش ..نازگل قبول کرد و ادرس همون خونه ای که محمد داده بود تا به عنوان خونش معرفی کنه رو داد...همه چیز به خیرو خوشی تموم شد که موقع پیاده شدن...امیر گفت وایسا ...نازگل سوالی نگاش کرد که با لحن خشکی  گفت...میدونم عصو گروهک ...هستی و می خواستی از من حرف بکشی..

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
دور از جون. من پا به پات هستم


  

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نازگل مات موند...دستی به گردنش کشید....و اخرین بندو به یاد اورد....یه مبارز تا اخرین لحظه مبارزه میکنه و مرگش به دست خودش رقم میخوره....قرص از سگک گردنبندش باز کرد و به سمت دهنش برد و فورا قورت داد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز