نازگل درد کشید..ولی با درد با پشت دستش اشکاش رو از گونه هاش پاک کرد و لبه استین محمدو کشید...محمد با تعجب برگشت و نازگل چشماشو بست و دهنشو باز کرد ..
ببین هر وقت پر پر شدن عزیز ترین کست رو دیدی...به فاصله دو روز دلت رو...بعد سایه سرت رو دفن کردی بعد بیا اینجا برای من اروغ روشن فکری و مبارز بودن بزن...از اون اول هم از من خوشت نمیومدو میخواستی از سرت منو واکنی...ولی اقای به ظاهر باهوش...سه شنبه هفته بعد قراره کارگرا بیاد و دکلای محل مارو تعمیر کنن...و اون باجه ای که گفتی باهاش تماس بگیرم از کار می افتاد...اینم از قصد کردی که پای منو ببری ولی کور خوندی...من عمرا کنار نمی کشم میدونی چرا؟ و با تمام جسارتش به چشماش زل زد و گفت چون چیزی بدای از دست دادن ندارم