دکتر هم که دید نه راه پس داره نه راه پیش حقیقت رو بهش گفت..گفت عضو یکی از گروهک های ضد شاهنشاهی شده....و فعلا در حد جابه جاکردن کتاب و ایناست...و گفت فعلا به زنش نگفته و به موقعش میگه....نازگل ..نگاهی به کتاباها و دست نوشته های توی دستاش کرد ...از روی کنجکاوی چند صفحه ای خوند....و چشماش برق زد!
کتابا رو دستش گرفت...و با دقت شروع به خوندن کرد..هرچه بیشتر میخوند بیشتر غرق میشد....