2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

خواهرش فهمید ولی نتونست جلوی علاقه شوهرش رو بگیره...نازگل هم بدتر از اون انگار بعد مدت ها انگیزه ای برای زندگی پیدا کرده....تمام حرف ها و نوشته هارو با جون و دل میخوند و با روح و تنش عجین میکرد....تا اینکه دید اینجا کاری از دستش برنمیادو روونه خونه خواهر سومش تو شهر شد...خواهرش هم که بی نهایت دلتنگ خواهر زیبا و مهربونش بود با روی باز ازش استقبال کرد....و اونجا دکتر شماره یه مردی رو بهش داد که می تونست اونو وارد کارای جدی برای گروهک کنه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

اسم اون مرد محمد بود...روز اول کنار یه فلافل فروشی که چرک از سرو روش می بارید قرار گذاشت و دیدش....محمد اسم واقعیش نبود...و اسم واقعیش رو نمی دونست...محمد بل تعریفای دکتر انتظار دیدن یه دختر زرنگ و باهوش و زبده بود ولی با دیدن اون دختر لای چار گل گلی که با تعجب به ماشین و ادما نگاه میکرد ...کوه ارزوهاش ریخت و فقط به خودش رو با جمله "تحمل کن...زود میگذره" اروم کرد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

محمد به دختر سلام کرد...نازگل یکم تو خودش جمع شد..اولین مرد غریبه ای بود که اینطوری بهش سلام کرده بود و اینقدر جسورانه نگاهش میکرد و تو نگاه اول اینقدر خودمونی رفتار میکرد....دوتا فلافل سفارش داد و داد دست نازگل..چشمای سبز نازگل درشت شد...و اون فقط زیر لب زمزمه کرد...عادی باش...با تاسف سرش رو تکون داد و با خودش گفت اینی که من می بینم از خیلی هم خیلی بیشتر کار داره!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
داریم میخونیم عزیزم

مرسی  

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

چندتا کتاب جدید لای روزنامه دستش داد و یه شماره جدید ه بهش که یه هفته بعد سه شنبه ساعت ۶ بهش زنگ بزنه تا قرار بعدی رو بزاره...و بی خداحافظی فلافل نصفه رو انداخت تو سطل اشغال و به سمت خیابون رفت....نازگل هم رفتن اون مرد تماشا کرد...مردی که نمی دونست چه خوابایی براش دیده

.......

 خواهر نازگل اتاق بالای خیاط خونه رو برای خواهرش اماده کرده بود..نازگل  تو کارای خیاطیش کمکش میکرد و شبا تا صبح کتاب و نوشته هارو میخونه تا به قول خودشون سرباز توخالی نباشه ..بلکه یه سرباز باشه که عقاید محکمی داره و روحش هم وفاداره!

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

تا سه شنبه طاقت نیاورد...ظرف دو روز کل کتابا رو خوند و برخلاف گفته محمد باهاش تماس گرفت و اسم رمزش که سارا بود رو گفت...محمد فقط گفت بیا جای همیشگی و قطع کرد....نازگل جا خورد..ولی خودشو نباخت و راهی همون فلافلی سیاه و چرکول شد..که دید محمد عصبانی داره سیگار میکشه...سلام نکرده...حمد برگشت و گفت دنبالم بیا....و دنبالش  اونو تویه کوچه باریک و خلوت برد

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

سرش داد زد فکر کردی خاله بازیههه؟ یعنی چی سوخود زنگ زدی؟مگه من بهت روز و ساعت ندادم؟ رای چی سرخود زنگ زدی؟ عقل نداری ؟ یا خودتو زدی به خریت...

نازگل چند دیقه مات موند...چشماش پرشد اروم زمزمه کرد من فکرکردم...

که زمزمه ارومش تو غرش محمد گم شد...

تو مگه فکرم میکنی؟ گروهک ما عصوی مثل تو نمیخواد ...بزرگ ترین لطف تو اینکه که دور و ور ما نپلکی.!..

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
نمبشد از قبل تایپ کنی 

عزیزم من ۷ صبح میرم...۹ شب میام...همین که تا این ساعت بیدارم  واقعا هنر کردم....چون واقعا چشمام میسوزه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

خانما اگر خسته این میخواین بقیش رو فردا بگم؟

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز