2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

نازگل بی فروغ به چشماش نگاه کرد....پلکاش بزور باز بود و تنش اینقدر بی رمق بود که با تکون هاش بدتر مثل یه ترکه نازک اینورو اونور می رفت ....نهایت به چشمای عصبانیش نگاه کرد و پوزخند زد....

هنوز رد پوزخند از رو صورتش نرفته بود که با یه کشیده محکم مزه خون رو توی دهنش حس کرد و افتاد رو زمین....درد داشت...یعنی بچش هم موقع پر کشیدن اینقدر درد کشید؟ ...یعنی تن کوچولوش اینقدر محکم زمین خورده بود؟ ...بچش از تاریکی می ترسید...بدون لالایی هاش خوابش نمی برد..شب اول میون اون همه سنگ سرد چیکار می کنه....دلش مچاله شد...تمام تنش مچاله شد....و روی زمین مثل جنین توی خودش جمع شدو اشکاش زمین سرد و پر درد تر کرد....به مزد نامرد قد علم کرده رو بهروش نگاهی کرد و اروم زمزمه کرد...

عجب صبری خدا دارد....اگر من جای او بودم.....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بروزرسانیم سوخت😒

عزیزم نمیخوام خلاصه  و بی جزییات باشه...یکم صبر کن  و خوشگلش رو تحویل بگیر  

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

شوهرش همچنان فریاد زد که بگوووو...بگو من قاتل نیستم....شوهرش سمت نفت رفت...مادرشوهرش به حیاط اومد و شروع کرد همسایه هارو صدا کردن....شوهرش فریاد میزد همچنان روخودش نفت می ریخت....ولی اون از رو زمین تکون نمیخورد....انگار مرده بود و همه ی وقایع داشتن از پشت یه شیشه اتفاق می افتاد....نه صدایی می شنید ونه چیزی حس می کرد....اون سال ها بود احساسش رو از دست داده بود ...بی تفاوت بود...بی تفاوت به دنیایی که فرسنگ ها ازش دور بود...اون احساساتش رو  کی از دست داده بود؟با سیلی شب عروسیش وقتی بهش گفت ناپاک..؟

یا با کتکش به خاطر مدل حرف زدنش....

یا به خاطر فحشش وقتی فقط چند دیقه دیر سفره رو پهن کرده بود...؟ یا..وقتی عزیز تریرنش رو از بغلش کند و زیر یه سنگ سخت دفن کرد؟ 

نمی دونست...مرز مشخصی برای تشخیصش  نبود ولی خوب می دونست چیزی رو که از دست داده مال یه روز و دو روز و یکی دوماه نیست...اون چیزی رو از دست داده بود که ضربان دلش و لبخندش بهش وصل بود..

یا  ..


من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
اشکم درومد. جدی جدی داستانش واقعیه؟

آره

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

پسره رو خودش نفت ریخت و خودش رو اتیش زد...ولی حتی نازگل رمق اینو نداشت که بلند شه...و همونجا ساکت و مغموم به خودسوزی مردی نگاه کرد که یه روزی ارزوی هر دختری بود عروسش بشه....

مادرشوهرش و همسایه ها هم نتونستن کاری بکنن و تن سوختش رو با پتو خاموش کردن بزور تو اب حوض انداختن....بوی گوشت سوخته کل حیاط رو برداشته بود ...و نازگل به حوضی نگاه میکرد که روز اول که پاشو تو اون خونه گذاشته بود. عهد کرده بود پراز ماهی قرمزش کنه و الان یه جسم نیمه سوخته متعفن توش جاداره و نجس شده....درد داشت...حوض دل اونم خالی بود....بی ماهی بود...و وجودش  با دردای همین مردی که حالا به سختی تکه هاشو جابه جا میکردن متعفن و خاکستر شده بود

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

دیگه جسم نیمه سوختش رو می برن بهیاری....نازگلم میره و تازه اونجا وقتی دکتر رو می بینه....دکتر از فامیلیش شک می کنه  اسم همسرش رو میگه تازه میفهمه خواهرش با پزشکی که روستای بالا می شینه ازدواج کرده....کلی خوشحال میسه و میره خواهرش رو می بینه قدر  اون همه سال زندگی سخت و پر درد تو بغلش زار میزنه..‌‌..خواهرش هم بغلش می کنه....شوهرش میمیره و به فاصله دو روز بعد پسرش...شوهرش رو به دل خاک میده

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108