شوهرش همچنان فریاد زد که بگوووو...بگو من قاتل نیستم....شوهرش سمت نفت رفت...مادرشوهرش به حیاط اومد و شروع کرد همسایه هارو صدا کردن....شوهرش فریاد میزد همچنان روخودش نفت می ریخت....ولی اون از رو زمین تکون نمیخورد....انگار مرده بود و همه ی وقایع داشتن از پشت یه شیشه اتفاق می افتاد....نه صدایی می شنید ونه چیزی حس می کرد....اون سال ها بود احساسش رو از دست داده بود ...بی تفاوت بود...بی تفاوت به دنیایی که فرسنگ ها ازش دور بود...اون احساساتش رو کی از دست داده بود؟با سیلی شب عروسیش وقتی بهش گفت ناپاک..؟
یا با کتکش به خاطر مدل حرف زدنش....
یا به خاطر فحشش وقتی فقط چند دیقه دیر سفره رو پهن کرده بود...؟ یا..وقتی عزیز تریرنش رو از بغلش کند و زیر یه سنگ سخت دفن کرد؟
نمی دونست...مرز مشخصی برای تشخیصش نبود ولی خوب می دونست چیزی رو که از دست داده مال یه روز و دو روز و یکی دوماه نیست...اون چیزی رو از دست داده بود که ضربان دلش و لبخندش بهش وصل بود..
یا ..