شوهرش هم حالش از خودش خراب تر...با التماس خواست که درشو به روش بازکنه ولی باز پدرش نزاشت و اون حالا بی تنها امیدش به اون خونه برگشت ...دوباره و سرشکسته و مغموم تر از قبل.رفت دم ایوون نشست و به حوض بی ماهی زل زد....و به شمعدونی هایی که خیلی وقت بود گل نداده بود....شوهرش اکمد پهلوش و بهش نگاه کرد....چقدر روز اول براش جذاب و رعنا و برازنده بود ..ولی حالا چقدر زشت و ضعیف و تعفن اور میومد..شوهرش اومد نزدیکش...اروم شروع کرد به صحبت...ترسیده.و حق به جانب .با صدای گرفته که رگه هایی از تندی توش بود گفت ..مامان گفت تقصیر من نبود...خودمم میدونم که نبود..تو هم بگو...بگو که نیست....
نازگل سکوت کرد....دوباره حرفشو تکرار کرد..وباز نازگل سکوت کرد...رفت سمتش و شونه هاش رو گرفت و محکم تکون دادو فریاد زد بگوووو...بگو که تقصیر من نبوده....