دروغ چرا...یه جورایی دوسش داشت ولی می ترسید...دکتر گفت حرفای مردم زیاده ولی من گوش شنیدنش رو ندارم...ولی میخوام ازت یه سوال بپرسم..چرا پیشنهاد ازدواج صاحب زمینو رد کردی؟
دختر همچنان که داشت خوشه هارو گره میزد و جا به جا میکرد گفت...زنش منو به خونش راه داد.....حالا من چراغ خونشو بدزدم؟
زنش منو به سفرش برد حالا نون اور سفرش رو ازش بگیرم؟
ختم کلام به قول پدرم وه دیگه دخترش نیستم...یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ..طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم!