حدود 9:30 ؛ ی مرد میانسال داشت داستان زندگیش رو تعریف میکرد که تو جوونی هاش پزشکی میخونده ولی انصراف داده و تو همین حین با یه دختری آشنا میشه که اونم پزشکی میخونده و عاشق هم میشن،الان تو میانسالیش سنگ کلیه گرفته و دوستش بهش میگه تنها نمون و ازدواج کن ولی اون دیگه تو این سن دنبال ازدواج نیست و هنوز عاشق همون دختر جوونیهاشه