دوم دبیرستان بودم
یک ماه مدرسه نرفتم ، ماه رمضان شد
برادرام خیلی گریه میکردن خانوادم کلی هزینه کردن برام
برادرم دانشجو بود ریش گذاشته بود انقدر گریه میکردن همه..
رفته بود شب قدر رفته بود مسجد تا صبح کلی دعا کرده بود و ذکر گفته بود بهشون سحری داده بودن نخورده بود آورد خونه
من ساعت ۴،۵ صبح خواب بودم وقتی برادرم اومد بیدار شدم
انقدر حالش بد بود
اوند پیشم منم بوی غذا بهم خورد قورمه سبزی بود گفتم یه قاشق میاری بخورم!😭😭😭😭
تعجب کرد عاخه من اصلا نمیتونستم چیزی بخورم فقط سرم بهم وصل بود
با خوشحالی رفت آورد من خوردم !بالا هم نیاوردم
امام علی شفام داد قربونش برم😰😰😰😰😰😰
هیچکس باورش نمیشد هیچکس
چون من دیگه جونی نداشتم🌹