مادرشوهرم افتاده پاش شکسته من هرروزمیرفتم غروب که یه ذره به کاراش برسم چون یه پسره پونزده ماهه دارم خیلی شلوغه هیچ جانمیمونه بعداون یکی جاریم دخترش مدرسه میره نمیتونه بیادکوچیکه هم ازبس خوش شانسه کسی بهش چیزی نمیگه حالادیشب خاله های شوهرم اونجابودن بعدعروس خواهرشوهرشم اومده بودداشتن حرف میزدن که من رفتم چایی بریزم برگشتن گفتن اره بازپریامیادفلان مادرشوهرم برگشت گفت اره هم یاماندی هم یاناندی ترجمشم میشه هم خیلی بده هم میادسرمیزنه ازدیشب انقداعصابم خورده میگم خدایاچرامن انقدبدشانسم البته بشینم ازبدیاش بگم سیصدصفحه میشه ببخشیدخیلی طولانی شد