شایدم مرد بدی بود ولی من دوستش داشتم. هرچی که بود دیگه تموم شد.هرچند هیچوقت دلم نمیخاست تموم بشه ولی این بار دیگه بار آخره.من همیشه دوستش داشتم حتی از خودم از بچه هام بیشتر. بارها رفتم و وسط راه دلم طاقت نیاورد دلم براش پر میکشید دوباره برمیگشتم پیشش ولی اون هیچوقت لیاقتشو نداشت. از اولین روزایی که ازدواج کردم فهمیدم که اشتباهه ولی امید به تغییر و ترس از دست دادنش منو نگه میداشت. حالا نمیدونم چیکار کنم با یه قلب و روح پاره پاره و اعصاب مریض و کلی آرزوی دفن شده.من حسرت یه زندگی معمولی به دلم موند. حسرت با دلخوشی سفر رفتن حسرت رو یه سفره نشستن حسرت زندگی کردن، حسرت استفاده کردن از همه ی چیزایی که با هم خریدیم و باید بزارمشون و برم
اشکال نداره خانوادتم اومدن بشین باهم صحبت کنن ولی با ارامش نه با دعوا همسرت رو مجاب کنید دست از کارهاش برداره بهتره پدر و مادرت با ارامش بهش بگن که بخاطر بچه ها آدم شو.... ببین چی میشه به راحتی زندگیتو ول نکن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
باز برا تو خوبی کرده واسه من یه درصدم نکرد😊 واسه همون دلم نمیسوزه ما کلا باب هم نبودیمچون میگی دارو ...
چه خوب که خوبی نداشت مال شما.ما رفتیم دکتر و آره مریض روحی داره و خودش قبول نداره. و واقعا هم مرد خوب و مهربون و پایه و دست دلباز و نجیب و شغل خوب و تحصیل کرده و خوشتیپ و جذاب و... ولی از اونور شکاک و عصبانی و چاقوکش و بد دهن و تهمت زن. فحش میده به خانواده م. تحقیر میکنه. میگه بابات کارگره و فلانه. خواهرت ترشیده. جهاز ندادن بهت.ازین حرفها.میزنه منو خیلی شدید و زیاد
میتونی نگهشون داری به لحاظ مادی؟ اگر که نه بزار پیش پدرشون بمونن.ولی باید قانعشون کنی که ضربه نبینن ...
آره میتونم کار کنم. شاغلم. میدونم بچه طلاق چقد بده ولی چجوری بمونم و جلو بچه هام تحقیر بشم کتک بخورم عصبی بشم و عمرم هدر بشه. باور نمیکنی اگه قسم بخورم آب خوش از گلوی من یک روز هم نرفته