2777
2789
عنوان

قوم شوهر

343 بازدید | 14 پست

لطفا راهنمایی کنید، 

شوهرم ی عمه جوان داره،متاهله. 

اوایل اخلاقش خوب بود، ولی بعدش بهمه چی ما حسادت میکرد، اارتباط دارشتیم اوایل ، ولی بعدش حامله شدم ی تماس نگرفت حالمو بپرسه یا برا مرگ نزدیکترین کس از خانوادم ی تسلیت بهم نگفت، فقط برا کار خودشون ما رو میخوان، خونه بابای شوهرمم نرفتم، من اومدم شهرستان خونه بابام سر بزنم برگردم ، حالا اومده مغازه ابجیم بهش گفته، خواهرت اومده؟ّیکی گفته؟ّابجیم هم خودشو زده بی اطلاعی، حالا بنظرتون بهش پ بدم: محل کسب خواهرم جای فضولی نیست، شما از کی تا حالا جویای حال من بودی ک الان دومت باشه، بیام یا نیام بتو چ مربوطه ؟ یا محلش ندم؟ چون احتمالا خونواده شوهرم بهش گفتن برو بپرس،

بیخیال بابا بی محلی بهترین کاره.

خودتو درگیرشون نکن

عزیز دل مادر😍بین خودمان بماند،خدا خواست مرا خوشبخت ترین زن جهان کند که تو را آفرید.😘😘😘فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم با تو لذت ببرم...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

با خانواده شوهرت رفت و آمد نداری؟حتما ک اومده فضولی اما خب همینکه میترسه از خودت سوال کنه خیلیه.پس بازم بی اعتنایی کن اصلا کار درستی نیست با اون لحن پیام بدی چون اخرش با دعوا و توهین تمام‌میشه و اعصابت خراب میشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

مخفی کاری

ameneeeh | 49 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز