این روزها آن بغض کودکی که هزار شانه طالب تکاندنش بودرهایم نمی کندو بیشتر سراغم می اید بغض ما هم مثل خودمان بزرگ شده از کودکی گذشته جوانی را هم پشت سر نهاده؛ سنگین شده و ماندگار تر؛ بی جهت به دنبال آن شانه ها می گردیم که دیریست منقرض شدند در روزگار بی مهری آهن و پولاد؛ کاش شانه های ما تکیه گاه بارش بغض دیگران شود تا حسرت نبریم بر زلال عاطفه های که لای سجاده بابا بزرگ هایمان جا ماند و رفت شاید دوباره ببینیم شرم لطیفی که گونه ها را در اشتیاق یک التهاب نفس گیر آتش می زد راستی:
حال، تو بگو ... دل خوش سیری چند؟