چند بار گفتم اما دیدم بدتر از من شاکی شدن سکوت کردم
من ب خاطر این ک همچین زندگی رو بچه هام تجربه نکن با عشق ازدواج کردم چیزی ک بین پدر و مادرم نبودو خواستم تو زندگی خودم تجربش
نامزدمم تو جو خوبی بزرگ نشده تنها فرق من با اون این بوده ک اون کتک خوردن مادرشو دیده من ندیدم هیچوقت مادرم کتک بخوره
اون پدرش خشن بوده و مرد سالار
من پدرم یه مرد فوق العاده ساکت و آروم
بارها بهش گفتم میخوام ب بچه هام یه زندگی بدم ک آرزوشو داشتم بارها براش مثال زدم ک عاقبت مرد سالاری و درک نکردن هم یا نبود عشق چی ب سر خودمون و بچهامون و حتی اطرافیانمون میاره اما متاسفانه هیچکس حرفو نمیفهمه
منو نامزدم قربانی اختلافات پدر مادرامون شدیم .
من یه دختر ضعیف و بی اعتماد ب نفس ک هیچوقت نتونسته از حقش دفاع کنه
نامزدم یه پسر عقده ای و پر از کینه ک تو کوچکترین مخالفت ک باهاش بشه دشمنش میشی از نظرش