فخری گفت باید یه شب بیای پیش من یه شب بری پیش بهجت ب شرطی که حرفای اونورو برا من نیاری ...شازده هم کهدر ظاهر مخالفت میکرد ولی فک کنم دلش میخاس بره
.
.یه چند روز وشبی گذشت ب همین منوال ...ولی یه شب شازده انداخت رفت سراغ طلا
.
.
یه روزم که همه با هم ناهار میخوردم افسر هی تیکه انداخت ب کدوم بگم عروس .بهتره بگم خانم کوچک خانم بزرگ شازده گفت بس کن پاشد از سر سفره رفت ..دختر بزرگه و افسرم ب فخری تیکه انداختن ...افسر گفت بشین بخور خرج سازده زیاد بشه که فیلش یاد هندوستون نکنه ...فخریم گفت من راه خونه بابامو خوب بلدم یاد هندوستون کنه میذارم میرم....بعدم ب بهجت گفت بیا کارت دارم بعدم فیلم تموم شد.... کلا فردا سعی کن تکرارشو ببینی جالبه
.
.
.اها اون وسطا شازده از بهجت پول قرض گرفت گفت یه کاغذی رسیدی بده که بعد پست بدم ..اون گفت همین انیس و مونس ..