2777
2789

قراربود پسرکوچولوی ما ۴ اذر به دنیا بیاد اما انگار خیلی عجله داشت ۲۸ ابان ساعت ۸ صبح بود که با درد خیلی شدیدی که تو کمرم پیچید ازخواب بیدار شدم چند لحظه ای از شدت درد نفسم بند اومد اما سریع دردم قطع شد بلند شدم برم اشپزخونه تا طبق عادت همیشه شیرو خرمامو بخورم که متوجه شدم کیسه ابم پاره شده راستش اصلا نترسیدم حتی خوشحالم شدم روز موعود رسیده بود چندماه بود که منتظر همچین روزی بودم یه لحظه یادم افتاد که قراربود امروز برم ارایشگاه😵😧بعدش سریع خودمو دلداری دادم که تو همینجوری ام یه مامانِ خوشگلی😏😏

مامانمو که خواب بود صدا کردم و بهش گفتم که کیسه ابم پاره شده

 طفلک خیلی ترسید و با سرعت پرید بالاسر شوهرم و با وحشت صداش زد: پاشوووووو باید نغمه رو ببریم بیمارستان🤣 همسرمم ۴ متر پرید بالا و میدویید دنبال لباساش 😂

راستش خیلی با نمک شده بودن هم چهره اشون هم اینور اونور دوییدنشون🤣🤣🤣

مامانمو صدا زدم باخنده گفتم مامان اروم باش چرا مثل گچ سفید شدی هیچ اتفاقی نمیفته باارامش اماده شین بریم!

شوهرم گفت ماشین بنزین نداره زود باشید باید پمپ بنزینم بریم🙄🙄🙄ک گفتم نه برو بنزین بزن بیا

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و تند تند یه ارایش خیلی ملایم کردم 💄مامانم اومد باتعجب نگام کرد و گفت تو چرا عین خیالت نمیاد دختر پاشو لباساتو کمک کنم بپوش لبخند زدمو گفتم توام یکم ارایش کن 😊

بعدش به دکترم زنگ زدم اما جواب نداد راستش مضطرب شدم و ترسیدم دیگه ارامش نداشتم کم مونده بود گریه کنم

توماشین که نشستم دوباره شمارشو گرفتم با بوق دوم گوشی رو برداشت و بهم گفت نگران نباشم تا تشکیل پرونده بدم اونم میاد ...خیالم راحت شد

تو مسیر که میرفتیم همه چیز برام جذاب بود هوا خیلی خوب بود حال روحیم فوق العاده بود دیدن خیابونا و درختا و ادما و همه چیز برام لذت بخش بود کل مسیرو داشتم به پسرم فکر میکردم 😊 زیرلب برای سلامتیش ایت الکرسی میخوندم و به لحظه های اخرِ بارداریم فکر میکردم

متمرکز شده بودم رو تکونای پسرم که خیلی اروم و کم شده بودقربون صدقه اش میرفتم و ازش به خاطر این ۹ ماه که مهمون دلم بوده تشکر میکردم ...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خونه ما تا بیمارستان ۱ ساعت راه بود که به خاطر ترافیک فکرمیکنم ساعت ۱۰ ونیم رسیدیم بیمارستان

 تا زمان تشکیل پرونده یه اتاق بهم دادن که توش استراحت کنم که کلی خورد تو ذوقم یه اتاق خیلی کوچیک بود باخودم گفتم اتاق خصوصی خصوصی همین!!!پرستار که اومد گفتم من این اتاقو نمیخوام چراانقد کوچیکه خندید و گفت عزیزم اتاقت عوض میشه چون شرایطت اورژانسی بود گفتیم اینجا تا تشکیل پروندت استراحت کنی

یکم خجالت کشیدم اما خیالم راحت شد  

بعد از پذیرش و تشکیل پرونده بردنم تو  اتاق معاینه که اونجا ازم ان اس تی گرفتن و سرم وصل کردن و فشار و ضربان قلبم رو چک کردن

پرستار موقع سرم زدن رگ دستمو پاره کرد  اما طفلک کلی معذرت خواهی کرد و کلی ازم خواهش کرد ک وقتی اومدن ازم پرسیدن که از پرستارم راضی بودم یا نه نگم رگ دستمو پاره کرده و میگفت بخدا برات هیچ مشکلی پیش نمیاد اما اگر بگی من اینجا برام دردسر میشه  

ازاونجایی که حال روحیم خیلی خوب بود باخنده گفتم اشکالی نداره نمیگم !اما بیخیال نمیشد و هردفعه منو میدید میومد میگفت توروخدا نگیا😐 حرصم دراومده بود بگم تاهم خودش راحت شه هم من😡البته اخرشم کسی ازمن نپرسید ازاون خانوم راضی بودم یا نه🤣

همینجوری اونجا دراز کشیده بودم و فرت فرت ازخودم عکس میگرفتم و مثلا ثبت خاطره میکردم

یه خانومی ام کنارم بود که از درد ناله میکرد اما معلوم بود دردش کمه ، یه پرستار اومد بهش گفت دکترت میگه طبیعی میخوای یا سزارین؟اونم گفت نمیدونم میخوام یکم دیگه ام صبرکنم ببینم تحملم چقدره 😐بعدم بهش گفتن پس نخواب پاشو راه برو..اونم رفت و من دیگه ازحالش خبرنداشتم اما هنوزم توفکرمه که اخرش چکار کرد....

من اونروز اصلا متوجه گذر زمان نبودم نمیدونم چه ساعتی بود که دیدم دختر جاریم اومد بالا سرم (دانشجوی پزشکیه و دکترِ من استادِشونه)با دیدنش کلی ذوق کردم و ارامشم بیشتر شد

باخنده سلام داد و گفت چقدر زود داره میاد پسرت😊عمو بهم زنگ زد خبر داد و گفت بیام پیشت .. خوبی ؟گفتم اره میشه ببینی شرایط پسرم خوبه یا نه ؟نوار ان اس تی رو نگاه کرد و باخنده گفت نگران نباش همه چیز خوبه

ازش خواستم اگ میشه باهام بیاد اتاق عمل و گفت بزار زنگ بزنم‌ازخانوم دکتر اجازه بگیرم که دکترمم بهش اجازه داد 💃

یکم که گذشت یه خانومی رو اوردن کنارم که وقتی دیدمش یادم افتاد سری اخر که رفته بودم مطب باهم صحبت کرده بودیم و بهش گفته بودم خوشبحالت چیزی تا تاریخ زایمانت نمونده! اونم منو شناخت و کلی باهم حرف زدیم ...

یادم نیست ساعت چند بود اما ۱۲ گذشته بود گفتن دکترم اومده و باید برم اتاق عمل

به مامانم گفتن بره لباسای بچه رو بیاره

تا مامانم بیاد منو ازتخت اوردن پایین که یدفعه خونریزی کردم! خیلی ترسیدم ...

 منو نشوندن رو ویلچر و بردنم سمت اتاق عمل

نمیدونم چرا دهنم بازنشد که بگم صبرکنید خانوادم بیان

وارد اتاق عمل که شدم شدیدا هواش خنک بود جیگرم حال اومد خیلی خوب بود ... وقتی برای تزریق امپول بی حسی نشستم خیلی استرس داشتم دستای لیلارو گرفته بودم و محکم فشار میدادم بعد بهم گفتن دراز بکش باتعجب گفتم تزریق کردین گفتن اره !!! واقعا هیچی حس نکرده بودم

دستامو بستن به تخت و یه پرده کشیدن جلوی صورتم و گفتن متوجه حرکات دست ما روبدنت میشی اما درد رو حس نمیکنی نترس!که البته من اصلا هیچی متوجه نشدم اصلا نفهمیدم عمل کی شروع شد کی تموم شد

کمی بعد خیلی حس خوبی داشتم انگار سبک شده بودم یا رو ابرا بودم

اما وسطای جراحی بود که حالت تهوع گرفتم خیلی حالم بد شده بود که به دخترجاریم گفتم گفت نترس الان خوب میشی که واقعا زودم خوب شدم صدای دکترمو شنیدم که به لیلا گفت میخوای فیلم بگیر و بعد یه فشار رو سینه ام حس کردم که ترسیدم و گفتن اروم باش بچت داره متولد میشه و همون لحظه صدای گریه پسرم تو اتاق پیچید شدیدا داشت گریه میکرد و منم بااون اشک میریختم انگار از زمین و زمان کنده شده بودم هیچ چیزی نه تو ذهنم بود نه توفکرم هیچ چیزی رو متوجه نمیشدم جز صدای گریه پسرم  و قلبم که شدیدا داشت به سمتش پر میکشید داشتم پرپر میزدم تا ببینمش لیلا ا اومد بالاسرم و ازم عکس گرفت گفتم عکس پسرمو ببینم گفت الان میگیرم دویید رفت و زود برگشت باعکس پسرم

دلم براش رفت هیچی نمیتونستم بگم فقط اشکام میریخت بهم گفتن الان میاریم میبینیش

به سلامتی آن شالله

خوش نام و عاقبت بخیر باشه و زیر سایه مادر پدرش به خوبی و خوشی زندگی کنه

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

پسرمو اوردن گذاشتنش رو سینه ام خیلی کوچیکتراز عکسش بود ..زیباترین و بهترین لحظه ی عمرم بود اگه هزارن هزار جمله ام بنویسم هیچ وقت نمیتونم حس و حالی که اون موقع داشتم رو  منتقل کنم زیباترین صحنه ای بود که توعمرم دیده بودم یه پسرکوچولوی مومشکی که توبغلم دیگه گریه نمیکرد دستشو گذاشت روصورتم خواستم بادستام لمسش کنم که دیدم نمیتونم یادم افتاد دستام بسته اس اون لحظه تند تند میبوسیدمش اصلا دلم نمیخواست ببرنش دلم میخواست زمان متوقف شه دلم میخواست همونجا روسینه ام بمونه

بهش گفتم خوش اومدی پسرم خوش اومدی تاج سرم خوش اومدی نفسم نمیدونی چقد منتظرت بودم نمیدونی چقدر دوست دارم اشکام میریخت و خداروشکر میکردم لیلا رو نگاه کردم و گفتم چرا انقد کوچولوعه خیلی کوچیکه خندید و گفت نه فکر میکنی۰۰. تندتند کسایی که التماس دعا گفته بودن رو دعا کردم و ازخدا خواستم هیچ زنی ازاین حس محروم نباشه و قسمت همه ی منتظرا شه...

بعد پسرمو از روسینه ام برداشتن و دستبند اسمشو بهم نشون دادن و گفتن نگاه کن ببین جنسیتشم پسره اینم دستبند اسمش...چهره پسرتو کامل دیدی ؟باسرتایید کردم و بردنش

پسرمو که بردن نمیدونم چکارمیکردن که دکترم میگفت رحم شله نمیدونم چی تزریق کنید منم تند تند ایت الکرسی میخوندم ک عملم خوب باشه

یکم بعد دکترم اومد بالاسرم گفت :عزیزم تبریک میگم پسرت سالمه عملت خیلی خوب بود رحمت جمع شد ارزوی سلامتی برات دارم خداحافظ ...منم ازش تشکر کردم

یکم بعد بردنم ریکاوری

تو ریکاوری صدای گریه ی شدید یه بچه میومد که فکر کردم پسرمنه و دلم اشوب بود که چرا ارومش نمیکنن لیلا که اومد پیشم گفتم چرا داره گریه میکنه گفت نه اونیکی که گریه میکنه پسرتو نیست بچه ما ارومِ

چند دقیقه بعد پرستار پسرمو اورد گذاشت تو بغلم و با لیلا کمک میکردن تا شیر بخوره که پسرم محکم دهنش رو بسته بود و دوتایی باهم نمیتونستن بهش شیر بدن اصلا دهنش رو باز نمیکرد 🤣🤣🤣یکم بعد قبول کرد که باید کمی شیر بخوره خبری از چلو کباب نیست!!

نمیدونم چقدرتو ریکاوری بودیم فک کنم خیلی اونجا بودم

بعدازتموم شدن سرمم لیلا گفت من برم لباسامو عوض کنم الان میان تورم میبرن بخش تو بخش میبینمت

که اومدن پسرمو گذاشتن رو تخت خودش و دوتامونو باهم بردن سمت اتاقمون که البته وسط راه تویه ایستگاه پرستاری دورم پرده کشیدن و شکممو کمی فشار دادن درد داشت اما نه زیاد قابل تحمل بود

بعدش که با پسرم رسیدیم اتاقمون هیچکس نبود!!! بهم گفتن همراه نداری ؟گفتم دارم نمیدونم کجان !یه لحظه دلم گرفت کم مونده بود گریه کنم که یه دقیقه ام نکشید مامانمو شوهرم و لیلا اومدن..

شنیده بودم بعداز بی حسی اگر صحبت کنم سردرد میگیرم به خاطرهمین خودمو زدم به خواب تا به تلفنایی که زنگ میزنن و میخوان بامن صحبت کنن وتبریک بگن جواب ندم و بهمشون همسرم میگفت نغمه خوابیده

کمی که گذاشت یه درد عجیبی اومد سراغم یدفعه یه قسمت رحمم باد میکرد و بزرگ میشد و سفت خیلی درد میگرفت ماساژ میدادم میخوابید بعد قسمت بعدیش باد میکرد و حتی تکون میخورد انگار که هنوز حامله باشم ..به پرستارا که گفتم گفتن مشکلی نداره شیاف گذاشتن و مسکن تزریق کردن

ساعت ۹ شب بهم گفتن خوردن مایعات رو شروع کنم و ساعت ده اومدن کمکم کنن تا از تخت بیام پایین

واااای سخت ترین قسمتش همینجا بود من خیلی درد داشتم و جیغ میزدم نمیتونستم راست بایستم و نمیتونستم قدم بردارم به هر زحمتی بود چندقدمی باگریه و ناله راه رفتم و بعدش پاها و بدنمو شستن و لباسامو عوض کردن و کمک کردن باز دراز بکشم رو تخت و بهم گفتن دوساعت یبار باید راه بری😟


یک ربع نشده بوددراز کشیده بودم که احساس کردم دسشویی دارم غصم گرفته بود و به زور خودمو نگه داشته بودم و اما اخرش تصمیم گرفتم از جام بلند شدم مامانم اومد کمکم ایندفعه خیلی راحتتر از سری قبل بلند شدم و راحتتر راه رفتم به خاطرهمین ده دقیقه یک ربعی هم با کمک مامانم راه رفتم و ترسم ریخت و چندساعت یبار با کمک مامانم راه میرفتم

اون شب تو بیمارستان نخوابیدم پسرم رو میذاشتیم روتختش گریه میکرد مامانم بغلش میکرد گریه میکرد اما همین که میومد کنار من میخوابید اروم میشد تا خود صبح تو بغلم بود و من باوجود درد قشنگترین حسای دنیا رو داشتم

صبح که شد از بیمارستان کلافه بودم و همش منتظر بودم مرخصم کنن ، باخواهرشوهرم اومدن و دوباره همش درخواست عکس میدادم 😎

خلاصه مرخص شدیم و اومدیم خونه خیلیییییی خسته بودم از دوشنبه ۸ صبح نخوابیده بودم و سشنبه ۵ ظهر رسیدیم خونه

خانواده برادرشوهرم با گل و شیرینی اومدن خونمون و مامانم با کمک جاریم پسرمو حموم کرد و بعدشم خودم با کمک مامانم دوش گرفتم و شهید وار خوابیدم اما فک کنم یک ساعتم نشد


اون شب پسرم اصلا خوب نخوابید گریه نمیکرد اما یه ربع یبار بیست دقیقه یکبار شیر میخواست و منم سینه هام زخم بود و خون میومد مدام تمیزشون میکردم و ب پسرم با عشق شیر میدادم خیلی لذت داشت برام خیلی حس خوبی بود باوجود اینکه شدیدا درد میگرفت سینه هام انگار دردش تا مغز و استخونم پیش میرفت ازاینکه پسرم بلد بود سینمو بگیره و بدقلقی نمیکرد خیلی خوشحال بودم

صبح روز چهارشنبه پسرم کمی بدقلقی میکرد مامانم گفت شیرت خیلی کمه بچه سیر نمیشه‌ اما‌من گفتم نه دیدی که توبیمارستان از ۴ تا پرستارمختلف پرسیدم گفتن بسشه همین مقدار

تااینکه ساعت شد ۲ ظهر پسرم بیتاب بود مامانم گفت بچه‌گشنه اس بزار بهش یکم شیر خشک یا قنداب بدم گفتم با قطره چکان بهش یکم شیر خشک بده که پسرم‌ با ولع خورد و خوابید ساعت ۷ غروب بود که تو ادرار پسرم کمی خون دیدیم که من به مامانم گفتم دیگه بهش شیر خشک نده توکلاس بهداشت بهمون گفتن اگه بچه به شیرخشک حساسیت‌کنه ممکنه تو ادرار یا مدفوعش خون باشه

از ساعت ۹ شب پسرم شدیدا گریه میکرد و جیغ میزد اصلا اروم‌نمیگرفت مامانم عصبی شد و گفت این بچه گشنه اس یا بزارید بهش شیر و قندابا بدم یا ببرید دکتر تواون بیمارستان نفهمیدن گفتن چیزی ندین(چون توبیمارستان ب من گفتن شیرت دوقطره ام بیاد بچه بسشه هیچی بهش نده)

که همسرم نذاشت و گفت اونا نفهمیدن حتما شما میفهمی بگیم بیان ازت یاد بگیرن با اخم نگاهش کردم باورم نمیشد این همسر منه که انقدر بی ادبه!!!ا

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کاش سرخوش بودم

مآچ | 13 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز