سلام بچه ها
دلم خیلی خیلی گرفته نمیدونم چجوری بنویسم که حسم را بفهمید
۷ ساله ازدواج کردم دوتا بچه دارم
یه دونه دخترم و دوتا داداش کوچکتر ردارم ازون اول بابام با شوهرم خوب نبود یعنی یجور ادمیه که رو همه خلق خدا ایراد میزاره دیگه ازون به بعد هم روابط گرمی نداشتیم بین خودم و خانوادم اصلا کلا تیپ پدرمادرم اینجوریه که محبت کردن بلد نیستن قربون صدقه بچه ها شون نمیرن الان حسابشو بکنید من دوتا بچه دارم این چند روزه خیلی بیحاال و مریض بودم زنگ زدم مامانم بیا پیش من کمکم کن یکم حالم خوب نیست گفت تو بیا اینجا اابته اونم نه با جدیت گفتم خونم افتضاحه ریخت و پاشه فشارم افتاده سرم زدم اخه من چجوری بیام خلاصه گفت بهت زنگ میزنم و قطع کرد که کرد منو میگی اینقدر ناراحت شدم که دیگه خبریش نشد فرداش زنگ زدم گفتم عجب زنگ زدی چرا در رفتی گفت میخواستم بیام ولی گفتم مزاحمت میشیم داداشاتم اگه دنبالم بیان (داداش بزرگم ۲۴ سالشه خیلی شر و شوریه و تنهاش نمیزارن یجورایی مریض هم هست قرص میخوره و معمولا تنهاش نمیزرن که کاری دستشون نده )خلاصه کلی روضه خونی کرد گه من نمیتونم بیام و گرفتارمو ازین حرفها.نشستم پیش خودم فکر کردم چرا پدرمادرا به بچه ها شون محبت نمیکنن همین بابای من تاحالا نشده زنگ بزنه بگه بابا میخوام بیام خونت ببینمت دلم برات تنگ شده تاحالا نشده بگه بابا چیزی نمیخوای در حد تعارف خدارو شکر من که شوهرم چیزی کم نمیزاره ولی اینا محبته ادم دلگرم میشه .دیگه امروز خیلی کلافه بودم وسایامو جمع کردم رفتم حونشون اصلا انگار نه انگار من مریضم به مامانم میگم کنا بزارم وسایلما میگه بزاروهمین کنار سالن میگم میخوام یجا برم بیفتم بخوابم میگخ همینجا تو سالن بیفت اخه ادم تا چه حد بیشعور باید باشه زورش میاد بگه برو دخترم تو اتاقم وسایلتا بزار تونجا راحت باش .من سر این چیزا خیلی غصه میخورم وقتی میبینم مادرشوهرم با دخترش چجوری رفتار میکنه حتی وقتی هم من میرم خونه مادرشوهرم اونقدری که باهاش راحتم خونه پدرمادرم نیستم.
بعد داشتم میگفتم که مامانم به من تعارف نکرد که برو راحت باش بچتو میگیرم استراحت کن تا فهمید وسیله حموم اوردم میگه حالا چی شده میخوای اینجا بری حموم گفتم اگه میخوای نمیرم انگتر هنوز نمیدونی من حالم چجوریه البته حقم داری نفهمی چون مادرت هم مثل خودت بوده تو این ۳۰ سال یاد ندارم یبار زیر پروبالتو گرفته باشه بعددیهو درومد گفت اون به خودم ربط داره گفتم بچمو نمیگیری یه ساعت بخوابم جون بگیرم تو چجور ماوری هستی بعد میگه من نمیتونم بچه بغل کنم دستم درد میکنه میگم باشه بغل نکن مواظبش که میتونی باشی میگه بده مادرشوهرت نگهش داره منو مییگی😢😢
خدایی شما جای من بودید چکار میکردید به خدا خیلی برای تنهایی خودم غصه خوردم.بعدشم یکم بحثم شد باهاش گفتم چرا فکر میکنی دختر تو شوهر دادی دیگه وظیفه ای نداری پاشو جمعش کن کاسه کوزتو همش جسبیدی به دوتا پسرت میگی اون مریضه اونم که سالمه همش در س داره بعد میگه دیگه جاز بت دادیم بازم مگه چیزی میخوای میگم سطح درکت همینه دیگه من دارم میگم مالی توجه کن یاوعاطفی؟
اصلا انگار واقعا من دارم خودمو الکی اذیت میکنم اینا نمیفهمن من چی میگم.شوهرم میگه بابا نروواونجا اهصابت بهم میریزه ولشون کن میگم اخه از بس چیزی ازشون نخواستم تو این ۷ ساال واقها دیگه فراموش کردن وظیفه دارن در مقابل من بهم توجه کنن بایددهر از گاهی تلنگری زده بشه بهشون.
انقدر که مادر شوهر من وجود داره تلفن میزنه حالمو میپرسه مادر من نمیکنه اصلا .بهش میگم افتادم تو خونه ککش نمیگزه میگه خب استراحت کن.اینا گفتنش راحته ولی کسی حس و حال منو میفهمه که تجربه کنه موقعیت منو که انشالله تجربه نکنیددچنین پدرمادر بیخیالی را که برای بیخیالیشون هزارتا بهانه میارن.بچه ها خیلی دپرسم دلم میخوادد هیچ وقت بهشون نیاز پیدا نکنم چون مثل الان خیلی بهم میریزم شما بگیددمن چکار کنم ببخشید وقتتونو گرفتم😑