اینایی که میگم نه دروغه و نه داستان. چند سال پیش عروسی دختر عمه زن داداشم بود. داماد از یه شهر دیگه بود بنابراین خواهرای عروس و فامیلای نزدیک تر عروس رفتن شهر داماد و عروسی برگزار شد
ولی من واقعا دیدم خونمون یه زمانی توی مدرسه بود بخاطر شغل بابام بعد یه دبیرستان وحشتناک زیر کوه بود و اینم بگم که خیلی اذیتتون میکردن من کوچکترین اعتقادی نداشتم اما الان دارم حالا اگه دوست داشتی بیشتر بدونی بگید تا تعریف کنم
دسشویی ها لامپ نداشته و تاریک بوده. بعد این بنده خدا هراسون میاد و به اون یکی خواهرش میگه خواستم برم دسشویی درو که باز کردم دیدم یه پیرزن نشسته، شمع دست گرفته داشته آرایش میکرده. اینا هم میرن و هر چی میگردن چیزی پیدا نمیکنن. همون موقع حالش بد میشه و دقیقا دوسه روز بعد فوت کرد