خوب .اول یه توضیح بدم راجع به این که چرا من این قسمت کتاب رو خیلی دوست دارم (چون خود آزاری دارم) و چون من هم به نوعی از مادرم دورم و هر داستانی که توصیفات اینچنینی داشته باشه ناخوداگاه حس همدردی منو بر میانگیزه و اشک هایی که تا ساعت ها بند نمیان!!!!!
برای اولین عشق زندگیم.مادرم.روحش شاد.
********* قسمتی از کتاب خانم بخش دوم
مادر دست گذاشت پشت من و از استخر دور شدیم در خیابان شنی تمیزی که از میان دو ردیف صنوبر می گذشت.در برابر چشمم در میان انبوه درختان سبز و قطور که آن خیابان شنی را سایه گاهی خنک کرده بودند یک درخت دیدم پر از آلبالو عروس خانمی بود انگار در میان صد ها ساقدوش و در چنین زمینه خیال انگیزی مادر برایم گفت که این شهر دیگر برایم امن نیست.گفت که از برادرش (اینجا منظور محمدعلی شاه مخلوع هست) خواسته مرا با خود ببرد."تو میروی و چند روز بعد من هم کارهایم را میکنم و میایم"
کجا؟مادر میگفت هر جا که آنها بروند.
اول از همه پرسیدم شما چه میکنید؟
مادر که سعی میکرد هیچ اثر از سستی و ضعف در کلامش نباشد و حتی اصرار داشت غم از دست رفتن نزهت و جدا شدن از تنها فرزندش را هم پنهان کند گفت:الان مهم زندگی توست.....وقتی تو نباشی با من هم مهربانتر خواهد بود(منظور همسرش و پدر دختر است).خدا را چه دیدی؟شاید من هم آمدم.حالا تو برو.
چه دروغ دلنشینی
مادر با این جمله رویاهای آینده مرا شکل داد.به هر کجا رفتیم..چشمانم را که بستم دیدم که او با کالسکه ای بادپا و یا سوار بر اسبی با یال بلند رسید و مرا در آغوش کشید.
باز هم گفت....اما در یادم نمانده است.کلمه در دهانش نمیچرخید و بیهوده میکوشید تا در دلم بکارد که این حادثه کوچکیست..مثل حوادث دیگر.
حتی کوچکتر از آنها
وقتی با وحشت پرسیدم: چند ماه؟یعنی چند ماه شما را نمیبینم؟
لابد در دلش گفت کاش چند ماه بود.........
در آن دقایقی که ما نشسته بودیم روی نیمکت و مدام کالسکه هایی می آمدند و میرفتند سرنوشت کشور داشت ورق میخورد.آهسته آهسته دریافتم که دارم رها میشوم.رها میشوم در این دنیای گل و گشاد.چهره اش را در خاطر دارم که روبنده را بالازده بود.دست های مرا در دست گرفته بودو میکوشید تا آخرین لحظه های این دیدار را برایم آسان کند.
مطمئن بودم که او امن ترین جای جهان را برایم تدارک دیده است اما در نظر من امن ترین جای دنیا در بغل او بود.....
مادر.چطور میتوانی از من چنین چیزی بخواهی؟تو چه میشوی؟تو چه میکنی در این جهنم بی شفقت.جهنمی که در آن یک نقطه ی امن برای ما وجود ندارد؟
هفتاد سالی از آن روزگار میگذرد (خانم در حال تعریف خاطراتش) هر بار که آن روز را به یاد میاورم جمله هایی در ذهنم میچرخد.تصور میکنم همه ی این ها را به او گفته ام..در همان چند دقیقه.در بیست سالگی.سی سالگی.چهل سالگی و در سال هایی که پیر شدم.این جمله ها تغییر کرد.ولی این حرف ها آنروز بر لبم خشکیدند.
وقتی پیر شدم بارها در خواب یا خیال به جای او هم پاسخ دادم.به جای او گفتم برو.از این جهنم برو.برو و مثل من ضعیف و اسیر نباش .برو با زندگی بجنگ.برو و داد من و نزهت را هم بستان.
اما او در عالم واقع چیزی نگفت.حرفی جز همان یک جمله.نگفت و گذاشت تا همه را من خود دریابم.
آخر هم مرا بغل کرد.در خود فشرد.در گوشم دعایی خواند و فوت کرد.آنگاه به راه افتاد و به تالار عمارتی وارد شدیم که در آن جمع خانواده شاه بخت باخته نشسته بودند.
ملکه جهان با چهره ای مهربان اما شکسته و حشتزده همان که قرار بود از این پس نقش مادر را برایم بازی کند به دیدن مادر بلند شد.همیشه او را در لباس های مجلل دیده بودم.اما حالا چادری بر کمر بسته بود و سر گرم آماده کردن قافله ای بود که داشت از ایران بیرون میبرد.مادر مرا به دست او سپرد و هر دو با من آمدند به اتاقی که در آن بچه ها بودند.
خود را میبینم که پشت پنجره ای ایستادم در سفارت روس و دارم نگاه میکنم به مادر که ملکه را بغل کرده بود.هر دو میگریستند.
و از پشت پرده ی تار اشگ دیدم که مادر از پله ها پایین رفت.
در باغ شلوغ بود.می آمدند و می رفتند.
مادر بی اعتنا از میان آن همه درشکه و کالسکه گذشت.تا سال ها بعد ندانستم بقچه ای که خانم سلطان آنرا به تن خود بسته بود و به مادر داد و مادر آنرا به ملکه سپرد در خود چه دارد....
در آن لحظات اگر هم میدانستم جایی را در ذهن من اشغال نمیکرد.من فقط به یک چیز میاندیشیدم.
همان که برایش نگران بودم.
همان که برایم نگران بود........
بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است