2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
از بهنود من فقط این سه زن رو دارم البته اونم اگر مامانم نخریده بود نداشتم!! :) خیلی هم ازش تعریف میکنه..

بقیه اشو ندارم(گریههههه)....اما نقد ها ونوشته هاشو از اینترنت میگیرم و میخونم.
خوب .اول یه توضیح بدم راجع به این که چرا من این قسمت کتاب رو خیلی دوست دارم (چون خود آزاری دارم) و چون من هم به نوعی از مادرم دورم و هر داستانی که توصیفات اینچنینی داشته باشه ناخوداگاه حس همدردی منو بر میانگیزه و اشک هایی که تا ساعت ها بند نمیان!!!!!

برای اولین عشق زندگیم.مادرم.روحش شاد.


********* قسمتی از کتاب خانم بخش دوم

مادر دست گذاشت پشت من و از استخر دور شدیم در خیابان شنی تمیزی که از میان دو ردیف صنوبر می گذشت.در برابر چشمم در میان انبوه درختان سبز و قطور که آن خیابان شنی را سایه گاهی خنک کرده بودند یک درخت دیدم پر از آلبالو عروس خانمی بود انگار در میان صد ها ساقدوش و در چنین زمینه خیال انگیزی مادر برایم گفت که این شهر دیگر برایم امن نیست.گفت که از برادرش (اینجا منظور محمدعلی شاه مخلوع هست) خواسته مرا با خود ببرد."تو میروی و چند روز بعد من هم کارهایم را میکنم و میایم"
کجا؟مادر میگفت هر جا که آنها بروند.
اول از همه پرسیدم شما چه میکنید؟
مادر که سعی میکرد هیچ اثر از سستی و ضعف در کلامش نباشد و حتی اصرار داشت غم از دست رفتن نزهت و جدا شدن از تنها فرزندش را هم پنهان کند گفت:الان مهم زندگی توست.....وقتی تو نباشی با من هم مهربانتر خواهد بود(منظور همسرش و پدر دختر است).خدا را چه دیدی؟شاید من هم آمدم.حالا تو برو.
چه دروغ دلنشینی
مادر با این جمله رویاهای آینده مرا شکل داد.به هر کجا رفتیم..چشمانم را که بستم دیدم که او با کالسکه ای بادپا و یا سوار بر اسبی با یال بلند رسید و مرا در آغوش کشید.
باز هم گفت....اما در یادم نمانده است.کلمه در دهانش نمیچرخید و بیهوده میکوشید تا در دلم بکارد که این حادثه کوچکیست..مثل حوادث دیگر.
حتی کوچکتر از آنها
وقتی با وحشت پرسیدم: چند ماه؟یعنی چند ماه شما را نمیبینم؟
لابد در دلش گفت کاش چند ماه بود.........
در آن دقایقی که ما نشسته بودیم روی نیمکت و مدام کالسکه هایی می آمدند و میرفتند سرنوشت کشور داشت ورق میخورد.آهسته آهسته دریافتم که دارم رها میشوم.رها میشوم در این دنیای گل و گشاد.چهره اش را در خاطر دارم که روبنده را بالازده بود.دست های مرا در دست گرفته بودو میکوشید تا آخرین لحظه های این دیدار را برایم آسان کند.
مطمئن بودم که او امن ترین جای جهان را برایم تدارک دیده است اما در نظر من امن ترین جای دنیا در بغل او بود.....
مادر.چطور میتوانی از من چنین چیزی بخواهی؟تو چه میشوی؟تو چه میکنی در این جهنم بی شفقت.جهنمی که در آن یک نقطه ی امن برای ما وجود ندارد؟
هفتاد سالی از آن روزگار میگذرد (خانم در حال تعریف خاطراتش) هر بار که آن روز را به یاد میاورم جمله هایی در ذهنم میچرخد.تصور میکنم همه ی این ها را به او گفته ام..در همان چند دقیقه.در بیست سالگی.سی سالگی.چهل سالگی و در سال هایی که پیر شدم.این جمله ها تغییر کرد.ولی این حرف ها آنروز بر لبم خشکیدند.
وقتی پیر شدم بارها در خواب یا خیال به جای او هم پاسخ دادم.به جای او گفتم برو.از این جهنم برو.برو و مثل من ضعیف و اسیر نباش .برو با زندگی بجنگ.برو و داد من و نزهت را هم بستان.
اما او در عالم واقع چیزی نگفت.حرفی جز همان یک جمله.نگفت و گذاشت تا همه را من خود دریابم.
آخر هم مرا بغل کرد.در خود فشرد.در گوشم دعایی خواند و فوت کرد.آنگاه به راه افتاد و به تالار عمارتی وارد شدیم که در آن جمع خانواده شاه بخت باخته نشسته بودند.
ملکه جهان با چهره ای مهربان اما شکسته و حشتزده همان که قرار بود از این پس نقش مادر را برایم بازی کند به دیدن مادر بلند شد.همیشه او را در لباس های مجلل دیده بودم.اما حالا چادری بر کمر بسته بود و سر گرم آماده کردن قافله ای بود که داشت از ایران بیرون میبرد.مادر مرا به دست او سپرد و هر دو با من آمدند به اتاقی که در آن بچه ها بودند.
خود را میبینم که پشت پنجره ای ایستادم در سفارت روس و دارم نگاه میکنم به مادر که ملکه را بغل کرده بود.هر دو میگریستند.
و از پشت پرده ی تار اشگ دیدم که مادر از پله ها پایین رفت.
در باغ شلوغ بود.می آمدند و می رفتند.
مادر بی اعتنا از میان آن همه درشکه و کالسکه گذشت.تا سال ها بعد ندانستم بقچه ای که خانم سلطان آنرا به تن خود بسته بود و به مادر داد و مادر آنرا به ملکه سپرد در خود چه دارد....
در آن لحظات اگر هم میدانستم جایی را در ذهن من اشغال نمیکرد.من فقط به یک چیز میاندیشیدم.
همان که برایش نگران بودم.
همان که برایم نگران بود........

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مادر مرا به آن قافله سپرد و رفت.و من ناتوان تر از آن بودم که بتوانم با او مخالفت کنم....به دنبالش راه بیافتم...به کالسکه آویزان شوم...به پایش بیافتم و از او بخواهم راه دیگری برایم پیدا کند.
نازک تر از آن بودم که فریاد بکشم و در آن هیاهو به دیگران بگویم که شاخه ای هم اینجاست که دارند او را از ریشه جدا میکنند.سوار شد و رفت....
دیگر هر آنچه میدانم را سال ها بعد از بان ملکه شنیده ام وگرنه آخرین تصورم از زندگی آن چند دقیقه ایست که پشت پنجره ی اتاق سفارت روس کنار بچه های شاه ایستاده بودم و او را نگاه میکردم که کمی لنگ میزد وقتی پا در رکاب کالسکه گذاشت و حتی نگاهی به پشت سر نکرد.
رفت و بیش از هفتاد سال است که چشم انتظار او مانده ام.
چند بار دیگری که با او مرتبط شدم همه از راه دور بود.اولین بار روز بعد بود.
ما سوار بر کالسکه هایی با پرده های افتاده دنبال اتوموبیل سیاه رنگی به راه افتادیم که شاه نشسته بود در آن.به راه افتادیم.
در آخرین لحظه همه کسی را داشتند که با او وداع کنند.صدای شیون و زاری و فغان از دوری باغ سفارت را پر کرده بود.و من از پشت پنجره ها بیهوده در جستجوی نگاه مادرم بودم.اما وقتی از خیابان سنگفرش سفارت دور شدیم.جلو سفارت انگلیس ایستادیم تا سربازان انگلیسی همراهمان شوند.تا قافله را به مرز برسانند.آنجا بود که کالسکه مان را دیدم که حیدر بیک بالای آن نشسته بود.مطمئن بودم مادر در آن نشسته کنار خانم سلطان و دارد دعا میخواند و اشگ میریزد.
اشگی که در آن دیدار آخر از من دریغ کرده بود.
لحظه ای این حس موذی در سرم چرخید که خود را از کالسکه بیرون بیاندازم .میدانستم که اگر بیرون بپرم یکی هست که پرواز میکند و میاید و مرا در آغوش میگیرد.
سرم را بر سینه اش میگذارم و به او میگویم مرا رها نکن.
در راه گاه چشمانم را میبستم و سرم را تکیه میدادم به دیوار مخمل کالسکه و با او حرف میزدم.هر چه از تهران و باغ های سبزش دور تر میشدیم حرف هایم با او بیشتر میشد.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
وایییییییی از آن نخستین شب.....
من زاده نشده بودم تا بی او زندگی کنم.
نفسم به راستی تنگ بود.احساس خفگی میکردم.دیگران فکر کردند بخاطر چادر و روبنده است وقتی این ها را برداشتم سر و گردنم را آزاد کردم در اتاقی بودم با سه چهار دختر دیگر بی خیال اما مهربان.اما کاش کسی نبود.اصلا کاش هیچکس در این دنیا نبود.من هم نبودم.
فقط او بود.
مانده بودم در رختخوابی غریبه و سرد با هزاران سئوال .......
من از بهار بیرون میشدم و از کسی دور میشدم که بهارم بود.
مادرم.

***********

حال شما ها رو نمیدونم با خوندن این بخش چطوره؟من سادیسم ندارم اما مسیحا خواست بخشی از کتاب رو بذارم منم یکی از بخش های مورد علاقه ام رو گذاشتم.
اما یکی دیگه از بخش های کتاب که خیلی عاشقشمممممممم قسمتیه که خانم به فرانسه میره و اول راهبه میشه و به مرز جنون میرسه بعد نجات پیدا میکنه و قسمتی که با دستان فرانسوی که پیدا کرده بود و هم خونه بودند با دوچرخه سفر طولانی رو شروع میکنن و به جنوب فرانسه میرن اگه اشتباه نکنم.
این قسمت ها خیلی به حال و هوای من نزدیکن حتی قسمتی رو که همراه با خانواده شاه به ترکیه میرن و آداب و رسوم ترک ها قصر ها و تجملاتشون قلقلکم میده و حال خوشی پیدا میکنم.و البته قسمت دردناک فهمیدن مرگ مادر برام خیلی سنگین بود احساس همذات پنداری شدید میکردم چون مادر من هم در سفر رفت و روز قبلش وداع خیلی سریع و با عجله ای کردیم.


بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
خواهش میکنم بچه ها
خوشحالم که خوشتون اومد.
امشب اگه کارم زود تموم بشه یه قسمت جذاب دیگه ش رو میذارم براتون.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
فافا خوشگل خوبی؟امتحانا در چه حاله؟

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
جمعه
- بریم بیمارستان به آقاجون سر بزنیم؟
- دیروز رفتیم که...
- باشه اگه حوصله نداری نمیریم ...
یکشنبه
- میخواستم برم امروز به آقاجون سر بزنم گفتم فردا که تعطیله بریم .
دوشنبه صبح
- مامان! امروز میخوایم بیایم دیدن آقاجون. کی بیایم؟
- چون دیشب یک کم حالشون خوب نبوده گفتیم بهتره امروز کسی نیاد ملاقات تا هوای اتاق سنگین نشه، فردا بیاین.
دوشنبه شب
- مامان! آقاجون چطورن؟
- بردنشون سی سی یو اما حالشون خوبه گفتن فقط برای مراقبت بیشتر.
سه شنبه صبح
- سلام مامان! آقاجون چطورن؟
- تموم شد ...
" و ناگهان چقدر زود دیر میشود" ...




دوستان عزیز میدونم در این مدتی که نبودم بحث مینی مال (داستانک) تموم شده اما این داستانک ماجرای واقعیه که در مدت غیبتم از اینجا برایم اتفاق افتاد. ببخشید که خارج از موضوع بود.


2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز