2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
من و تو , درخت و بارون ...

من باهارم تو زمین
من زمینم تودرخت
من درختم تو باهار ـ
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه.
تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب.

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه روز ـ
مث شب گود و بزرگی
مث شب.

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.

تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی.
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.

مث برفائی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی . . .
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه.


احمد شاملو از مجموعه آیدا در آئینه
مهر ماه سال چهل و یک

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

خدای من ... کی جز شاملو میتونست با ساده ترین واژگان چنین شعری خلق کنه؟

کتاب کوچه ی شاملو رو کسی خونده راجع بهش بگیم؟
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نگاه جان

کتاب کوچه یک مجموعه ی چند جلدی دایر? المعارفیه ! این آدم نابغهه اومده واژه نامه ای درست کرده از ادبیات کوچه بازار !!!! در واقع لغت نامه ی واژگان کوچه بازاره . پر از کلمه های عامیانه و داستان های کوچه بازار
1 جلدش هست به نام* قصه های کتاب کوچه* که تمام داستانهای عامیانه رو درش آورده . من برای مریمناز خیلی میخونمش واقعا حیفه بچه های این نسل از ادبیات 2 نسل قبل بی خبر باشن
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
تو نمی‌دانی غریو ِ یک عظمت
وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد
چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاه ِ بی‌مژه‌ی محکوم ِ یک اطمینان
وقتی که در چشم ِ حاکم ِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست!
تو نمی‌دانی زنده‌گی چیست، فتح چیست
تو نمی‌دانی ارانی کیست

و نمی‌دانی هنگامی که
گور ِ او را از پوست ِ خاک و استخوان ِ آجُر انباشتی
و لبان‌ات به لبخند ِ آرامش شکفت
و گلوی‌ات به انفجار ِ خنده‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشت ِ زنده‌گیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ای
چه‌گونه او طبل ِ سُرخ ِ زنده‌گی‌اش را به نوا درآورد
در نبض ِ زیراب
در قلب ِ آبادان،
و حماسه‌ی توفانیِ شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیه‌ی خون
با کلمه‌ی انسان،
با کلمه‌ی انسان کلمه‌ی حرکت کلمه‌ی شتاب
با مارش ِ فردا
که راه می‌رود
می‌افتد برمی‌خیزد
برمی‌خیزد برمی‌خیزد می‌افتد
برمی‌خیزد برمی‌خیزد
و به‌سرعت ِ انفجار ِ خون در نبض
گام برمی‌دارد
و راه می‌رود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...
و که می‌دود چون خون، شتابان
در رگ ِ تاریخ، در رگ ِ ویت‌نام، در رگ ِ آبادان
انسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...
و به مانند ِ سیلابه که از سدْ،
سرریز می‌کند در مصراع ِ عظیم ِ تاریخ‌اش
از دیوار ِ هزاران قافیه:
قافیه‌ی دزدانه
قافیه‌ی در ظلمت
قافیه‌ی پنهانی
قافیه‌ی جنایت
قافیه‌ی زندان در برابر ِ انسان
و قافیه‌ئی که گذاشت آدولف رضاخان
به دنبال ِ هر مصرع که پایان گرفت به نون:
قافیه‌ی لزج
قافیه‌ی خون!

و سیلاب ِ پُرطبل
از دیوار ِ هزاران قافیه‌ی خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان...
و از هر انسان سیلابه‌یی از خون
و از هر قطره‌ی هر سیلابه هزار انسان:
انسان ِ بی‌مرگ
انسان ِ ماه ِ بهمن
انسان ِ پولیتسر
انسان ِ ژاک‌دوکور
انسان ِ چین
انسان ِ انسانیت
انسان ِ هر قلب
که در آن قلب، هر خون
که در آن خون، هر قطره
انسان ِ هر قطره
که از آن قطره، هر تپش
که از آن تپش، هر زنده‌گی
یک انسانیت ِ مطلق است.

و شعر ِ زنده‌گیِ هر انسان
که در قافیه‌ی سُرخ ِ یک خون بپذیرد پایان
مسیح ِ چارمیخ ِ ابدیت ِ یک تاریخ است.

و انسان‌هایی که پا درزنجیر
به آهنگ ِ طبل ِ خون ِشان می‌سرایند تاریخ ِشان را
حواریون ِ جهان‌گیر ِ یک دین‌اند.

و استفراغ ِ هر خون از دهان ِ هر اعدام
رضای خودرویی را می‌خشکاند
بر خرزهره‌ی دروازه‌ی یک بهشت.

و قطره‌قطره‌ی هر خون ِ این انسانی که در برابر ِ من ایستاده است
سیلی‌ست
که پُلی را از پس ِ شتابنده‌گان ِ تاریخ
خراب می‌کند

و سوراخ ِ هر گلوله بر هر پیکر
دروازه‌یی‌ست که سه نفر صد نفر هزار نفر
که سیصد هزار نفر
از آن می‌گذرند
رو به بُرج ِ زمرد ِ فردا.

و معبر ِ هر گلوله بر هر گوشت
دهان ِ سگی‌ست که عاج ِ گران‌بهای پادشاهی را
در انوالیدی می‌جَوَد.

و لقمه‌ی دهان ِ جنازه‌ی هر بی‌چیزْ پادشاه
رضاخان!
شرف ِ یک پادشاه ِ بی‌همه‌چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی،رضاخان
نام‌اش نیست انسان.

نه، نام‌اش انسان نیست، انسان نیست
من نمی‌دانم چیست
به جز یک سلطان!

?

اما بهار ِ سرسبزی با خون ِ ارانی
و استخوان ِ ننگی در دهان ِ سگ ِ انوالید!

?

و شعر ِ زنده‌گیِ او، با قافیه‌ی خون‌اش
و زنده‌گیِ شعر ِ من
با خون ِ قافیه‌اش.
و چه بسیار
که دفتر ِ شعر ِ زنده‌گی‌شان را
با کفن ِ سُرخ ِ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کُشتند برده‌گیِ زنده‌گی‌شان را
تا آقاییِ تاریخ ِشان زاده شود.

با ساز ِ یک مرگ، با گیتار ِ یک لورکا
شعر ِ زنده‌گی‌شان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زنده‌گی‌شان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسه‌ی سُرخ ِ شعر ِشان
که در آن
پادشاهان ِ خلق
با شیهه‌ی حماقت ِ یک اسب
به سلطنت نرسیدند،
و آن‌ها که انسان‌ها را با بند ِ ترازوی عدالت ِشان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعر ِشان از زنده‌گی‌شان
و قافیه‌ی دیگر نداشت
جز انسان.

و هنگامی که زنده‌گیِ آنان را بازگرفتند
حماسه‌ی شعر ِشان توفانی‌تر آغاز شد
در قافیه‌ی خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
شعری با قافیه‌ی خون
با کلمه‌ی انسان
با مارش ِ فردا
شعری که راه می‌رود، می‌افتد، برمی‌خیزد، می‌شتابد
و به سرعت ِ انفجار ِ یک نبض در یک لحظه‌ی زیست
راه می‌رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
و می‌کوبد چون خون
در قلب ِ تاریخ، در قلب ِ آبادان
انسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...

?

و دور از کاروان ِ بی‌انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگ ِ انوالید ِ تو می‌میرد
با استخوان ِ ننگ ِ تو در دهان‌اش ــ
استخوان ِ ننگ
استخوان ِ حرص
استخوان ِ یک قبا بر تن سه قبا در مِجری
استخوان ِ یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
استخوان ِ یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
استخوان ِ بی‌تاریخی.
سلام من خجالت میکشم که فکر میکردم خیلی اهل کتاب و شعر بودم.
البته آماری هم که بخوام نگاه کنم بین هم ردیفای خودم یه پله جلوترم.
(آخه من یک کوچولو از این خانم های اهل آرایش و طلا و ....... هستم که شماها بدتون میاد)

حالا راهم میدید تو جمعتون بیام و بشم دوباره اهل کتاب و شعر و......... ؟؟

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
سلاخی میگریست/به یکی قناری دل باخته بود...................






بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
مرگ نازلی


نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
کیفر

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن،

به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.
***
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خ***د و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !

(کیفر - باغ در آینه - احمدشاملو)
دیشب کتابهای معرفی شده مسیحا جان را خریدم و الان چشم انتظار آقای پستچی ام تا کتابهای نازنیننم را بیاره . دعا کنید این انتظار زیاد طول نکشه چون طاقتش را ندارم .

اینجا باید بگم من از ترجمه های شاملو فقط یک کتاب دارم اونم شازده کوچولو همین (با کلی خجالت )
دوستان مهربونم خواهشا دست من را هم بگیرید می خوام با شما باشم و با سواد بشم .
هجرانی

که‌ایم و کجاییم
چه می‌گوییم و در چه کاریم؟

پاسخی کو؟

به انتظارِ پاسخی
عصب می‌کِشیم
و به لطمه‌ی پژواکی
کوهوار
درهم می‌شکنیم.

(هجرانی - ترانه های کوچک غربت - احمد شاملو )
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792