2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148246 بازدید | 2291 پست
مسیحای عزیز حتما همین طوره و خیلی ممنون که پیشنهاد من رو قبول کردید.

گاهی از این ایهامی که محیط های مجازی ایجاد می کنه خیلی بدم میآد. کی می دونه شاید یه روز علم و فن آوری تا حدی پیشرفت کنه که ما به ابزار بهتری برای ارتباط برقرار کردن در این محیط مجازی مجهز بشیم

خلاصه اینکه دوست خوبم منظورم از اون پست قبلی این بود که خواستم اون دو داستان کوتاه رو که گفته بودید بخونم اما لینکی که گذاشته بودین رو نتونستم باز کنم !.

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


اها !

درسته ... این سو تفاهم های ناشی از عدم درک احساس نویسنده موقع نوشتن پست مال همین دنیای مجازیه !
خوشحالم که آدم فهمیده ای هستی و این مسله رو درک میکنی دوست بسیار عزیزم
چون معمولا این قضیه در تایپیک های دیگه باعث جنجال های اساسی میشه !
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
با ویرجینیا ولف



دست می کشم به دامنی کبود

که در سایه مطبخ هاشور خورده،

به کسی بر نمی خورد

اگر در سایه این همه مترسک،

خورشید را بدزدم

و شب را کمی قلقلک بدهم،

ماه را پایین بکشم،

و ستاره ها را روی حوصله کمی ابر بتکانم

یا اینکه بوی ویرجیناولف* بگیرم

خط خطی می شود

عکس کودکی ام

درچهارگوشه این دو سر خاکی

قرمزی خاطرات در دامن مادربزرگ

شوخی سردی است

که در بازویم تاریک می شود

تا با بوی ویجینیا ولف

روی قفسه های زمین بچرخم

تکان بخورم

و خودم را کمی تلخ استنشاق کنم


منبعhttp://www.nice-writings.blogfa.com/post-64.aspx
لباس نو
از کتاب بانو در آیینه - ویرجینیا ولف - نشر نگاه


Image and video hosting by TinyPic

ویرجینیا ولف


برگردان: فرزانه قوجلو

میبل از همان اول به سر و وضع خود جداً شک داشت، همان موقع که داشت شنلش را درمی‌آورد و خانم بارنت، با دادن دادن آینه به دستش و وررفتن به برس و شاید تا حدی جلب توجه او به همة وسایلی که برای مرتب کردن و آرایش مو، صورت و لباس لازم است، که روی میز آرایش موجود بود، این شک را تأیید کرد ـ این که سر و وضعش دست نبود، اصلاً درست نبود، و وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت این شک قوت بیشتری گرفت و به او تلنگر زد، همین اعتقاد را داشت وقتی با کلاریسا دالووی احوال پرسی کرد، بعد یک راست به انتهای اتاق رفت، به کنجی تاریک که آینه‌ای آویزان بود و نگاه کرد. نه! درست نبود. و یک مرتبه همة آن بدبختی که می‌کوشید مخفی‌اش کند، نارضایتی همین ـ احساسی که از زمان بچگی داشت، این که از دیگران پایین تر بود ـ در او سربرآورد، بی‌امان، ظالمانه، با شدتی که نمی‌توانست آن را پس براند، برخلاف شب‌هایی که در خانه از خواب بیدار می‌شد، آثار بارو یا اسکات را می‌خواند چرا که وای ـ الآن همه از زن و مرد دارند فکر می‌کنند ـ این چیه که میبل پوشیده؟ چه زشت شده! چه لباس جدید بدترکیبی! همان‌طور که پیش می‌آمدند پلک‌هایشان می‌پرید و سعی می‌کردند با او روبرو نشوند. بی‌کفایتی بیش از حد خودش، بزدلی‌اش، خانوادة بی‌اصل و نسبش باعث افسردگی او می‌شد و یک مرتبه تمام اتاق پذیرایی، جایی که ساعت‌ها با آن خیاط ریزجثه دربارة این که چطور باید باشد نقشه ریخته بود، به نظرش پست و تنفر آور آمد و اتاق پدیرایی خودش مستعمل و خودش نیز که موقع بیرون رفتن دستی به نامه‌های روی میز تالار زده و با ژست گفته بود چقدر کسل کننده به نظرش مسخره می‌رسید. اکنون همة این‌ها بی‌نهایت احمقانه، مبتذل و دهاتی می‌نمود. درست همان لحظه‌ای که به اتاق نشیمن خانم دالووی قدم گذاشت، همة این‌ها کاملاٌ منهدم شده، برملا شده، ترکیده بود.
آن شبی که میبل در برابر فنجان چای خود نشسته بود و دعوت خانم دالووی را دریافت کرد، با خود فکر کرد نمی‌تواند شیک پوش باشد. مسخره بود که حتی وانمود کند ـ مد یعنی برش، یعنی سبک، یعنی حداقل سی سکه طلا ـ اما چرا اصیل نباشد؟ چرا به هر جهت خودش نباشد؟ و در همان حال که بلند می‌شد کتاب قدیمی ‌مد مادرش را برداشت، کتاب مد پاریسی زمان ناپلئون را، و با خود فکر کرده بود چقدر آن وقت‌ها برازنده‌تر، موقرتر و زنانه‌تر بودند و همین‌طوری خودش را آماده کرد ـ وای احمقانه بود که بخواهد شبیه آنها باشد، در واقع خود را به خاطر فروتنی و مد قدیمی‌و دلربایی‌اش ستود و بدون هیچ تردیدی تسلیم خود شد، تسلیم خودستایی‌اش، که همین سزاوار عقوبت بود،
و با همین شکل و شمایل بیرون رفت. اما جرأت نداشت در آینه نگاه کند، نمی‌توانست با کل آن وحشت روبرو شود ـ لباس ابریشمی‌از مد افتادة زرد رنگ با آن دامن بلند و آستین‌های دراز و بالا تنه و همة چیزهای دیگری که در آن کتاب مد فریبنده به نظر می‌رسید، اما نه در تن او، نه در بین این آدم‌های معمولی. حس می‌کرد مثل مدل‌های خیاطی شده که جوان‌ها در آن سنجاق فرو می‌کنند.
رز شاو که او را با همان لب و لوچه‌ای که میبل انتظارش را داشت سرتاپا برانداز می‌کرد گفت اما عزیزم خیلی خوشگل شدی! رز خودش مثل همیشه طبق آخرین مد لباس پوشیده بود، درست مثل بقیه.
میبل فکر کرد ما همه مثل مگس‌هایی هستیم که سعی می‌کنند از لبة نعلبکی بالا بروند و این عبارت را با خودش تکرار کرد انگار داشت صلیب می‌کشید، انگار به دنبال وردی می‌گشت که این رنج را از بین ببرد، این عذاب را قابل تحمل کند، وقتی در عذاب بود عباراتی از شکسپیر، جملاتی از کتاب‌هایی که مدت‌ها قبل خوانده بود ناگهان به ذهنش خطور می‌کرد و او بارها و بارها تکرارشان می‌کرد. تکرار کرد مگس‌هایی که سعی می‌کنند بالا بروند اگر می‌توانست این عبارت را به حد کافی تکرار می‌کرد تا خود را وادارد که مگس‌ها را ببیند، آن وقت می‌توانست بی‌حس، خنک و منجمد و گنگ شود. اکنون مگس‌ها را می‌دید که آهسته و با بال‌هایی چسبیده به هم از لبة نعلبکی پر از شیر بالا می‌روند و او باز هم بیش از پیش سعی کرد ( در جلوی آینه ایستاده بود و به رز شاو نگاه می‌کرد ) تا خود را وادارد رز شاو و دیگران به شکل مگس‌هایی ببیند که سعی می‌کنند از چیزی بیرون بیایند یا داخل چیزی شوند، مگس‌هایی ناچیز، بی‌ارزش و پرتلاش. اما نمی‌توانست آنها را، باقی مردم را این طور ببیند، خودش را این‌طور می‌دید ـ مگس بود و دیگران سنجاقک، پروانه، حشرات زیبا که می‌رقصیدند، پر می‌زدند، می‌چرخیدند، در حالی که او به تنهایی خود را از نعلبکی بالا می‌کشید. ( رشک و کینه، منفورترین گناهان، معایب اصلی او بودند.) گفت حس می‌کنم مگسی پیر، زهوار دررفته و شلخته‌ام. ، رابرت هیدن را واداشت تا بایستاد و حرفش را بشنود که می‌کوشید با کلماتی آبکی و بی‌ارزش به خود اطمینان دهد و وانمود کند که چقدر خونسرد و چقدر بذله گوست، که اصلاً از چیزی ناراحت نیست. و طبیعتاً رابرت هیدن در پاسخ چیزی گفت، کاملاً مؤدبانه، کاملاًریاکارانه، که او بلافاصله آن را تشخیص داد، و همان‌طور که هیدن می‌رفت ( باز هم از روی کتاب ) به خود گفت دروغ، دروغ، دروغ! چرا که به نظر ‌او مهمانی‌ها یا همه چیز را واقعی می‌کردند یا کمتر واقعی. در یک آن تا اعماق قلب هیدن را دید، باطن همه چیز را دید. حقیقت را دید. حقیقت همین بود، این اتاق پذیرایی، خویشتن او و آن دیگری که کاذب بود، کارگاه کوچک خیاطی دوشیره میلان واقعاً به طرزی وحشتناک گرم، خفه و مبتذل بود. بوی پارچه و کلم پخته می‌داد و با این وجود، وقتی دوشیزه میلان آینه را به دستش داد و او خودش را لباس پوشیده در آینه دید، شادی زاید الوصفی به قلبش راه یافت. غرق در نور، هستی دوباریافت. دور از همة دلواپسی‌ها و دلهره‌ها، اکنون تصویر رویایی خودش را می‌دید ـ زنی زیبا. فقط برای یک لحظه ( جرأت نداشت بیشتر نگاه کند، دوشیزه میلان می‌خواست دربارة قد دامن بداند ) به او نگاه کرد، در چارچوب ماهونی آینه بود، دختری با موهای خاکستری، لبخندی مرموز، دلربا، درون خودش، روح خودش، و فقط غرور نبود، صرفاً خودپسندی نبود که او را واداشت تا تصویر خودش را خوب، لطیف و حقیقی بپندارد. دوشیزه میلان گفت که دامن را نمی‌توانست از این بلندتر کند، اگر قرار است دامن باشد، با چینی در پیشانی او را سرتاپا برانداز کرد و گفت گه دامن باید کوتاه‌تر می‌شد و ناگهان احساس کرد از ته دل دوشیزه میلان را دوست دارد و چیزی نمانده بود از سر دلسوزی برای او که با دهانی پر از سوزن، چهرة سرخ و چشم‌های از حدقه در آمده روی کف اتاق می‌خزید، گریه کند؛ برای این که انسانی برای انسانی دیگر بتواند چنین کند، و در آن لحظه همه را صرفاً انسان می‌دید، و خودش را که آمادة رفتن به مهمانی می‌شد و دوشیزه میلان که روکش قفس قناری را می‌کشید یا می‌گذاشت قناری دانه‌ای را از بین لب‌های او نوک بزند و این فکر، فکر به این جنبة سرشت بشر و شکیبایی و بردباری و خرسندی‌اش از چنین خوشی‌های کوچک، ناچیز، مبتذل و بی‌ارزش او را به گریه انداخت.
و حالا همه چیز ناپدید شده بود. لباس، اتاق، عشق، ترحم، آینة قاب‌دار و قفس قناری ـ همگی ناپدید شده بودند و او این‌جا در کنج اتاق پذیرایی خانم دالووی بود، عذاب می‌کشید، چشم‌هایش کاملاً در برابر واقعیت باز شده بود. اما چقدر آدمی ‌با این سن و سال و با داشتن دو بچه باید حقیر، ضعیف‌النفس و کوته‌بین باشد که این‌قدر به این چیزها اهمیت بدهد و این‌قدر متکی به عقاید دیگران باشد و برای خودش اصولی نداشته باشد و نتواند مثل بقیة مردم اظهار نظر کند و بگوید شکسپیر هست! مرگ هست! ما همه مثل کپک‌های روی بیسکویت ناخداها هستیم ـ بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند.
خود را از روبرو در آینه دید، تلنگری به شانة چپ خود زد؛ در اتاق به راه افتاد، انگار نیزه‌ها از هر طرف به سوی لباس زرد رنگش پرتاپ می‌شد. اما به جای آنکه عصبانی‌تر یا غمگین‌تر شود، همان کاری که احتمالاً رز شاو می‌کرد ـ وضعیتی که اگر رز شاو گرفتارش می‌شد، حال رز مثل ملکه بودیکا1 به نظر می‌رسید ـ مسخره به نظر می‌آمد، و از خود مطمئن و مثل دختر مدرسه‌ای‌ها با خنده‌ای ساده‌لوحانه و با حالتی قوز کرده سراسر اتاق را طی کرد، مثل سگی که کتک خورده باشد و به یکی تصاویر، یکی از گراورها نگاه کرد. انگار آدمها به مهمانی می‌روند تا به عکس‌ها نگاه کنند! همه علت کار او را می‌دانستند ـ از شرمندگی بود، از سر حقارت.
با خود گفت حالا مگس در نعلبکی است، درست در وسط آن و نمی‌تواند از آن بیرون بیاید و شیر همان‌طور که به تابلو زل زده بود فکر کردبال‌های آن را به هم چسبانده.
به چارلز برت گفتخیلی از مد افتاده است! او را واداشت در حالی که می‌خواست با کس دیگری حرف بزند همان جا بایستد ( کاری که چارلز از آن متنفر بود.)
منظورش این بود، یا سعی می‌کرد به خود بقبولاند که منظورش این بود که تابلو از مد افتاده بود نه لباس او. و یک کلمة تحسین آمیز، یک کلمة محبت آمیز از جانب چارلز می‌توانست همه چیز را ار در آن لحظه برای او تغییر دهد. اگر فقط گفته بود میبل؛ امشب دلربا شده‌ی! همة زندگی اش تغییر کرده بود. اما میبل باید صادق و روراست می‌بود. ارلز اصلاٌ چنین چیزی نگفت. او تجسم بدخواهی بود. همیشه درون آدم‌ها را می‌دید، به خصوص آنهایی را که احساسی از حقارت، ابتذال و کوته فکری در خود داشتند.
چارلز گفت میبل لباس نو پوشیده! و این طوری مگس بیچاره کاملاً به وسط نعلبکی غلتید. میبل فکر کرد که چارلز واقعاً دلش می‌خواست او غرق شود. این مرد اصلاً قلب نداشت، محبتش بی‌اساس بود فقط تظاهر به دوستی می‌کرد. دوشیزه میلان بسیار واقعی‌تر، بسیار مهربان‌تر بود. کاش آدم‌ها همیشه همین‌طور احساس می‌کردند و به آن می‌چسبیدند. از خودش پرسید چرا با عصبانیت جواب چارلز را داد و به او فهماند که از کوره در رفته است یا به قول چارلز به هم ریخته بود ( کمی‌به هم ریخته‌ای، این را گفت و رفت که با زنی آن طرف‌تر به او بخندد ) از خودش پرسیدچرا من نمی‌توانم همیشه یک جور احساس داشته باشم، مطمئن باشم که حق با دوشیزه میلان است و چارلز اشتباه می‌کند و به همین بچسبم، دربارة قناری و ترحم و عشق اطمینان داشته باشم و به محض ورود به اتاقی پر از جمعیت سرخورده نشوم؟ باز شخصیت منفور، ضعیف و متزلزل او ظاهر شد که همیشه در لحظة حساس می‌آمد و به هیچ روی به صدف شناسی، واژه شناسی، گیاه شناسی، باستان شناسی، به کشت سیب زمینی و تماشای رشد آنها مثل مری دنیس، مثل ویولت سرلی علاقمند نبود.
بعد خانم هولمن که دید او آن جا ایستاده روی سرش هوار شد. البته، چیزی مثل لباس مورد توجه خانم هولمن نبود، او که همیشه بچه‌هایش یا از پله‌ها می‌افتادند و یا سرخک می‌گرفتند. آیا میبل می‌توانست به او بگوید ویلای المتروپ برای اجاره در ماه آگوست و سپتامبر خالی بود؟ وای این گفتگویی بود که او را بی‌نهایت کسل می‌کرد! ـ عصبانی می‌شد از این که می‌دید مثل معاملات ملکی‌ها یا نامه‌سان‌ها با او رفتار می‌کنند. فکر کرد ارزشی ندارد که سعی کنی به چیزی چنگ بیندازی، چیزی سخت، چیزی واقعی، در همان حال سعی می‌کرد تا به پرسش‌هایی در مورد حمام و بخش جنوبی و آب گرم خانه پاسخ‌هایی معقول بدهد و در تمام مدت می‌توانست تکه‌هایی کوچک از لباس زرد رنگش را در آینة گرد ببیند که آنها را به اندازة دکمة کفش یا بچه قورباغه در می‌آورد؛ و تعجبآور بود که ببینی همة این تحقیر و عذاب و ازخودبیزاری و تلاش و فراز و نشیب سودایی احساسات در چیزی به اندازة یک سکة سه پنی جای می‌گرفت. و عجیبتر آن که این چیز، این میبل وارینگ، تنها بود، جدا از همه و گرچه خانم هولمن ( دکمة سیاه ) به سویش خم شده بود و می‌گفت که چطور قلب پسر بزرگش بر اثر دویدن زیاد ناراحت شده، می‌توانست او را هم کاملاٌ مجزا در آینه ببیند و غیرممکن بود که لکة سیاه، خم شده به جلو، با حرکت دست‌ها، بتواند احساسش را به آن لکة زرد، تنها و غرق در خود، منتقل کند، با این وجود باز هم تظاهر می‌کردند.
پس نمی‌شود پسرها را ساکت کرد! ـ این همان چیزی بود که می‌شد گفت.
و خانم هولمن که هیچ‌وقت نمی‌توانست به آن میزان همدردی که می‌خواست برسد و هر همدردی هرقدر کوچک حریصانه چنگ می‌زد انگار که حقش باشد ( اما مستحق بیش از این بود چرا که امروز صبح دخترش با زانوی ورم کرده آمده بود ) این همدردی کوچک را که به او ارزانی می‌شد با سوءظن و از ناچاری گرفت، انگار که پشیزی گیرش آمده باشد، در حالی که باید یک لیرة طلا نصیبش می‌شد و آن را در کیفش گذاشت، باید به همین بسنده می‌کرد، هر چند ناچیز بود و فقیرانه، دوران سختی بود، بسیار سخت و خانم هولمن آزرده و وزوزکنان داستان زانوی ورودم کردة دخترش را ادامه داد. این ولع، این هیاهوی آدم‌ها، مثل خیل قره قازها که سروصدا می‌کنند و بال‌هایشان را به نشانة همدردی تکان می‌دهند ـ غم انگیز بود. اگر کسی می‌توانست آن را احساس کند و فقط تظاهر نمی‌کرد که حسش می‌کند!
اما او امشب با این لباس زرد نمی‌توانست یک قطره دیگر همدردی نثار کند، تمام همدردی‌ها، تمامش را برای خودش می‌خواست. می‌دانست ( همچنان در آینه نگاه می‌کرد، در آن برکة آبی رنگ مرگبار برملاکننده غوطه می‌خورد ) که محکوم است، منفور است، همین طوری در گنداب رها شده بود، همه‌اش به خاطر این که موجودی ضعیف بود، موجودی متزلزل و به نظرش می‌رسید که لباس زرد رنگ عقوبتی سزاوار او بود و اگر مثل رز شاو لباس پوشیده بود، لباسی سبز، زیبا و چسبان با آن تزئینات پر قو لیاقت همان را داشت؛ و فکر کرد که راه گریزی برای او نبود ـ هیچ راه فراری. اما روی هم رفته تقصیر او نبود. وقتی عضوی هستی از یک خانوادة ده نفره، وقتی هیچ وقت به اندازة کافی پول نداری، همیشه در تنگنای مالی به سر می‌بری و مادرت قوطی‌های بزرگ حمل می‌کند و لبه‌های کفپوش پلکان پوسیده است و مصیبت‌های ناچیز خانوادگی یکی پس از دیگری پیش می‌آید ـ نه این که فاجعه ای باشد، کار گوسفند داری به شکست انجامید، اما نه کاملاً؛ برادر بزرگ‌ترش با دختری از خانواده‌ای پایین وصلت کرد اما نه خیلی پایین‌تر ـ عشقی در کار نبود، هیچ چیز فوق‌العاده‌ای در هیچ یک از آنها وجود نداشت. محترمانه در خانه‌های کنار ساحل می‌پوسیدند. همین حالا هم هر کدام از خاله‌هایش در پلاژ آب معدنی دراز کشیده بودند که پنجره‌هایش هم کاملاً رو به دریا باز نمی‌شد. اوضاع آنها این طوری بود ـ همیشه باید به همه چیز یک‌وری نگاه کنند. و خودش هم همین کار را کرده بود او هم درست مثل خاله‌هایش بود. با آن همه رویا که دربارة زندگی در هندوستان در سر داشت، این که با قهرمانی چون سرهنری لارنس، بانی یک امپراطوری، ازدواج کند ( هنوز هم با دیدن یک هندی دستار به سر پر از خیال‌های عاشقانه می‌شد )، کاملاٌ ناکام مانده بود. با هیوبرت ازدواج کرد، با سمتی مطمئن و دائمی ‌به عنوان کارمند دون پایة دادگاه و روزگار را بردبارانه و درخانه ای کوچک سر می‌کردند، بدون خدمتکارهای درست و حسابی، قورمه می‌خوردند و وقتی خودش تنها بود، فقط نان و کره، اما گاهی ـ خانم هولمن از او گذشت، با این فکر که او خشک‌ترین، بی‌احساس ترین آدم و نیز بدلباس ترین آدمی‌بود که تا به حال دیده بود و می‌رفت که برای همه از ظاهر خیال انگیز میبل بگوید. گاهی ـ میبل وارینگ که در کاناپة آبی رنگ تنها مانده بود و با کوسن بازی می‌کرد تا خود را سرگرم نشان دهد، چرا که نمی‌خواست پیش چارلز برت و رز شاو برود که داشتند کنار بخاری مثل زاغچه‌ها گپ می‌زدند و شاید هم به او می‌خندیدند، فکر کرد ـ گاهی هم لحظاتی لذت بخش پیش می‌آمد، مثل وقتی آن شب در رختخواب کتاب می‌خواند، یا روز عید پاک کنار دریا و روی ماسه‌ها زیر نور خورشید ـ بهتر است همین را به خاطر آورد ـ انبوهی از نی‌های کمرنگ مرداب که چون نیزه‌هایی رو به آسمان افراشته شده بودند، آسمانی که مثل پوستة تخم مرغ صاف و آبی بود، آن قدر سفت، آن قدر محکم، بعد ترنم امواج، می‌خواندند ـ هیس، هیس و داد و فریاد بچه‌ها که پارو می‌زدند ـ بله لحظه‌ای آسمانی بود و او احساس کرد در دست‌های الهه‌ای آرمیده که همان جهان بود، الهه‌ای کمی‌سنگدل اما بسیار زیبا و او بره‌ای کوچک بود بر محراب ( گاهی این چیزهای احمقانه به ذهن آدمی‌خطور می‌کند و عیبی هم ندارد تا زمانی که برای کسی بازگویشان نکند ). و همین‌طور هیوبرت وقتی او انتظارش را نداشت ـ وقتی داشت گوشت ناهار روز یکشنبه را می‌برید، بی هیچ دلیلی، نامه ای را باز می‌کرد، به اتاقی وارد می‌شد ـ لحظاتی قدسی، وقتی به خود می‌گفت ( چرا که او هیچ وقت چنین چیزهایی را به کس دیگری نمی‌گفت )، همین است. بالاخره اتفاق افتاد. همین است! و گاهی برعکس آن همه چیز همین قدر حیرت آور بود ـ یعنی وقتی ترتیب همه چیز را داده بودند ـ موسیقی، هوا، تعطیلات، همة دلایل شادی یک جا جمع شده بود ـ بعد اتفاقی نمی‌افتاد. خوشحال نبودی، همه چیز یکنواخت بود، فقط یکنواخت، همین.
باز هم بی تردید احساس بدبختی می‌کرد! همیشه مادری پریشان، ضعیف و ناراضی بود، همسری متزلزل، که از یک جور هستی کمرنگ گیج بود، بدون چیزی روشن یا بارز، هیچ چیزش بهتر از بقیة چیزها نبود، مثل همة خواهرها و برادرهایش، شاید به غیر از هیوبرت ـ همگی موجوداتی بیچاره وبی‌مایه بودند که هیچ کاری نمی‌کردند. بعد در میان این زندگی کند و خزنده وار، ناگهان او بر سینة امواج بود. آن مگس بیچاره ـ کجا آن داستان را دربارة مگس و نعلبکی خوانده بود که حالا به خاطرش می‌آمد؟ با تقلا بیرون آمد. بله چنین لحظاتی هم داشت. اما حالا او چهل ساله بود، این لحظات روز به روز کمتر پیش می‌آمدند. به تدریج از تقلای بیشتر فروماند. اما این رقت انگیز بود! نمی‌شد آن را تحمل کرد! به این صورت از خودش شرمنده می‌شد!
فردا به کتابخانة لندن می‌رود، کاملاٌ تصادفی کتابی شگفت انگیز، سودمند و حیرت آور پیدا می‌کند، نوشتة فردی روحانی، نویسنده ای امریکایی، که کسی نامش را نشنیده باشد؛ یا در خیابان استراند راه می‌رود و اتفاقاً به سالنی می‌رسد که یک معدنچی از کار خود در معدن حرف می‌زند و ناگهان میبل به آدم جدیدی بدل می‌شود. کاملاً تغییر شکل می‌دهد، اونیفورم به تن می‌کند؛ او را خواهر می‌نامند؛ دیگر هیچ وقت به لباس فکر نمی‌کند. و پس از آن دیگر اهمیتی به چارلز برت و دوشیزه میلان و این اتاق و آن اتاق نمی‌دهد؛ انگار برای همیشه، روز از پس روز، زیر نور آفتاب دراز کشیده‌ یا گوشت می‌برد. همین است!
به این ترتیب از روی کاناپة آبی رنگ بلند شد و دکمة زرد در آینه نیز بلند شد و او دستش را برای چارلز و رز شاو تکان داد تا نشان دهد که ذره ای به آنها متکی نیست و دکمة زرد از آینه بیرون آمد و همان‌طور که به سوی خانم دالووی می‌رفت همة نیزه‌ها در سینه اش جمع شد، گفت شب خوش
خانم دالووی که همیشه خوش مشرب بود گفت چقدر زود می‌روید.
میبل وارینگ گفت متأسفم که باید بروم. اما با صدای ضعیف و لرزان خود که وقتی سعی می‌کرد به آن استحکام بخشد فقط مضحک می‌شد اضافه کرد اما به من خیلی خوش گذشته است.
در راه پله‌ها به آقای دالووی هم گفت به من خوش گذشت.
در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفت با خود گفت دروغ، دروغ، دروغ! درست داخل نعلبکی! با خود چنین گفت و از خانم بارنت برای کمکی که به او می‌کرد ممنون شد و خودش را در آن شنل چینی که بیست سال آزگار می‌پوشید پیجید و پیجید و پیجید
روحیات ویرجینیا وولف و نگاهی به کتاب یادشت های روزانه:
منبع: روزنامه شرق
سجاد صاحبان زند
Image and video hosting by TinyPic


ما همیشه تنبلى هایمان را با مسائلى که دور و برمان اتفاق مى افتد، توجیه مى کنیم. اگر ننویسیم تمام زمین و آسمان را مقصر مى دانیم و اگر بد مى نویسیم، آنقدر بهانه داریم که از قافله عقب نمانیم. همیشه از وقت کم و شرایط دشوار زندگى مى گوییم و حس مى کنیم به داستایفسکى درونمان ظلم فراوان مى شود، چرا که فرصت بروز و ظهور ندارد. حس مى کنیم اگر به اندازه فاکنر وقت داشتیم، اگر نویسنده بهترى نمى شدیم، دست کم مثل او مى نوشتیم. خودمان را با همین مسائل سرگرم مى کنیم و آخر ماجرا، هیچ است. هیچ نویسنده اى با رمان هایى که ننوشته شناخته نمى شود و هیچ رمان بدى را به دلیل توجیه نویسنده اش مورد توجه قرار نمى دهند. خواندن یادداشت هاى روزانه نویسندگان گوناگون، علاوه بر تمام حسن هایى که دارد، یک نکته را براى شخصیت تنبل ما روشن خواهد کرد: اینها هم مثل من و شما خانه و زندگى داشته اند. زندگى شان خرج داشته است و مجبور بودند براى غم نان صبح تا شب، سگ دو بزنند. به کمتر کسى از میان این نویسندگان مى توان برخورد که حقوق ماهیانه خوبى دریافت کند که بدون کار کردن در خانه اش آمده باشد. کمتر نویسنده اى دیده ایم که زندگى اش شبیه آبلوموف (شخصیت رمانى به همین نام، نوشته تورگنیف) سرشار از خوردن و خوابیدن باشد. مى توان مثال هاى فراوانى زد: از داستایفسکى گرفته تا بالزاک، از کارور تا سیلویا پلات و از بولگاکف تا ویرجینیا وولف. زندگى همه اینها نمودار سختى هایى است که متحمل شده اند. خواندن روزانه هاى آنها، این مسائل را پیش روى ما مى گذارد.یادداشت هاى زندگى وولف نیز، خالى از این مضمون ها نیست. شاید خواندن زندگینامه کوتاهى از این نویسنده، مشکلات زندگى و دردسرهایى را که متحمل مى شده، پیش روى ما بگذارد. اما یادداشت هاى روزانه او به طور قطع، مى تواند جزئیاتى را براى ما بگشاید که هرگز نمى توان آنها را در زندگینامه ها و یا حتى در خود زندگینامه هاى کوتاه یافت. دلایل بسیارى را مى توان در این مورد شمرد که جاى آنها در این یادداشت نیست. از جمله مشمول زمان شده، خاطرات روزمره و یا کمرنگ شده. به طور مثال وقتى نویسنده اى براى نوشتن کاغذ در اختیار ندارد، چون تمام پول هایش را صرف خریدن کتاب کرده است، امروز به او حس بدى دست مى دهد. فردا لذت خواندن آن کتاب که با پولش مى شد کلى کاغذ خرید، او را به چنان شوقى مى آورد که همه چیز را فراموش مى کند.علاوه بر اینها گذر زمان سبب مى شود بسیارى از جزئیات به فراموشى سپرده شوند. این است که نوشتن روز به روز، آنها را بسیار غنى تر از زندگینامه و نوشته هایى از این دست مى کند. به خصوص که این یادداشت ها از سوى نویسنده اى جزیى نگر مثل ویرجینیا وولف نوشته شده باشد.یادداشت هاى روزانه ویرجینیا وولف داراى سه وجه مهم دیگر نیز هست. اول آنکه وولف در این کتاب، برخلاف رمان ها و مقاله هایش بسیار ساده و بى تکلف مى نویسد. البته نمى توان رمان هاى او را دشوارخوان و پرتکلف دانست. اما به هر حال سبک نگارشى او به گونه اى بود که خواننده باید براى خواندن سطر به سطر این نوشته ها حواسش را جمع کند. مخاطب سرسرى خوان جایى در آثار وولف ندارد. رمان هاى او را باید یک نفس و بى وقفه خواند، زمین گذاشتن آنها توام است با از دست دادن فضایشان. اما اینجا قضیه فرق دارد. وولف در این یادداشت ها که شاید خیلى دربند کتاب کردنشان نبود، به سبک نوشتارى و نویسندگى اش توجه دارد. او یادداشت هاى روزانه مى نویسد، چرا که این کار را نرمشى براى رمان نوشتن مى داند. و چه نرمش خوبى. هم ما با بخش هاى مهمى از زندگى یک نویسنده دوست داشتنى و مهم آشنا مى شویم، هم او براى نوشتن رمان هایش آماده مى شود و هم باخواندن این سطرها، دیگر بهانه اى براى تنبل ها باقى نمى ماند. نویسنده ها هم آدم هاى جالبى هستند. وولف هم جداى از بقیه آنان نیست. به طور جدى دوست دارند خودشان را پشت کلمات پنهان کنند، گاهى دستنوشته هاى خود را مى سوزانند و یا بارها آن را مى نویسند، اجازه چاپ خاطرات خود را نمى دهند و از طرف دیگر آنها را با جلد بسیار اعلایى جلد مى کنند. ویرجینیا یادداشت هاى روزانه خود را روى کاغذهاى A4 مى نوشت و آنها را به وسیله گیره اى به هم متصل مى کرد، بعد از گذشت مدتى این کاغذها را به شکل یک کتاب صحافى مى کرد. کتابى که جلدى زیبا داشت. لئونارد وولف همسر وولف در این مورد مى نویسد: این دفترها را با کاغذ ایتالیایى جلد مى کردیم، کاغذهایى که ویرجینیا بسیار مى پسندید و ما در انتشارات هوگارث براى جلد دیوان هاى شعر به کار مى بردیم. این را داشته باشید تا ماجرایى دیگر را در مورد وولف برایتان تعریف کنم. او برادر کوچکى داشت که رابطه عاطفى خوبى با هم داشتند. یک روز که برادر به خانه ویرجینیا مى آید، هرچقدر خواهر را صدا مى زند صدایى نمى آید. خیال مى کند که به مانند همیشه، ویرجینیا در حال نوشتن است. این است که به سمت اتاقى مى رود که میز تحریر نویسنده آنجاست. کسى پشت میز ننشسته است. توبى کنجکاو مى شود و جلو مى رود. همان اتفاقى که نباید مى افتاد، به وقوع مى پیوندد. او جذب نوشته اى مى شود و شروع به خواندنش مى کند. در حین خواندن، خواهر سر مى رسد و باقى ماجرا را مى توانید خودتان حدس بزنید. حالا این دو اتفاق را کنار هم بگذارید. نویسنده اى حتى راضى نمى شود دستنوشته هایش توسط برادرش خوانده شود و در مقابل، آنها را با جلد اعلا مى آراید و نگه دارى مى کند. حتماً این یادداشت ها بعد ها توسط کسانى خوانده خواهد شد. آیا این دو اتفاق متضاد نیست. البته فراموش نکنیم که همین تضاد ها و پیچیدگى هاست که به شخصیت و آثار نویسنده اى مثل ویرجینیا وولف جذابیت مى دهد.یادداشت هاى روزانه ویرجینیا وولف مى تواند دست کم سه گونه اطلاعات در اختیار ما بگذارد. دست اول نوشته هایى هستند که مى توان آنها را تمرینى براى وولف نویسنده دانست. در دسته دوم مى توان تاثیرات افراد مختلف را بر ذهن و نوشته هاى او دید. و دسته سوم منعکس کننده نظریان این نویسنده درباره کتاب ها، اتفاق روزمره و نویسنده هاست. یادداشت ها آنچنان منظم و با ترتیب نیامده اند و این دو دلیل دارد. اول آنکه خود ویرجینیا هر روز یادداشت هاى روزانه نمى نوشت و دوم آنکه این کتاب، تنها بخش کوچکى از نوشته هاى روزمره اوست. لئونارد وولف همسر ویرجینیا و ویراستار این کتاب در این مورد مى نویسد: من هر بیست و شش جلد دفتر خاطرات او را به دقت خوانده، هر آنچه را که به کار نوشتن مربوط مى شد بیرون کشیده و در اینجا منتشر کرده ام...خاطرات شخصى بیش از آن است که در دوران حیات بسیارى از کسانى که در آن از آنها یاد شده، منتشر شود. از سوى دیگر به نظر من چاپ بخش هایى از خاطرات یا نامه ها نادرست است، به ویژه هنگامى که حذف بعضى قسمت ها به منظور حفظ آبرو و یا لطمه نزدن به احساسات افراد زنده صورت گرفته باشد. شوهر وولف اعتقاد دارد که حذف این قسمت ها، جزئیات مهمى از شخصیت نویسنده را در سایه مى گذارد و تصویرى یکسویه از او در اختیار مى گذارد: به طور کلى دفترهاى خاطرات، ولو اینکه به طور کامل منتشر شوند، تصویرى ناقص و یکسویه از نویسنده مى نمایانند. شاید این طبیعى باشد که شوهرى بخواهد نوشته هاى همسرش را با جرح و تعدیل هایى به چاپ برساند، چرا که او دوست ندارد تمام اسرار مگوى زندگى اش به روى همه گشوده شود، چنان طبیعى است که زنى این کار را در مورد شوهرش انجام دهد. اما به هر حال، هر چه این نوشته ها به طور کامل ترى منتشر مى شدند، چهره واضح ترى از وولف در دست داشتیم. به هر حال همین کتاب هم غنیمت است. در همین یادداشت هاى مختصر نیز مى توان آن روى سکه این نویسنده را دید.یادداشت هاى روزانه ویرجینیا وولف را مى توانید خیلى ساده و بدون دردسر بخوانید. گر چه بهتر آن است که آن را از اول تا آخر و بدون جاانداختن یک سطر بخوانید، اما مى توانید این کتاب را به شیوه هاى دیگر هم بخوانید. به طور مثال مى توانید برخى از خاطرات را نخوانید یا ترتیب خواندن آن را از صفحه اول تا آخر به طور منظم دنبال نکنید. به طور مثال یادداشت هاى مربوط به سال ???? را بخوانید، آنگاه سراغ یادداشت هاى اول کتاب بروید و الى آخر. براى آنکه بیشتر با کتاب آشنا شوید، قسمت هایى از یادداشت ها وولف را در اینجا مرور مى کنیم. یکى از نکاتى که این نویسنده مدام با آن درگیر بود، وسواسى است که هیچ وقت او را رها نمى کرد. او مدام در هیجان و اضطراب به سر مى برد. علاوه بر خاطراتى که دیگران در موردش مى گویند، این نوشته ها نیز به بهترین وجهى نمایانگر هیجان و اضطراب این نویسنده هستند. آنجلیکا گارنت خواهرزاده اش در مورد او چنین مى گوید: حتى هنگام استراحت از نشستن اکراه داشت، او همیشه راه مى رفت، با ران هایى بلند و باریک و ساق هایى پوشیده در دامنى بلند، شیب ها را مى پیمود یا در خیابان هاى لندن قدم مى زد. او هرگز آرامش نداشت و واقعاً استراحت نمى کرد. حالا این نقل قول را در برابر چند یادداشت از خود نویسنده مى گذارم تا به صورت جزیى ترى این اضطراب به نمایش درآید.او در یادداشت ?? آوریل سال ???? مى نویسد: در بطالتى که پس از هر نگارش هر مقاله بلند دست مى دهد، و در این ماه آنچه درباره دفو نوشتم، دومین مقاله است، این دفتر را درآوردم و آن را با گونه اى هیجان گناه آلود، چنانکه آدم همیشه نوشته هاى خودش را مى خواند، مرور کردم. اعتراف مى کنم که سبک صیقل نخورده و تصادفى آنکه غالباً مشکل دستورى دارد، همراه با بعضى از واژه ها که فریاد مى زنند باید عوض بشوند، مرا پریشان کرد.... و یا این یادداشت را او در شانزده فوریه سال ???? مى نویسد:...خدایا نمى دانم این کتاب را چگونه به پایان رسانم. تا اینجا جز قطعات درهم و برهم چیز دیگرى نیست...ویرجینیا وولف چنان یادداشت روزانه مى نویسد که مى توان از یک داستان نویس انتظار داشت. در نتیجه او این یادداشت ها را به گونه اى داستانى و ملموس مى نویسد که خواندن آنها علاوه بر دانستن جزئیات جالبى از زندگى یک نویسنده، حس خواندن یک داستان را هم به ما مى دهد. مى توان سطرهاى بسیارى براى مثال عنوان کرد، چرا که جاى جاى این کتاب از این تصاویر داستانى بهره مى برند. منتها به عنوان مثال دو تصویر کوتاه را در اینجا مى آورم. وولف در یادداشتى که به تاریخ دوازده سپتامبر ???? نوشته، چنین آورده است: صبح هایى که نه ساکت اند، نه بهشتى، بلکه مخلوطى از جهنم و سرمستى اند: هرگز مانند بازنویسى سال ها، چنین بادکنک داغى در سرم نداشته ام: به خاطر درازى و فشارى که دارد، فوق العاده است. و یا در یادداشتى که در بیست و پنجم ژوئیه ???? مى نویسد، چنین مى آورد: خانم هاردى از من پرسید: شما آلدوس هاکسلى را مى شناسید؟ گفتم که مى شناسم. او و همسرش کتاب هاکسلى را خوانده بودند که به نظرشان بسیار هوشمندانه مى آمد. ولى آقاى هاردى آن را به یاد نمى آورد... شاید به هیچ شکلى نتوان تصویرى از یک خانواده سطح متوسط را به این زیبایى بیان کرد. این تصویر نشان مى دهد که وولف قصه نویس پشت این سطرها پنهان شده است. ویرجینیا وولف بخش دیگرى از شخصیت خود را در این یادداشت هاى روزانه رو مى کند. درست است که او نویسنده با تلاطم هاى روحى بوده است، درست است که چند بار دست به خودکشى زده است، درست که اضطراب و یاس زندگى اش را به محاصره خود درآورده است، با این همه مى توان در پس این نگاه، توصیف هاى شاعرانه و رمانتیک نیز در پس نوشته هاى او دید. حتى میل به زندگى در نوشته هایش کم نیستند. او در یادداشتى که به تاریخ نوزده ژوئیه سال ???? نوشته، لندن را چنین توصیف مى کند: باران تا نیم ساعت پیش نمى بارید. خدمتکارها صبح موفقیت آمیزى داشتند. ...و حالا باران آن را خراب مى کند. شاید باید سرگرمى لذت بخش دیگرى برایشان تدارک دید. و یا در شانزده فوریه ???? مى نویسد:...بهار آغاز مى شود؛ و زندگى ویتا چنان پر و رنگانگ است؛ و همه درها باز مى شود؛ و به باور من این همان شاپرک است که بال هایش را در من حرکت مى دهد و ... این تصاویر در دل تصاویر دیگرى آمده اند که حاکى از یاس، نومیدى و اضطراب این نویسنده است. وولف در رنجى مدام به سر مى برد، اما نکته در اینجاست که او خواهان چنین رنجى نیست. او چنانکه مى نویسد از بیان چنین مسائلى رنج مى برد، اما انگار او را گریزى از این نیست، جز آنکه این حس ها را بنویسد.
بخش دیگرى از زندگى وولف که در این کتاب انعکاس یافته است، فعالیت هاى مربوط به حقوق زنان اوست. آنهایى که کتاب اتاقى از خود را دیده اند، با نظریات وولف در این زمینه آشنایند. او نظریات جالبى را در آن کتاب مطرح کرده است که با توجه به زمان انتشار آنها، مى توانند از نکات بدیع و خلاقانه اى به حساب آیند که مختص وولف است. نویسنده اتاقى از آن خود به هیچ وجه جانب افراط در پیش نگرفته است. او هرآنگاه که به حقوق زنان اشاره مى کند، حقوق مردان را از یاد نمى برد. این نکته را به خصوص مى توان در فصل ششم کتاب نیز دید. علاوه بر آن، وولف هرگز دچار شعارزدگى و بى منطقى نشده است. به همین دلیل، بسیارى از فمینیست ها بر او خرده گرفته اند که محافظه کارانه عمل کرده است. یادداشت هاى روزانه ویرجینیا وولف به شکل روشن ترى آراى او را به نمایش مى گذارد. اگر او خود را در کتاب اتاقى از آن خود مکلف به رعایت یک سرى از قواعد سبک گرایانه مى کند، در اینجا او با ارائه زندگى اش، به بهترین شکلى این تئورى ها را به نمایش مى گذارد. شما به این تصویر که وولف در شانزده ژانویه ???? ارائه کرده، با دقت نگاه کنید: همه چیز روشن خواهد بود، رادمل در بادهاى تند و سیلاب فرو رفته بود، این واژه ها دقیق هستند. آب رودخانه سر ریز کرده است. در هر ده روز، هفت روز باران مى بارد. غالباً تاب قدم زدن نداشتم. لئونارد درختان را هرس مى کرد که خود محتاج جسارتى قهرمانانه است. قهرمانى من صرفاً ادبى بود. خانم دالووى را بازنگرى کردم...به سادگى مى توان دریافت که نمى خواهد تصویرى عجیب و غریب از زن به دست بدهد. آنچه وولف در این تصویر کوتاه و باقى تصاویرى که در کتاب موجود است به دست مى دهد، چیزى جدا از این واقع بینى او نیست. این است که طرفداران او همواره به منطقى بودن شهرت یافته اند.نکته آخرى که مى توان در مورد یادداشت هاى روزانه ویرجینیا وولف عنوان کرد، نگاه بى سانسور اوست. او خودش را به هیچ وجه پنهان نمى کند. با آنکه بخش هاى زیادى از دست نوشته هاى او در این کتاب نیامده است، اما در همین حد نیز مى توان دریافت که او نویسنده اى جسور بوده است. علاوه بر صراحت بیان، او نثرى شفاف را در این یادداشت ها به کار مى گیرد که مى تواند پاسخى باشد براى کسانى که وولف را نویسنده اى دشوارنویس مى دانند. به هر رو، کسانى که همیشه مى خواهند بین نویسنده ها و آثارشان ارتباطى بیابند، مى توانند با خواندن این کتاب تا حد زیادى به منظورشان برسند. وولف به مقدار زیادى در این کتاب در مورد آثارش نوشته است. شاهکارهاى وولف با همان چیزى نوشته شده که فاکنر آن را عرق ریزان روح نامیده است.
خانه اشباح
ویرجینیا ولف

برگردان: فرزانه قوجلو

هر ساعت که بیدار می‌شدی، دری بسته می‌شد. آنها از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند، دست در دست هم، این طرف چیزی را جا به جا می‌کردند، آن طرف دری را باز می‌کردند، تا یقین کنند، زوج شبح‌وار.

زن گفت: این جا رهایش کردیم. و مرد افزود: اما این جا نیز. زن زمزمه کرد: بالای پله‌هاست، مرد به نجوا گفت: و در باغ. گفتند: آرام باشیم، وگرنه بیدارشان می‌کنیم.

اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. آه نه، آنها دنبالش می‌کردند، دارند پرده را کنار می‌زنند. شاید کسی بگوید و این چنین در صفحه‌ای بخواند و بعد اطمینان یابد: اکنون آن را یافته اند، قلم روی حاشیه می‌ماند. و سپس، خسته از خواندن، شاید برخیزد و خودش به جستجو برود، خانه سراسر خالی است، درها باز مانده‌اند، فقط کبوتران با خرسندی بغبغو می‌کنند و صدای ماشین خرمن‌کوب از مزرعه به گوش می‌رسد. به جستجوی چه چیز این جا آمدم؟ چه چیزی را می‌خواستم پیدا کنم؟ دست‌هایم خالی بود. پس شاید طبقه ی بالا باشد؟ سیب‌ها به بار نشسته بودند. و باز هم طبقه ی پایین، باغ چون همیشه آرام بود، فقط کتاب روی علف‌ها لغزیده بود

اما آنها آن را در اتاق پذیرایی پیدا کرده بودند. جایی که هیچ کس نمی‌توانست ببیند. انعکاس سیب‌ها بر شیشه ی پنجره، انعکاس گل‌های سرخ بر شیشه ی پنجره، رنگ همه ی برگ‌ها در شیشه سبز بود. اگر در اتاق پذیرایی حرکت می‌کردند، سیب‌ها فقط طرف زرد خود را نشان می‌دادند. با این حال، لحظه ای بعد، اگر در باز می‌شد، بر کف اتاق پخش می‌شدند. چه چیزهایی؟ دست‌های من خالی بود. سایه ی باسترکی از روی فرش عبور کرد، کبوتری از عمیق ترین چاه‌های سکوت بغبغو کرد. ایمن، ایمن، ایمن، نبض خانه به آرامی‌می‌زد گنج دفن شده؛ اتاق ... نبض دمی‌ایستاد. آه، همان گنج دفن شده بود؟

دمی‌بعد روشنایی رنگ باخته بود. پس بیرون در باغ؟ اما درخت‌ها ظلمت را بر نور سرگردان خورشید گستردند، نوری که من جستجو می‌کردم و همیشه پشت شیشه می‌سوخت چقدر زیبا، چقدر ناب، به آرامی ‌به زیر سطح فرو رفت ... شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود؛ نخست بر زن فرود آمد، صدها سال پیش، با ترک خانه، با مهر و موم کردن همه ی پنجره‌ها، اتاق‌ها تاریک شدند. مرد خانه را ترک کرد، زن را ترک کرد. به شمال رفت، به شرق رفت، ستاره‌ها را دید که رو به سوی آسمان جنوب داشتند؛ به جستجوی خانه رفت، آن را زیر اعماق دانز یافت. ایمن، ایمن، ایمن نبض خانه شادمانه نواخت، گنج از آن شماست.

باد در خیابان می‌غرد. درخت‌ها به این سوی و آن سوی خم می‌شوند. باریکه‌های نور ماه دیوانه‌وار در باران فرو می‌بارند و پخش می‌شوند. اما پرتو چراغ یکراست از پنجره به درون می‌ریزد و شمع همچنان و مداوم می‌سوزد. سرگردان در خانه، پنجره‌ها را می‌گشایند، برای آن که ما را بیدار نکنند در گوشی حرف می‌زنند، زوج شبح‌وار شادی خود را می‌جویند.

زن می‌گوید: این جا خوابیدیم. مرد می‌افزاید: بوسه‌های بی شمار ...، در بامداد بیدار می‌شدیم، سیماب در میان درخت‌ها، بالای پله‌ها، در باغ، وقتی تابستان می‌آمد، در زمستان به وقت بارش برف. درها در دوردست بسته می‌شوند، به آرامی‌مثل تپش قلب بر درها می‌کوبند.

آنها نزدیک‌تر می‌شوند، بر آستانه‌ی در خاموش می‌مانند. باد می‌وزد، باران بر شیشه نقره می‌ریزد. چشم‌های ما سیاهی می‌رود. صدای هیچ گامی‌را کنار خود نمی‌شنویم؛ بانویی را نمی‌بینیم که شنل شبح‌وارش را می‌گسترد. دست‌های مرد سپری است در برابر نور فانوس. مرد زیر لب می‌گوید: نگاه من در خواب عمیق‌اند. عشق بر لب‌های آنهاست.

خم می‌شوند، چراغ سیمگون خود را بالای سرما نگه می‌دارند، ژرف و طولانی نگاه می‌کنند. درنگی طویل. باد یکراست می‌وزد؛ شعله به آرامی‌تکان می‌خورد. باریکه‌های نور وحشی مهتاب بر کف اتاق و دیوار می‌گذرند و در تلاقی هم چهره‌های خم شده را پر لک می‌کنند. چهره‌ها غرق فکرند، چهره‌هایی که خفتگان را می‌جویند و در جستجوی شادی پنهان خوداند.

ایمن، ایمن، ایمن قلب خانه با غرور می‌تپد. مرد آه می‌کشد: سال‌های طولانی، باز تو مرا پیدا کردی. زن زمزمه می‌کند: این جا به خواب می‌رفتیم، در باغ کتاب می‌خواندیم، می‌خندیدیم، سیب‌ها را در اتاق زیر شیروانی می‌غلتاندیم. در این جا گنجمان را رها کردیم. خم می‌شوند، نور چراغ آنها چشم‌های مرا باز می‌کند. ایمن، ایمن، ایمن نبض خانه وحشیانه می‌تپد. بیدار می‌شوم. فریاد می‌زنم: وای این گنج پنهان توست؟ نوری در قلب.
سلام به مسیحا ومامان اریا عزیز ممنون از استقبال کرمتون وممنون که جوابم رو دادید من هم به کتاب خوندن خیلى علاقه دارم وهمیشه مى خونم ولى بیشتر رمان مى خونم همیشه از توى سایت هاى مختلف دانلود مى کنم ومى خونم جند تا هم دارم که خیلى بزرکن .نمى دونم جه جورى مى تونم براتون بزارم که شما هم استفاده کنین اکه دوست داشتین بکین که سایتش رو بزارم خودتون دانلود کنین اینجورى بنظرم بهتره جون حجمشون زیاده ونمى شه کذاشت .داستانهاى کوجک هم هست نمى دونم کى بزارم که مشکلى در مطالب شما بوجود نیاد
سلام
من اون سه تا نامه فروغ رو خوندم ممنون از شما .
و این داستان میبل رو چقدر سخته که آدم همیشه خودش رو زیر ذره بین ببینه و دائم در حال مقایسه خودش و دیگروون باشه اینطوری زندگی براش سخت میشه نمیدونم دقیقا نویسنده منظورش از این داستان کوتاه چی بود ؟هرچند که برداشتها متفاوته
ستاره ی عزیز

این رو یادم رفت عرض کنم که ما یک قرار دیگری هم داریم : برای حمایت از حقوق ناشران و نویسندگان تا اونجا که ممکنه کتاب دانلود نمیکنیم مگر در شرایط واقعا خاص ( عدم دسترسی واقعی به کتاب یا کمیاب بودنش یا ... )
:)

تا اونجا که بشه واقعا سعی میکنیم کتاب هایی که خوبه و بچه ها معرفی میکنن رو اگر خوشمون اومد حتما بخریم
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
در دوره ی راهنمایی چند تا کتاب از نسرین ثامنی خوندم و یادمه اون موقع فهیمه رحیمی رو بهش ترجیح میدادم ...

اگر علاقه مند به نویسنده خارجی هستی این چند تا داستانی که مامان آریا لطف کرده گذاشته رو بخون و حتما نظرت رو بگو ستاره عزیز
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ممنون از لطفت مسیحا جون من هم خیلى کتاب از فهیمه رحیمى خوندم توى راهنمایی وخیلى هم کتاب هاش رو دوست دارم از وقتى اینجا اومدم دیکه نمى تونم کتاب تهیه کنم وزیاد به کتاب هم دسترسى ندارم به همین خاطر از توى سایت ها بعضى وقت ها دانلود مى کنم جون به کتاب خوندن خیلى علاقه دارم واینجا این امکان رو ندارم که کتاب تهیه کنم کتاب نسرین ثامنى رو هم بارسال که اومده بودم ایران تهیه کردم.. حتما سر فرصت مى خونم ومى یام نظرم رو مى کم دوست عزیز
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز